را نافرمانى نكرده بوده (مترجم )) و نبايد به اين سخن گوش داد كه بعضى آن را گفته اند كه امر در آيه شريفه تكليف بما لا يطاق و خارج از توان انسان است ، زيرا اين سخن ناشى از كمى تدبر در اين حقايق و دورى از ساحت عبوديت و كار پاكان را قياس از خود گرفتن است .
وگرنه در سابق هم توجه فرموديد كه گفتيم و تعبير به فعل با تعبير به صفت فرق دارد تعبير به فعل بيش از صدور بر آن فعل از فاعلش ‍ دلالت ندارد، (مثلا وقتى مى گوئيم : فلانى كرامت كرد، تنها دلالت دارد بر اينكه يك بار و يا دو بار اين عمل از او سر زد)، به خلاف صفت كه علاوه بر صدور، دلالت بر استقرار و دوام آن نيز دارد، (وقتى مى گوييم فلانى كريم است معنايش اين است ، عمل كرامت عمل هميشگى او است )، و مى فهماند اين معناى
وصفى براى او ملكه اى شده كه هرگز از او جدا نمى شود، پس فرق است بين كلمات آنها كه (شرك ورزيدند) و آنها كه (صبر كردند) و آنها كه (ظلم كردند) و آنها كه (تعدى نمودند)، با كلمات (المشركين )، (الصابرين )، (الظالمين )، (المعتدين )، (الشاكرين )، كه دسته اول تنها دلالت دارد بر اينكه كارها از آنان سر زده ، ولى دسته دوم دلالت دارد بر اينكه اين كارها صدورش عادت و صفت هميشگى آنان شده ، پس كلمه شاكرين در جمله مورد بحث به معناى كسانى است كه در باطن داراى صفت شكر هستند، و اين فضيلت در آنان استقرار يافته ، و ما قبلا هم گفتيم و روشن كرديم كه شكر مطلق عبارت است از اينكه بنده بياد هيچ نعمتى نيفتد مگر آنكه خدا را هم با آن ياد آورد، و با هيچ چيزى تماس نگيرد كه نعمتى از نعمتها باشد، مگر آنكه خداى تعالى را در آن اطاعت كند.
شكر تمام نمى شود مگر با اخلاص 
پس روشن گرديد كه شكر تمام نمى شود مگر با اخلاص ، يعنى خلوص شكر براى خدا، هم از حيث علم ، و هم از نظر عمل ، پس ‍ شاكران عبارتند از مخلصين براى خدا، آن كسانى كه شيطان را طمعى در آنان نباشد.
اين حقيقت از سخنى كه خداى تعالى از ابليس حكايت كرده كاملا روشن مى گردد، و اين سخن در چند جا به عباراتى مختلف آمده ، از آن جمله گفته است :
(فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين ).
و نيز گفته : (رب بما اغويتنى لازيّننّ لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين ، الا عبادك منهم المخلصين )، كه در اين دو آيه از اغواى كلى خود احدى به جز مخلصين را استثنا نكرد، و خداى تعالى هم گفتار او را امضا نموده رد نكرد، و در جاى ديگر حكايت فرموده كه گفت :
(فبما اغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم ، ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين ) كه در اين آيه جمله (لا تجد) به منزله استثنا (الا عبادك ) در آيه قبل است ، و كلمه (شاكرين ) به جاى كلمه : (مخلصين ) در آيه قبل است ، و اين نيست مگر به خاطر اينكه شاكرين همان مخلصينند كه شيطان در آنها بهره اى
ندارد و دستش به آنان نمى رسد، چون تنها كار و كيد او اين است كه مقام ربوبيت خدا را از ياد بندگان بيرون ببرد، و به سوى معصيت دعوت كند، و ساحت مخلصين و شاكرين عالى تر از اين است .
در آيات نازله در باره جنگ احد نيز چيزى كه اين معنا را تاءييد كند وجود دارد، و آن آيه اى است كه بعد از آيات مورد بحث مى آيد، كه فرموده : (ان الّذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ما كسبوا و لقد عفا اللّه عنهم ان اللّه غفور حليم ) كه با ضميمه كردن جمله : (و سيجزى اللّه الشاكرين ) در آيه مورد بحث ، و جمله : (و سنجزى الشاكرين ) در آيه بعدش كه گفتيم به منزله استثنا است گفتار ما تاءييد مى شود، كه منظور از (انقلاب ) و (تولى ) برگشتن از (دين ) است ، نه از (جنگ ) (پس در اين جنگ كسانى بوده اند كه شاكر و مخلص بودند و دست وساوس شيطان به آنان نمى رسيده ، چون آنى از خدا غافل نبودند).
