احاطه به آن قاصر است ، و شما جز به برخى از جهات آن نمى توانيد احاطه داشته باشيد، و آنچه مؤ منين را سود مى دهد همين جهات است ، كه خداى تعالى در جمله هاى مورد بحث ذكر كرده ، يعنى جمله : (وليعلم ) و جمله (و يتّخذ) و جمله (ليمحّص ) و جمله (يمحق ).
علم خداى سبحان به اشياء به معناى خلق و ايجاد آنها است 
اما جمله (وليعلم اللّه الّذين آمنوا)، مراد از آن ظهور ايمان مؤ منين بعد از بطون و خفاى آن است ، و گرنه خداى تعالى (جاهل به حال مؤ منين نيست ) چون علم او به حوادث و اشيا، و از آن جمله ايمان مؤ منين ، همان وجود آنها در عالم است ، آرى موجودات به عين وجودشان معلوم خدايند، نه با صورت هائى كه از آنها در ذهن ترسيم كند، همانند ما مخلوقات صاحبان ذهن ، كه علممان به اشيا عبارت است از: (گرفتن صورتى از آنها در ذهن خود).
و لازمه اين حرف اين است كه وقتى خداى تعالى بخواهد به چيزى عالم شود او را خلق مى كند، پس اراده دانستن در خدا عبارت است از اراده ايجاد كردن ، و چون در جمله مورد بحث مؤ منين را موجود و محقق گرفته قهرا معناى (ليعلم ...) اين است كه خدا خواسته ايمان مؤ منين ظاهر شود، و چون ظاهر شدن ايمان مانند هر چيز ديگر بايد بر طبق سنت جاريه در اسباب و مسببات صورت بگيرد، لذا چاره اى نيست جز اينكه امور و صحنه هائى را به وجود بياورد، تا ايمان مؤ منين كه قبل از وقوع آن صحنه ها مخفى و در باطنشان پنهان بود ظاهر شود، (دقت بفرمائيد) و اما جمله : (و يتخذ منكم شهداء) (كه مى فرمايد: خداى تعالى از شما گواهانى مى گيرد)، منظور از گواهان ، گواهان اعمال است ، نه شهيدان به معناى كشتگان در معركه جنگ ، چون شهيد به اين معنا در هيچ جاى قرآن نيامده ، و به اين معنا از الفاظى است مستحدث ، كه اخيرا در جامعه اسلامى اصطلاح شده ، همچنانكه توضيح بيشتر در تفسير آيه : (و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء) گذشت .
(ليكن مؤ لف قدس سره در سوره حديد جزء نوزدهم آنجا كه در ذيل آيه : (و الشهداء عند ربهم ) روايات را نقل مى كند در ذيل يك روايتى عبارتى دارد كه گوئيد پذيرفته است كه مفسرين اين معنا را نقل مى كند
كه آن را رد ننموده و تنها استظهار مى كند كه به معناى گواهان اعمال باشد). (مترجم )
علاوه بر اينكه جمله : (يتخذ) نيز شاهد بر اين است كه (منظور از شهدا گواهان هستند) زيرا با معناى كشتگان در ميدان جنگ آن طور كه بايد نمى سازد، و معنا ندارد كسى بگويد: خداى تعالى فلانى را شهيد و كشته در راه خود گرفت و اين تعبير در درستى به تعبيرهاى زير نمى رسد كه بگويد (خدا ابراهيم را خليل گرفت )، و يا (خدا موسى را كليم گرفت )، و يا (خدا پيامبر اسلام را گواهى گرفت تا در قيامت بر امت خود گواهى دهد)، چون خليل (دوست )، و كليم (هم سخن )، و امثال آن گرفتنى هستند، و اما كشته شدن در ميدان جنگ گرفتنى نيست .
در جمله مورد بحث هم سياق آيه از غيبت به خطاب تغيير يافته ، و هم با آمدن حرف (من ) شهدا را بعضى از افراد دانسته ، نه همه كسانى كه قبلا مورد بحث بودند، چون قبلا مى فرمود: ما اين ايام را بين مردم دست به دست مى گردانيم ، و هر روز روزگار را به كام يكى و ناكامى ديگرى مى چرخانيم ، و اين اختصاص به مسلمانان ندارد، با همه همين طور رفتار مى كنيم ، و در جمله مورد بحث كه سخن از گواه گرفتن است ، براى اينكه بفهماند گواهان در دايره كوچك ترى از دايره (النّاس ) هستند، و گواهان از خصوص اين افراد يعنى مسلمانان گرفته مى شوند، لذا سياق را تغيير داد و فرمود: (و يتخذ شهداء و از شما مسلمانان گواهان بگيرد)، و حرف (من ) را آورد تا بفهماند كه گواهان ، همه شما مسلمانان نيستيد بلكه بعضى از افراد شمايند، و اگر در آيه : (و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على النّاس ) شهادت به معناى گواه را به همه امت نسبت داد، در تفسيرش گفتيم كه از قبيل نسبت دادن وصف بعض است به كل ، و ممكن است از جمله آخر آيه كه مى فرمايد: (و اللّه لا يحب الظالمين ) براى گفته ما تاءييد گرفت ، چون از آن فهميده مى شود كه همه مسلمانان نمى توانند شاهد باشند، زيرا كه خودشان ظالمند.
