له دلائل اين معنا اين است كه : ما آنچه را كه در طرف مشاهده خود از حوادث و اتفاقات واقعه حوادث ديگرى را براى بار دوم مى بينيم حوادث
بار اول از نظرمان غايب مى شود، مثلا حوادث امروز را وقتى مى بينيم كه حوادث ديروز از نظر ما غايب شده باشد، حوادث شب را وقتى مى بينيم كه حوادث روز گذشته باشد، و همچنين مثالهاى ديگر و اما نسبت به خداى سبحان چنين نيست ، از نظر او حوادث شب و روز يك جا مشاهد است ، و حوادث آينده حوادث گذشته را از محضر او غايب نمى سازد، و اين قسم حوادث مزاحمتى با يكديگر ندارند، پس شب و روز و حوادث مقارن آن دو، به حسب نظام ماده و حركت متزاحم و متمانعند، در يك جا و در يك لحظه جمع نمى شوند، ولى در نظام آخرت هيچ تزاحم و تمانعى با هم ندارند، و با اين بيان معناى آيه زير نيز بهتر فهميده مى شود (الم تر الى ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا ثم جعلنا الشمس عليه دليلا ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا).
و وقتى جمع بين ليل و نهار متزاحم ، ممكن باشد، اين نيز ممكن مى شود كه آسمان و زمين گنجايش بهشتى را داشته باشد كه به وسعت آن دو است ،
و هم گنجايش دوزخى را داشته باشد كه آن نيز به وسعت آن دو است به عبارت ساده تر اينكه : اين نيز ممكن است كه آسمان و زمين محل بهشتى و جهنمى باشد كه وسعت هر دو بقدر آسمان و زمين است ، ولى نه به حسب نظام دنيا، بلكه به حسب نظام آخرت و در اخبار براى اين جريان نظايرى هست ، از آنجمله در اخبار آمده كه قبر يا روضه اى است از باغهاى بهشت ، و يا حفره اى است از حفره هاى جهنم ، و يا آمده است كه قبر مؤ من تا چشمش كار مى كند وسيع است .
پس بنابر اين جا دارد كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را كه فرمود: (سبحان اللّه وقتى روز مى آيد شب كجا مى رود) را حمل كنيم بر چنان معنائى ، نه بر حضور و غياب آندو از علم خدا، چون اين خيلى روشن است كه عالم بودن خداى تعالى به شب و روز ارتباطى با سؤ ال سائل ندارد، و همچنين اگر كسى از آن سؤ ال پاسخ دهد به اينكه وقتى روز مى رسد شب همچنان در عالم خارج باقى مى ماند، (و شب و روز نظير چرخ فلكى است كه نيمى از آن سفيد و نيمى سياه باشد، وقتى نيمه سفيد جلوى شيشه مى آيد نيمه سياه عقب مى رود ولى در چرخ فلك هست )، چون در اين صورت سائل اعتراض مى كند و مى گويد مطلب اينطور نيست ، بلكه با آمدن روز در محل سكونت ما، شب آن محل معدوم مى شود، و اگر محل را در نظر نگيريم و خود شب و روز را در نظر بگيريم ، حقيقت شب عبارت است از يك سايه مخروطى كه از تابش خورشيد به يك طرف زمين در طرف ديگر آن پديد مى آيد، و اين سايه مخروطى بطور دائم دور كره زمين مى گردد و دائما يك طرف زمين روز و روشن و طرف ديگرش شب و تاريك است ، پس با آمدن روز، شب باطل نمى شود، و در عين حال آنجا كه روز هست ، شب نيست .
و اين روايت نظايرى در ميان روايات دارد، مانند روايتى كه در تفسير آيه : (ليميز اللّه الخبيث من الطيب ) وارد شده ، كه امام (عليه السلام ) فرموده : وقتى خورشيد غايب مى شود اين شعاع گسترده چه مى شود و به كجاى زمين مى رود...)، كه به زودى بحث پيرامون آن مى آيد.
