وح از بدن و بطلان حيات است ، و كلمه قتل به معناى مردنى است كه به سببى عمدى و يا شبه عمد مستند باشد، و اين دو كلمه (يعنى موت و قتل ) اگر تك تك استعمال شوند مثلا در يك كلامى فقط كلمه موت آمده باشد، معنايش اعم از هر دو است ، يعنى هم شامل مردن مى شود، و هم شامل كشته شدن ، و اما اگر در كلامى نظير آيه مورد بحث هر دو آمده باشد، آنوقت موت تنها به معناى مردن به اجل خدائى است ، و قتل به معناى مردن به خاطر عمل اختيارى شخص ديگر است .
معناى جمله (انقلبتم على اعقابكم )
(انقلبتم على اعقابكم ) انقلاب بر عقبين (دو پاشنه ) بنا به گفته راغب به معناى اين است كه فلانى متمايل به برگشتن شد و برگشت و جمله : (انقلب على عقبيه ) نظير جمله
(رجع على حافرته ) و جمله : (ارتدا على آثارهما قصصا)، و كلمه : رجع همه به معناى برگشتن به محل اول يا حال اول است .
و چون در آيه مورد بحث انقلاب بر اعقاب را جزاى شرطى قرار داده كه عب ارت است از مرگ و يا كشته شدن رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، اين معنا را مى فهماند كه منظور از برگشت ، برگشتن از دين است ، نه برگشتن از كار جنگ ، چون هيچ ارتباطى ميان فرار از جنگ با مرگ و يا قتل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نيست ، و تنها رابطه و نسبتى كه تصور دارد بين مرگ آن جناب و برگشتن از ايمان به كفر است ، و دليل بر اينكه مراد اين است ، جمله : (و طائفه قد اهمتهم انفسهم يظنون باللّه غير الحق ظن الجاهليه ...) مى باشد كه در آيات بعد قرار دارد و بيانگر حال همين اشخاص است كه اگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از دنيا برود از دين خدا بر مى گردند، چون غير از حفظ منافع دنيائى خود هيچ همى ندارند، اگر بدين خدا هم مى گروند براى تاءمين همين منافع است ، در نتيجه مادام كه از پستان دين مى دوشند دين دارند، و از آن دم مى زنند، همينكه منافعى بر ايشان نداشت ، و بلكه به منافع دنيائى شان لطمه زد از آن بر مى گردند، و آنها كه در جنگ احد با شنيدن قتل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشتند، (از دين برگشتند نه از جنگ )، علاوه بر اينكه نظير آن فرارى كه در احد از اين طايفه سر زد، در غير احد از قبيل جنگ حنين و خيبر و غير آن دو نيز سر زد، و خداى تعالى در آن دو جريان چنين خطابى به آنها نكرد، و از فرار و پشت كردنشان به جنگ ، چنين تعبيرى نكرد و نفرمود: شما در خيبر و حنين (انقلبتم على اعقابكم ) بلكه تنها فرمود (و در روز حنين وقتى از كثرت جمعيت خود مغرور شديد، همين باعث شد كه كارى از پيش نبريد، و زمين با همه فراخ و وسعتش بر شما تنگ شود و در آخر فرار كنيد) پس حق اين است كه مراد از انقلاب على الاعقاب ، برگشتن به كفر سابق است ، نه فرار از جنگ .
حاصل معناى آيه (و ما محمد الا رسول 
در نتيجه حاصل معناى آيه با در نظر گرفتن سياق عتاب و توبيخش اين مى شود: كه محمد (صلى اللّه عليه و آله ) سمتى جز رسالت از ناحيه خدا ندارد (مانند ساير رسولان كه وظيفه شان تنها رساندن رسالت پروردگارشان است ) نه مالك امر خودش است ، و نه امور عالم ، امر عالم تنها و تنها به دست خدا است ، دين هم دين خدا است و با بقاى خدا باقى است ، پس اين چه معنا دارد كه شما مسلمانان ايمان خود را وابسته به زنده بودن آن جناب كنيد، بطورى كه اگر آن
جناب به مرگ و يا به قتل از دنيا برود قيام بدين خدا را رها كنيد، و به قهقرا و عقب برگرديد، و هدايت خود را از دست داده و دچار گمراهى و غوايت شويد؟.
