 از جمله (ما اصابكم ) كشته شدن و مجروح گشتن است .
معناى (اءمنة ) و (نعاس ) و احاطه شدن طائفهاى از مسلمانان آندو در جنگ احد

ثم انزل عليكم من بعد الغم امنه نعاسا يغشى طائفه منكم 

كلمه (اءمنه ) با فتحه همزه و فتحه ميم و نيز فتحه نون به معناى آرامش خاطر از جهت داشتن امنيت است ، و كلمه : (نعاس ) به معناى گرم شدن پلك چشم و سست شدن بدن قبل از خواب رفتن است كه در حقيقت خوابى خفيف است و در فارسى آن را چرت زدن مى گوئيم ، و اين كلمه در آيه مورد بحث بدل است از كلمه (اءمنه )، چون عادتا ملازمه هست ميان امنيت و نعاس ، و چه بسا احتمال داده باشند كه كلمه : (امنه ) جمع كلمه (آمن ) است مانند كلمه (طلبه ) كه جمع كلمه (طالب ) است و در اين صورت حال از ضمير در (عليكم ) خواهد بود و كلمه (نعاسا) مفعول كلمه (انزل ) است و مصدر (غشيان ) كه فعل (يغشى )
مشتق از آن است به معناى احاطه است ، و معناى آيه بنابر اينكه كلمه (امنه ) به معناى امنيت باشد اين مى شود كه خداى تعالى پس ‍ از مبدل كردن اندوهتان به اندوهى ديگر، امنيتى بر شما نازل كرد كه دنبالش خواب بر طايفه اى از شما مسلط شد، و بنابراين كه كلمه (امنه ) جمع اسم فاعل باشد معنا چنين مى شود: خداى تعالى پس از مبدل كردن اندوهتان به اندوهى ديگر در حالى كه شما ايمن بوديد نعاسى نازل كرد كه بر طايفه اى از شما احاطه يافت .
و اين آيه دلالت دارد بر اينكه نعاسى كه در گيراگير اين جنگ نازل شده ، همه افراد را نگرفته بلكه بعضى از ايشان را گرفته است چون مى فرمايد: (به طايفه اى از شما احاطه يافت ) و اين طايفه همانهائى بوده اند كه بعد از فرار و دور شدن به سوى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشتند، چون از عمل خود پشيمان و از حفظ نكردن موقعيت حسرت خوردند و حاشا بر خداى تعالى كه از ايشان در حالى كه از جنگ فرار كرده بودند در گذرد، چون فرار از زحف يكى از گناهان كبيره است ، و آدمى را از رحمت خدا دور مى سازد و خداى تعالى در همين آيه فرموده : (و لقد عفا عنكم و اللّه ذو فضل على المؤ منين ) و فضل خود را خاص مؤ منين دانسته و حاشا بر آن جناب كه عنايت و فضل خود را شامل حال مرتكب فحشا و منكر آن هم در حال ارتكاب و قبل از توبه بسازد بلكه عفو و رحمت خود را وقتى شامل حال ايشان كرد كه نخست غم بيهوده و بى اءجرشان را مبدل كرد به غمى صحيح تا دلهايشان به اندوه ناخوشايند خدا آلوده نگردد، كه بيانش گذشت .
پس امنيت و نعاس شامل حال اين طايفه شد يعنى اينهائى كه از فرار خود پشيمان شدند و از اين عمل نكوهيده خود غمگين گشته به طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشتند، و دور آن جناب را گرفتند، و كانه اين در لحظه اى بوده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از جمعيت فشرده مشركين جدا شده و بدره كوه برگشته بود و برگشتن فراريان هم بعد از آن بوده كه يقين كرده اند كه آن جناب كشته نشده .
در مقابل اين طايفه از مسلمين بعضى ديگرند كه خداى تعالى با جمله (و طائفه قد اهمتهم انفسهم ...) متعرض حالشان شده .