(و الكاظمين الغيظ...) و كرامتى از امام سجاد (ع )
و در الدرالمنثور است كه بيهقى در تفسير آيه : (و الكاظمين الغيظ و العافين عن النّاس ...) از على بن الحسين روايت آورده كه را وى گفت : كنيزى از آن جناب آب به دستش مى ريخت تا براى نماز آماده شود ناگهان آفتابه از دستش بيفتاد،
و صورت آن جناب را پاره كرد، حضرت سر بلند كرد و به او نگريست ، كنيزك گفت خداى تعالى مى فرمايد: (و الكاظمين الغيظ)، حضرت فرمود: (كظمت غيظى ) كنيزك دنباله آيه را خواند، و گفت : (و العافين عن النّاس )، حضرت فرمود: (قد عفا اللّه عنك ) كنيزك آخر آيه را خواند كه مى فرمايد: (و اللّه يحب المحسنين )، آن جناب فرمود: (اذهبى فانت حره ).
مؤ لف قدس سره : اين روايت از طرق شيعه نيز نقل شده و از ظاهر آن بر مى آيد كه آن جناب كلمه (محسنين ) را و يا بگو احسان را به معنائى
تفسير كرده كه زايد بر صفات قبلى يعنى (كظم غيظ) و (عفو) است ، و همين طور هم هست ، براى اينكه از اطلاق مفهومش ‍ همين فهميده مى شود، (يعنى جامع معناى كظم غيظ و عفو اين است كه شخص ما فوق ، صدمه اى به زير دست مقصر خود وارد نياورد، ولى احسان هر جا گفته شود اين معنا از آن فهميده مى شود كه نه تنها صدمه اى وارد نياورد،بلكه خوبى هم بكند)، چيزى كه هست صفات نامبرده از لوازم معناى احسان است ، و به همين جهت صحيح است كه لفظ احسان را با آنها تعريف كرد.
اين را هم بايد دانست كه در اين ميان روايات بسيار زيادى (در ذيل اين آيه ) در باره حسن خلق و ساير اخلاق فاضله از قبيل : (انفاق )، (كظم )، (عفو) و امثال آن از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده ، كه ما ايراد آن را گذاشته ايم براى جاى ديگر، كه مناسبت بيشترى داشته باشد.
رواياتى در ارتباط با (و الذين اذا فعلوا فاحشة ...)
و در كتاب مجالس از عبد الرحمان بن غنم دوسى آمده كه آيه شريفه : (و الّذين اذا فعلوا فاحشه ...)، و در باره بهلول نباش (كسى كه قبرها را نبش مى كرد و كفن مردگان را مى دزديد) نازل شده ، چون اين مرد در يكى از اين دزديهايش قبر دخترى از انصار را نبش ‍ كرد، و جنازه را بيرون آورده كفنش را باز كرد _ بدنى سفيد و زيبا يافت ، _ شيطان زناى با او را در نظرش جلوه داد، و با او زنا كرد، آنگاه پشيمان شد، و نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمده جريان را به عرض آن حضرت رسانيد، ولى رسول خدا او را رد كرد، و او از مردم كناره گرفت ، و دور از آنها در كوههاى مدينه به عبادت و مناجات پرداخت ،
تا آنكه خداى تعالى توبه اش را قبول نموده آياتى از قرآن در باره اش نازل شد.
مؤ لف قدس سره : اين روايات مفصل تر از اين است ، و ما خلاصه اش را نقل كرديم ، و اگر روايت درست باشد، سبب ديگرى براى نزول آيه مورد بحث است ، غير از آن سببى كه همه آيات اين داستان يعنى داستان جنگ احد در باره اش نازل شده .
و در تفسير عياشى از امام باقر عليه السلام روايت شده كه در ذيل جمله : (و لم يصروا على ما فعلوا...) فرمود: اصرار به اين معنا است كه گنه كار گناهى مرتكب شود، نه از خدا طلب آمرزش كند، و نه نفس خود را (ملامت نموده ) وادار به توبه سازد، اين است معناى اصرار.
رواياتى درباره مغفرت خداوند و توبه و استغفار از گناهان 
و در تفسير الدرالمنثور است كه احمد از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: ابليس به خداى عزوجل عرضه داشت : به عزتت سوگند كه تا هستم نسل آدم را مادام كه جان در بدن دارند گمراه مى كنم ، خداى عزوجل فرمود: به عزتم سوگند كه همواره آنها را مادام كه از من مغفرت بخواهند مى آمرزم .
و در كافى از امام صادق عليه السلام روايت آورده كه فرمود: هيچ گناهى (هر قدر هم كه كوچك باشد) با اصرار در ارتكابش صغيره نيست ، و هيچ گناهى هر قدر هم كه بزرگ باشد با استغفار از آن كبيره نيست .
و در تفسير عياشى از امام صادق عليه الس