ا معلول اسباب عادى آن مى داند.
لذا خداى تعالى براى ابطال اين خيال بعد از تذكر اين معنا كه مداوله ايام به منظور امتحان و خالص ساختن است ، شروع به ملامت كردن آنان در اين پندار باطل نمود، و حقيقت حال را روشن ساخت و فرمود:
آيا گمان كرديد امتحان نشده و آزمايش نديده به بهشت در خواهيد آمد؟!

ام حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لما يعلم اللّه ...)

اين پندار كه بدون امتحان داخل بهشت شوند، لازمه پندار قبلى است ، كه چون بر حقند هرگز شكست نمى خورند، پيروزى و غلبه حق ايشان است ، و تا ابد زير دست قرار نمى گيرند، و آن هم معلوم است كه لازمه چنين پندارى اين است كه تمامى كسانى كه به رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) ايمان آورده اند، و به جماعت مؤ منين ملحق شده اند، در دنيا با غلبه و غنيمت سعادتمند شوند، و در آخرت با مغفرت و جنت ، و ديگر هيچ فرقى بين ايمان ظاهرى و حقيقت ايمان و هيچ امتيازى بين درجات ايمان نباشد، و ايمان مجاهد (هر چند صابر نباشد)، با ايمان مجاهد صابر يكى باشد، و كسى كه آرزومند عمل خيرى باشد، و وقتى زمان معينش رسيد انجامش دهد، با كسى كه آرزومند خيرى باشد ولى در هنگام انجامش سرد شود، و اعراض كند يكسان به حساب آيد.
و بنابراين ، اينكه فرمود: (ام حسبتم ان تدخلوا) از قبيل به كار بردن مسبب در جاى سبب است ، و معنايش اين است كه شما گمان كرده ايد كه دولت براى شما نوشته شده است ؟ و هرگز مبتلا و آزمايش نمى شويد؟ و بلكه يكسره داخل بهشت مى گرديد، بدون اينكه مستحق بهشتتان از غير مستحق مشخص گردد؟ و بى آنكه كسى كه داراى درجه رفيع است از آنكه در درجه پائين تر است شناخته شود؟.
و در جمله : (و لقد كنتم تمنون الموت ...) تثبيت مى كند كه اين ظنشان فاسد است ، براى اينكه مادام كه جنگى پيش نيامده بود، پيوسته آرزوى كشته شدن مى كردند، اما آنگاه كه جنگ پيش آمد، و آن را با چشم خود ديدند، قدمى پيش ننهادند، و در صدد تحصيل آرزوى قبلى خود بر نيامدند، بلكه سست شدند و از جنگ و قتال اعراض كردند، آيا اين سخن معقول و قابل قبول است كه به صرف آرزو و بدون اينكه امتحان شدند و خالص و ناخالصشان جدا گردد، داخل بهشت شوند؟ و آيا واجب نيست كه از ناحيه خداى تعالى (كه صاحب جزا است ) مورد آزمايش قرار گيرند.
با اين بيان روشن مى شود كه چيزى در كلام مقدر است و از آن حذف شده ، و معنايش اين است كه (فقد رايتموه ، و انتم تنظرون فلم تقدموا عليه ) ممكن هم هست جمله (و انتم تنظرون ) كنايه باشد از اقدام نكردن ، و معنايش اين باشد كه به صرف تماشا كردن اكتفا نموديد، بدون اينكه اقدامى بكنيد، و اين خود عتاب و توبيخ است .
گفتارى در امتحان و حقيقت آن 
در اين معنا هيچ ترديدى نيست كه قرآن كريم امر هدايت را مختص به ذات بارى تعالى مى داند، چيزى كه هست هدايت در قرآن منحصر به هدايت اختيارى به سوى سعادت آخرت و يا دنيا نيست ، بلكه در آياتى هدايت تكوينى را نيز به خداى سبحان نسبت داده است ، از آن جمله مى فرمايد: (الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) و هدايت را به تمام موجودات تعميم داده است ، چه با شعورش و چه بى شعورش ، و در آيه زير از جهت نتيجه هم اطلاق داده ، و فرموده : (الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى )، كه تسويه و هدايت را نتيجه مطلق خلقت دانسته و در تقدير گرفته است ، در نتيجه اين آيه نيز از نظر عموميت و اطلاق نظير آيه قبل است .
