ن ، درياها و غير اينها ربّ و مدبرى جداگانه است كه امور هر يك از آنها را رب آنها اداره مى كند و اين ارباب و خدايان در اراده خود شكست ناپذيرند.
بت پرستان اين خدايان را مى پرستند تا آنچه را كه مى خواهند به وسيله آنان به سوى خود سرازير سازند و سعادت را براى خويش ‍ جلب نمايند، و نيز شرها و بلاها را از خود دفع كنند و خداى سبحان را رب آن ارباب و به منزله پادشاهى عظيم مى دانستند، كه هر صنف از اصناف رعيت خود را به يكى از بزرگان رعيت خود سپرده ، و اختيار تام به او داده و او در حوزه حكمرانى و منطقه نفوذ خود هر كارى بخواهد مى كند.
و اين مشرك وقتى مسلمان شد و در اسلامش خيال كرد كه دين حق در تقدم و پيشرفت ظاهرى هم هرگز شكست نمى خورد و همچنين پيامبر _ كه اولين كسى است كه مسؤ وليت ابلاغ اين دين از جانب پروردگارش به دوش او نهاده شده و سنگينى آنرا تحمل كرده - در ظاهر دعوتش مقهور نمى شود و يا حداقل كشته نمى شود و نمى ميرد، در حقيقت ظنى جاهلى به خود راه داده و درباره خدا ظنى غير حق نمودند چرا، كه براى خدا همتا و امثالى گرفته كه يكى از آنها پيامبر است و پيامبر را ربى پنداشته كه خداى تعالى امر پيروزى بر دشمن و غنيمت گرفتن از او را به خود آن جناب وا گذاشته است ، با اينكه خداى سبحان واحد است و شريكى ندارد و تمامى امور به دست خود او است و احدى از خلائق اختيار هيچ امرى را ندارد. و به همين جهت بود كه وقتى در آيات گذشته فرمود: (ليقطع طرفا من الّذين كفروا او يكبتهم فينقلبوا خائبين )
ناگهان رشته سخن را قطع نموده به عنوان جمله معترضه خطاب به رسول گرامى خود نموده و فرمود: (ليس لك من الامر شى ء) تا كسى توهم نكند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دخالتى در مساءله قطع و كبت دارد، بلكه اين خداى سبحان است كه سنت اسباب و مسببات را وضع كرده ، در بين اسباب و مسببات آن مسببى در خارج واقع مى شود كه سببش قوى تر از ساير اسباب باشد حال چه اينكه حق باشد و چه باطل چه خير باشد و چه شر چه هدايت باشد چه ضلالت ، چه عدل باشد و چه ظلم و نيز چه درباره مؤ من باشد يا كافر چه محبوب باشد چه مبغوض چه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) باشد و چه ابو سفيان .
سنت اسباب و مسببات ، عام است و امر نبوت و دعوت ، از آن مستثنا نيست 
بله البته اين هست كه خداى سبحان عنايت خاصى به دين و اولياءش دارد و نظام كون و اسباب جارى در آن را، طورى به جريان مى اندازد كه نتيجه اش غلبه دين و فراهم شدن زمينه براى حكومت اولياءش در زمين گشته تا عاقبت به نفع متقين باشد.
و امر نبوت و دعوت از اين سنت جاريه مستثنا نيست و لذا هر زمان كه اسباب عادى در تقدم و پيشرفت اين دين و غلبه مؤ منين دست به دست هم داده ، اين تقدم حاصل گرديده است مانند بعضى از جنگهاى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و هر زمانى كه موافق نبوده مثلا نفاق و نافرمانى امر رسول و يا فشل و جزع در بين مسلمين پيدا شده ، غلبه و پيروزى نصيب مشركين گرديده و مؤ منين شكست خورده اند و همچنين است حال در ساير انبيا با مردم ، چون دشمنان انبيا به خاطر آنكه اهل دنيا بودند و همه تلاششان در آباد كردن دنيا و بسط قدرت و تشديد نيرو و جمع آورى اجتماعات بود، غلبه ظاهرى هم همواره با آنان بوده است و هميشه انبيا مغلوب بوده اند، يا مانند زكريا مقتول و يا چون يحيى مذبوح و يا چون عيسى مهجور و يا مبتلا به گرفتاريهاى ديگر بودند.