پس اگر خواننده عزيز در اين بحث دقت كند آن وقت تعجبش از گفتارى كه بعضى ها گفته اند به نهايت خواهد رسيد، و آن اين است كه آيه شريفه كه مى فرمايد: (ان الّذين تولوا منكم ...) به مضمون روايتى نظر دارد كه مى گويد: فرار كردن و سست شدن مؤ منين و متفرق شدن از صف قتالشان به خاطر اين بود كه شيطان در آن روز ندا در داد: (الا قد قتل محمد) آن وقت عبرت خواهى گرفت از اينكه نداشتن بضاعت علمى چگونه افراد را وامى دارد كه كتاب خدا (قرآن ) را از اوج معارف عاليه و حقايق راقيه اش تا چه حد پائين بياورند.
پس آيه شريفه دلالت كرد بر اينكه در روز جنگ احد عده اى بوده اند كه نه دچار وهن و سستى شدند و نه در ادامه راه خدا كوتاهى كردند، و لذا خدا آنان را شاكرين ناميد، و تصديق كرد كه شيطان در آنان راهى نداشت ، و اميدى به آنان نيست ، نه در اين جنگ و نه در هيچ موقفى ديگر، چون صفت شكر در آنها ثابت و ملازم آنان بود، و نام شاكرين در هيچ جاى قرآن بر احدى به عنوان توصيف اطلاق نشده ، به جز اين دو مورد، يعنى آيه : (و ما محمد...) و آيه : (و ما كان لنفس ...)، و در هيچ يك از اين دو مورد سخنى از پاداش شاكرين به ميان نيامده كه چيست ، و اين براى آن بوده كه بيان كند به اينكه پاداش اين طايفه به قدرى عظيم و نفيس است كه در بيان نمى گنجد.
تعريض به كسانى كه مى گفتند: اگر كشتگان احد به جنگ نمى رفتند نمىمردند

و ما كان لنفس ان تموت الا باذن اللّه كتابا موجّلا...)
 
اين آيه تعريضى است به كسانى كه در باره كشته شدگان در راه خدا مى گفتند اگر به جنگ نرفته بودند نمى مردند، و در آيه 156 همين سوره گفتارشان را حكايت مى كند، كه گفتند: (يا ايها الّذين آمنوا لا تكونوا كالّذين قالوا...)، و هم چنين تعريض به كسانى است كه گفته بودند اگر اختيار رهبرى جنگ به دست ما بود اين افراد كشته نمى شدند، و قرآن كريم اين گفتارشان را در آيه 154 همين سوره حكايت كرده است كه گفتند: (لو كان لنا من الامر شى ء ما قتلنا هيهنا...)، و صاحب اين سخنان مؤ منين بودند، نه منافقين ، كه بكلى از يارى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) خود دارى نموده و براى قتال از خانه هايشان بيرون نيامدند.
و مفهوم اين سخنان از مؤ منين با كمال ايمان نمى سازد چرا كه لازمه چنين سخنى اين است كه : (مرگ و مير و سنت محكمى كه از قضاى ثابت و استوار سر چشمه گرفته است به اذن خدا نباشد). و اين خود نيز لازمه فاسد ديگرى دارد و آن اين است كه ملك الهى و تدبير ربانى باطل باشد، و حال آنكه چنين نيست ، پس اصل كلام باطل است ، و ما ان شاءاللّه در اول سوره انعام بحثى پيرامون (نوشته بودن اجلها و معناى آن ) خواهيم داشت .
و چون لازمه اين سخن از كسى كه آن را گفته اين است كه ايمانش به اسلام ناشى از اين پندار بوده كه هر چه هست به دست رسول خدا و مؤ منين است ، و خلاصه ايمان آورده تا صاحب اختيار دنيا باشد كه بيانش گذشت ، و نيز از آنجائى كه اجتناب كنندگان از اين پندار تنها كسانى هستند كه ثواب آخرت را مى جويند و كار به دنيا و اختيار دارى دنيا ندارند، لذا دنبال جمله مورد بحث فرمود: (و من يرد ثواب الدنيا نوته منها و من يرد ثواب الاخره نوته منها)، در اين جمله هم در باره كسانى كه منظورشان از اسلام دنيا است فرموده از آ