و طائفه قد اهمتهم انفسهم 

اينها طايفه ديگرى از مؤ منين هستند و منظور از مؤ من بودنشان تنها همين است كه جزء منافقين كه خداى تعالى در آخر گفتار با جمله (و ليعلم الّذين نافقوا و قيل لهم تعالوا قاتلوا فى سبيل اللّه او ادفعوا قالوا لو نعلم قتالا لاتبعناكم ...) به شرح حالشان پرداخته نبودند، منافقين آنهائى بودند كه از همان اول امر و قبل از شروع جنگ از مؤ منين جدا شدند و خود را كنار كشيدند منافقين اينها بودند كه وضعى ديگر دارند كه خداى تعالى بزودى از وضع آنان خبر مى دهد.
به فكر جان خود بودن و ديد جاهليت داشتن ؛ اوصاف فراريان از جنگ احد
و خداى تعالى اين طايفه دوم را كه در جمله مورد بحث اينطور توصيفشان كرده (كه در فكر جان خود بودند) به آن كرامتى كه طايفه اول را گرامى داشته ، گرامى نداشت ، يعنى عفو و تبديل غم و امنيت و نعاس را به آنان نداد بلكه به خودشان واگذارشان كرد و در نتيجه فقط به فكر جانشان افتادند و همه چيز را از ياد بردند.
و خداى تعالى از ميان اوصاف آنان تنها دو صفت را آورد، هرچند كه برگشت آن دو هم به يك صفت است چون آن ديگرى از لوازم و فروعات اولى است يكى به فكر خود بودن و ديگرى داشتن ديد جاهليت ، اما به فكر خود بودن معنايش اين نيست كه تنها به فكر سعادت حقيقى خويش بوده باشند چون مؤ منين هم جز اين را نمى خواهند و اصولا هر انسان صاحب اراده و همتى غير از خودش ‍ هيچ هم ديگرى ندارد، پس مراد اين نيست بلكه مراد اين است كه اين طايفه هيچ همى جز حفظ حيات مادى و دنيائى خود نداشتند و به همين جهت بوده كه نمى خواستند خود را در دام قتل بيندازند، پس اين طايفه نه دينى در نظر داشتند و نه سعادت واقعى را، تنها همشان كامروا كردن خود در دنيا بوده است و اگر خود را بدين چسباندند براى اين بوده كه مى پنداشتند دين همواره غالب است و هيچگاه مغلوب واقع نمى شود، چون خدا به اين شكست و به غلبه دشمنانش راضى نيست ، هر چند كه اسباب ظاهرى با دشمنان او باشد پس اين طايفه (نمى خواستند بدين خدا خدمت كنند)، بلكه مى خواستند از پستان دين بدوشند تا چندى كه برايشان استفاده داشته باشد از آن دم بزنند ولى هر وقت وضع برگشت و به هدفهائى كه گفتيم نرسيدند، به عقب برگردند و سير قهقرائى را پيش ‍ گيرند.

يظنون باللّه غير الحق ظن الجاهليه ... ان الامر كله لله 

مى فرمايد درباره خدا خيالى كردن كه درست و حق نبود بلكه از پندارهاى جاهليت بود، و خدا را به وصفى ستودند كه حق نبود، بلكه از اوصافى بود كه اهل جاهليت خداى را با آن مى ستودند، و اين ظن هر چه بوده مناسب و لازمه اين گفتارشان است كه گفتند: (هل لنا من الامر من شى ء؟) و دستورى هم كه خداى تعالى به رسول خود داد كه پاسخشان را چنين بگويد: (قل ان الامر كله لله ) آنرا كشف مى كند، چون از ظاهر اين پاسخ برمى آيد كه اين طايفه خيال كرده بودند كه زمام بعضى امور به دست خودشان است ، و به همين جهت بوده كه وقتى شكست خوردند،
و كشتار دشمن از آنان زياد شد، به شك افتادند، و گفتند: (پس مگر ما هيچ كاره ايم ؟).
ردّ توهّم باطلبرخى كه پنداشته اند دين خلق هرگز شكست نمى خورد
با اين بيان روشن مى شود كه آن امرى هم كه خود را در آن مؤ ثر و يا مستقل مى پنداشته اند، همان شكست دادن و غلبه بر دشمن بوده و زمام اين امر را از اين جهت به دست خود مى پنداشتند كه به اسلام در آمده اند، پس معلوم مى شود اين طايفه چنين مى پنداشتند كه دين حق هرگز شكست نمى خورد و همچنين متدين به چنين دينى هرگز مغلوب دشمنش واقع نمى شود، چون يارى اين دين و اين متدين به عهده خدا است و براى اين پندار خود هيچ شرط و قيدى هم قائل نبودند چون خيال مى كردند كه خداى تعالى در وعده نصرت خود هيچ قيدى را شرط نكرده .
و اشتباهشان هم همين جا بوده و ظن جاهليت همين است ، چون بت پرستان جاهليت معتقد بودند كه براى هر صنف از اصناف حوادث ، از قبيل : رزق ، حيات ، موت عشق ، جنگ و امثال آن ، و همچنين براى هر نوع از انواع موجودات عالم از قبيل : انسان ، زمي