و اما اينكه فرمود:
(و ليمحص اللّه الّذين آمنوا و يمحق الكافرين )، مصدر (تمحيص ) كه فعل (يمحص ) از آن مشتق است به معناى خالص ‍ كردن چيزى است از آميختگى و ناخالصيهائى كه از خارج داخل آن چيز شده ، و كلمه (محق ) به معناى نابود كردن تدريجى يك چيز است ،
و اين خالص سازى يكى از خواص مصالح مداوله ايام است ، خاصيت ديگرش كه قبلا ذكر شد، يعنى معلوم كردن ايمان مؤ منين ، چون جدا سازى مؤ من از غير مؤ من يك امر است ، و خالص كردن ايمان او از شوائب و ناخالصى هاى كفر و نفاق و فسق بعد از جداسازى ، امرى ديگر است ، و به همين جهت در مقابل محق كفار قرار گرفته ، پس خداى سبحان اجزاى كفر و نفاق و فسق را كم كم از مؤ من زايل مى سازد، تا جز ايمانش چيزى باقى نماند. و ايمانش خالص براى خدا شود.
حكمت ها و مصالح در مداوله ايام بين الناس (دست به دست شدن روزگار)
پس همه اينها وجوهى است از حكمت و مصلحت كه در مداوله ايام بين مردم وجود دارد، و خداى تعالى دولت را براى هميشه به قومى خاص اختصاص نمى دهد، و (از همه اينها گذشته ) همه امر به دست خدا است ، آنچه مى خواهد مى كند، ولى جز آنچه كه صلاح تر و مفيدتر است نمى كند، همچنان كه خودش فرمود: (كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل ، فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع النّاس فيمكث فى الارض )، و اتفاقا عده اى از اين آيات مى فرمود: (ليقطع طرفا من الّذين كفروا، او يكبتهم فينقلبوا خائبين ، ليس ‍ لكمن الامر شى ء او يتوب عليهم ، او يعذبهم فانهم ظالمون )، كه صريحا اين معنا را كه : (پيامبرش در امور، اختيارى از خود داشته باشد نفى كرده است ، بلكه امور را منحصر در خود نموده ، فرمود: هر طور خودش بخواهد در خلق خود حكم مى كند.
و اين كلام يعنى چند نكته اى كه خاطرنشان ساخته ، و فرمود: 1 _ ايام در بين مردم تقسيم شده است ، 2 _ و غرض از اين تقسيم امتحان و جدا سازى مؤ من از كافر است ، 3 - و خالص كردن مؤ منين و نابود كردن تدريجى كفر و كافران است اگر به آيات قبل ضميمه شود كه رجوع امر به پيامبر را نفى مى كرد، اين معنا كشف مى شود: كه مؤ منين در آن روز اكثرشان پنداشته بودند: از آنجا كه دينشان دين حق است علت تامه آن است كه هميشه و در هر جنگى كه پيش آيد غلبه كنند، و دشمن را كه بر باطل است هر قدر هم كه باشند و هر كيفيتى كه داشته باشند شكست دهند، پس در حقيقت خود مالك امر خويشند، خداى تعالى هم ايشان را در داستان جنگ بدر در اين پندارشان جرى كرد، چون در آن جنگ بطور عجيب و خارق العاده اى بر دشمن ظفر يافتند، ملائكه نصرت به كمكشان آمد، در حالى كه اين پندار پندارى باطل بود، و باعث بطلان نظام امتحان و تمحيص ، و در آخر موجب بطلان مصلحت امر و نهى و ثواب و عقاب مى شد،
كه معلوم است انهدام اساس دين را به دنبال دارد، چون دينى كه اساس آن بر پايه فطرت است ، نمى تواند خرق عادت و خروج از سنت الهى جارى در وجود باشد، و سنت جاريه در عالم هستى غلبه و شكست ر