بله هر زمانى كه ظهور و غلبه حق و اثبات حقانيت آن موقوف شد و يا بشود به اينكه نظام عادى خرق و نقض شود و به عبارت ديگر هر زمان كه امر حق داير بين مرگ و حيات شود بر خداى سبحان است ، كه دين خود را يارى كند و نگذارد حجتش ضعيف و يا باطل گردد و ما قسمتى از اين بحث را در جلد اول عربى اين كتاب آنجا كه از اعجاز سخن مى گفتيم و نيز در جلد دوم آنجا كه پيرامون احكام اعمال بحث مى كرديم گذرانديم (بدانجا مراجعه شود).
و اينك بر سر سخن مذكور برمى گرديم : پس سخن طايفه اى كه گفتند: (اهمتهم انفسهم ) (پس مگر ما هيچ كاره ايم ؟!)
در حقيقت اظهار شك در حقانيت دين بوده آن هم با بيانى كه روح بت پرستى را (به بيانى كه گذشت ) در آن دميده بودند، پس اينكه خداى تعالى پيامبر خود را ماءمور كرد به اينكه پاسخشان دهد: كه (ان الامر كله لله )، با در نظر گرفتن اينكه در خطاب قبليش به آن جناب فرموده بود: (ليس لك من الامر شى ء)، خواسته است به اين وسيله بيان كند كه ملت فطرت و دين توحيد آن ملت و دينى است كه كسى بجز خداى سبحان را مالك امر ندانسته و ماسواى اللّه را كه يكى از آنها رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است به هيچ وجه مؤ ثر مستقل نداند، بلكه همه اين سبب ها را در حيطه و سلسله اسباب و مسببات الهيه بداند كه جريانش به ناموس امتحان و ابتلا منتهى مى گردد.
جواب كسانى كه به كشته شدن مسلمانها در جنگ احد اعتراض داشتند

يخفون ف ى انفسهم ما لا يبدون لك يقولون لو كان ...

اين آيه توصيفى است از اين طايفه گوينده تر از گفتار خود آنان كه پرسيده بودند: (هل لنا من الامر من شى ء) چون اين گفتارشان تشكيكى بود به صورت سؤ ال و اينكه در آيه مورد بحث گفتند: (لو كان لنا من الامر شى ء ما قتلنا هيهنا) گفتارى است كه پنهان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در دل خود گفته و ترجيحى است كه در شكل استدلال داده اند و بدين جهت از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پنهان كردند كه در حقيقت ترجيح كفر بر اسلام بود.
لذا به رسول گرامى خود فرمان داد تا در جوابشان بفرمايد: (لو كنتم فى بيوتكم لبرز الّذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم و ليبتلى اللّه ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم ...) و با اين كلام دو چيز را روشن كرد.
اول اينكه : كشته شدن هر كس از شما در معركه جنگ دليل بر اين نيست كه شما بر حق نيستيد و نيز آنطور كه شما پنداشته ايد دليل بر اين نيست كه امر (پيروزى ) به نفع شما نيست بلكه قضاى الهى كه گريز و مفرى از آن نيست بر اين جارى شده كه اين كشته شدگان در اين نقطه از زمين به وسيله قتل از دنيا بروند و به فرض اينكه شما براى قتال بيرون نمى آمديد باز آنهائى كه قتل بر آنان نوشته شده بود در همين نقطه كشته مى شدند، پس هيچ گريزى از اجل مسما نيست ، نه مى توانيد ساعتى تاءخيرش بيندازيد و نه تقديمش ‍ بداريد.
نكته دوم : كه روشن كرد، اين بود كه سنت خداى تعالى بر اين جارى شده است كه ابتلا و خالص سازى عمومى باشد، هم شامل آنان شود و هم شامل شما پس شما چاره اى از اين بيرون آمدنتان و وقوع اين قتال نداشته ايد، بايد اين وضع پيش مى آمد تا مقتولان شما به قتل برسند و به درجات خود نائل گردند و شما هم هر يك وضع خاص بخود را بگيرد و با آزمايش افكار باطنى شما و خالص سازى ايمان و شرك قلبيتان يكى از دو طرف سعادت و شقاوت برايتان متعين شود.
سخنان عجيب برخى مفسرّين در تفسير اين آيه 
و از سخنان عجيبى كه در تفسير اين آيه مى خوانيم گفتار عده اى از مفسرين است كه گفته اند: مراد از اين طايفه اى كه در آيه شريفه شرح حالشان آمده منافقين مى باشند. با اينكه ظاهر سياق اين اس