اشاره اى به مساءله هدايت 
و از اينجا روشن مى شود كه اين هدايت غير از هدايت خصوصى است ، كه در مقابل آن اضلال قرار مى گيرد، چون خداى سبحان هدايت خصوصى را از بعضى طوائف نفى كرده ، و به جايش ضلالت را اثبات فرموده ، و هدايت عمومى از هيچ يك از مخلوقات او نفى نمى شود، پس اگر در امثال آيه : (و اللّه لا يهدى القوم الظالمين ) و آيه : (واللّه لا يهدى القوم الفاسقين ) مى فرمايد: خدا مردم ستمكار را هدايت نمى كند، و خدا مردم فاسق را هدايت نمى كند، و از اين قبيل آيات بسيار ديگر بطور قطع استثنا از آن هدايت عمومى و غير اختيارى نيست ، بلكه راجع به هدايت خصوصى است . و نيز اين معنا روشن مى شود كه هدايت نامبرده غير از هدايت به معناى راه نشان دادن است ،
چون هدايت به اين معنا نيز خصوصى نيست ، بلكه شامل مؤ من و كافر مى شود، و خداى سبحان راه را، هم به مؤ من نشان مى دهد و هم به كافر، همچنانكه خودش فرمود: (انا هديناه السبيل ، اما شاكرا و اما كفورا) و نيز فرموده : (و اما ثمود فهد يناهم فاستحبوا العمى على الهدى ) و اين مسلم است كه هدايت در اين دو آيه و در آيات نظاير آن شامل غير صاحبان شعور و عقل نمى شود، قبلا هم توجه فرموديد كه هدايت در جمله : (ثم هدى ) در سوره طه و جمله : (و الذى قدر فهدى ) در سوره اعلى ، هدايت عام بود، عام از نظر مورد، و عام از نظر نتيجه ، علاوه بر اينكه در سوره اعلى هدايت را نتيجه تقدير گرفته ، و اين خود شاهد بر آن است كه منظور از آن هدايت عمومى و تكوينى است ، چون هدايت تشريعى و خصوصى بشر با تقدير نمى سازد، زيرا تقدير عبارت است از تهيه اسباب و علل ، تا آن اسباب و علل ، موجود را به سوى غايت هدف و خلقتش سوق دهد، هر چند كه اين هدايت (هدايت خاص ‍ بشرى ) هم از جهت نظام كلى عالم داخل در حيطه تقدير است ، و ليكن اين نظر غير آن نظر است (دقت بفرمائيد).و به هر حال هدايت عمومى عبارت است از اينكه خداى تعالى هر چيزى را به سوى كمال وجودش راهنمائى كرده و آن را به هدف از خلقتش رسانده ، و اين هدايت همان است كه به وسيله آن هر چيزى به وسيله آن چه قوام ذاتش اقتضاى آن را دارد (از قبيل نشو و نما و استكمال و افعال و حركات و غير ذلك ) كنده مى شود، و چون اين رشته سر دراز دارد، بحث و شرح بيشترش را اگر خداى تعالى يارى كند و توفيق دهد، ان شاءاللّه العزيز بعدا ايراد خواهيم كرد.
غرض ما فعلا اين است كه بگوئيم از كلام خداى تعالى استفاده مى شود كه اشيا به وسيله هدايت عمومى الهى به سوى هدف و اجلهاى خود سوق داده مى شوند و هيچ موجودى از تحت اين قانون كلى خارج نيست ، و خداى تعالى اين هدايت را براى هر موجودى حقى بر عهده خود دانسته و او خلف وعده نمى كند، همچنانكه خودش فرمود: (ان علينا للهدى و ان لنا للاخره و الاولى )، و اين آيه به طورى كه ملاحظه مى كنيد با اطلاقش ، هم شامل هدايت اجتماعى جماعت ها مى شود و هم هدايت فردى افراد، و با ضميمه شدنش با دو آيه قبلى ، هم شامل هدايت عمومى و تكوينى مى شود،
و هم هدايت خصوصى و تشريعى انسان و روشن مى سازد كه حق اشيا بر خداى تعالى يكى اين است كه آنها را تكوينا به سوى كمالى كه بر ايشان مقدر كرده هدايت فرمايد، و خصوص انسان را به سوى كمالش هدايتى تشريعى فرمايد، و شما خوانندگان عزيز در سابق در مباحث نبوت توجه كرديد كه چگونه تشريع داخل در تكوين مى شود و چگونه قضا و قدر بدان احاطه مى يابد.
كمال نوع بشر در گرو يك سلسله افعال اختيارى و ارادى است 
آرى از ميان همه انواع موجودات نوع بشر نوعى از وجود است كه امرش تمام نمى شود و به كمال نمى رسد مگر با يك سلسله افعال اختيارى و ارادى كه آن نيز سر نمى زند 