و اين سياق قوى ترين شاهد است بر اينكه سپاه اسلام در روز احد بعد از گرم شدن تنور جنگ ، ظن قوى پيدا كردند به اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كشته شده ، و به همين جهت متفرق شده و پشت به قتال كردند، و بنابر اين روايت و تاريخ ذيل (به طورى كه ابن هشام آنرا در سيره خود آورده ) تاءييد مى شود.
وى چنين آورده كه انس بن نضر (عموى انس بن مالك ) به عمر بن خطاب و طلحه بن عبيداللّه و جمعى از مهاجرين و انصار بر خورد، كه دست از جنگ كشيده بودند، پرسيد: چرا ايستاده ايد؟ گفتند: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كشته شد، پرسيد: پس بعد از حيات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زندگى را مى خواهيد چه كنيد جا دارد شما هم در همان راهى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در آن راه كشته شد بميريد، آن گاه رو كرد به دشمن ، و آن قدر شمشير زد تا كشته شد.
و سخن كوتاه اينكه معناى عبارت (السلال ) و عبارت (القاء بايدى ) همين است ، كه اين عده ايمانشان قائم به وجود رسول خدا بود، يعنى با بقاى آن جناب باقى و با مرگ آن جناب از بين مى رفت ، و معناى آن جز اين نمى تواند باشد كه ايمان آورده بودند تا ثواب دنيا و خير آن را به دست آورند، و همين نقيصه است كه خداى تعالى در آن آيه مورد بحث به خاطر آن عتاب و ملامتشان كرده است ، مويد اين معنا جمله آخر آيه است كه مى فرمايد: (و سيجزى اللّه الشاكرين ) چون خداى سبحان همين جمله را در آيه بعد كه در باره جويندگان ثواب آخرت است تكرار كرده ، از اين مى فهميم كه در جنگ احد بعضى از صحابه بوده اند كه ايمانشان چنين ايمانى مستعار نبوده بلكه ايمان جدى و واقعى بوده است (دقت بفرمائيد).
حقيقت شكر و مراد از (شاكرين )

(و سيجزى اللّه الشاكرين )
 
اين جمله بطورى كه از سياق بر مى آيد به منزله استثنائى از ما قبل است و اين خود دليل است بر اينكه همانطور كه گفتيم در سپاه اسلام در جنگ احد بعضى بوده اند كه نه دچار آن انقلاب شدند، و نه عملى كردند كه از انقلاب درونيشان خبر دهد، و اين عده شكر گزارانند. و حقيقت شكر، اظهار نعمت است ، همچنانكه كفر، مقابل آن است يعنى پنهان كردن نعمت و سرپوش روى آن نهادن است ، و اظهار نعمت به اين معنا است كه آن را در جاى خود
استعمال كنى ، آن جائى كه دهنده نعمت در نظر داشته و نيز اظهار نعمت به اين است كه آن را به زبان بياورى ، و منعم را در برابر دادن اين نعمت ، ثنا بگوئى ، و مرحله ديگر اظهار نعمت اين است كه در قلب هم به ياد آن و به ياد منعمش باشى ، و از يادش نبرى .
پس شكر خداى تعالى در برابر نعمتى از نعمتهاى او اين است كه در هنگام استعمال و به كار بردنش به ياد او باشد، و وقتى به ياد او بود به ياد اين مطلب هم مى افتد كه نعمت او را در جائى كه خود او خواسته استعمال كند، نه در جاى ديگر، و معلوم است كه هيچ موجودى نيست كه نعمتى از نعمت هاى او نباشد، و هيچ نعمتى را خلق نكرده مگر براى اينكه در راه بندگيش استعمال شود، همچنان كه خودش فرمود: (و اتيكم من كل ما سالتموه ، و ان تعدوا نعمت اللّه لا تحصوها، ان الانسان لظلوم كفار).
پس شكر او در برابر نعمت هايش به اين است كه در آن نعمت ها اطاعت شود، و بياد مقام ربوبيتش باشند.
و بنابراين پس شكر مطلق خداى تعالى و بدون تقييد، همانا ياد خدا بدون نسيان ، و اطاعتش بدون معصيت است ، پس معناى آيه : (و اشكروا لى و لا تكفرون ) اين است كه به ياد من باشيد، يادى كه آميخته با نسيان نباشد، و امر مرا اطاعت كنيد، اطاعتى كه آميخته با عصيان نباشد، (معلوم مى شود در جنگ احد شخصى وجود داشته كه هرگز از ياد خدا غافل نشده ، و هرگز امر او 