 كه حال مؤ منين را وصف مى كند و اما منافقان يعنى اصحاب عبداللّه بن ابى در همان اوائل امر كه گفتگو از جنگ بود خود را كنار كشيدند و در آيات بعد متعرض حال ايشان مى شود.
خدا مى داند مگر اينكه منظورشان از منافقين افراد سست ايمانى است كه برگشت عقايد متناقضشان بر حسب لوازمى كه دارد به انكار قلبى حق و اعتراف به آن در زبان است و اين همان طايفه اند كه خداى تعالى (در آياتى ) آنان را بيمار دل ناميده ، مثلا فرموده : (اذ يقول المنافقون و الّذين فى قلوبهم مرض غرّ هولاء دينهم ) و نيز آنان را خبرچين و جاسوس خوانده و فرموده : (و فيكم سماعون لهم )، و يا منظورشان اين باشد كه همه منافقين با اصحاب عبداللّه بن ابى به مدينه برنگشتند.
از اين عجيب تر كلام بعضى ديگر است كه گفته اند: طايفه مورد بحث مؤ من بودند و خيال مى كردند كه مساءله نصرت و غلبه به دست خود آنان و حق ايشان است چون تابع دين حق خدا هستند و اين خيال از اينجا در آنان پيدا شد كه ديدند در جنگ بدر ملائكه به ياريشان آمدند، پس اينكه در اين جنگ يعنى جنگ احد گفتند: (هل لنا من الامر من شى ء) و نيز اينكه گفتند: (لو كان لنا من الامر شى ء...) اعترافى است از اين طايفه به اينكه امر به دست خدا است نه ، به دست ايشان و گرنه اگر بدست ايشان بود كشتار در اين جنگ آنان را از پا در نمى آورد.
از اين جهت گفتيم عجيب تر است كه بنابر اين قول پاسخ به آن دو سؤ ال نمى چسسد و معنا ندارد به كسى كه ايمان دارد به اينكه امر به دست خدا است ، پاسخ دهند كه كار همه اش به دست خدا است و يا بگويند: (قل لو كنتم فى بيوتكم ) و به همين جهت بعضى از خود صاحبان اين سخن متوجه اشكال شده براى رفع آن سخنى گفته اند، كه گفتارشان از اصل نادرست تر است و خواننده عزيز به معناى درست آيه توجه فرمود
هر يك از گناهان ، آدمى را به سوى گناه ديگرى مى كشاند

ان الّذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ما كسبوا

كلمه : (استزلال ) به معناى آن است كه كسى بخواهد ديگرى را به لغزش وادار نمايد، مى فرمايد شيطان مى خواست آنان را دچار لغزش كند و اين را نخواست مگر به سبب بعضى از انحرافهائى كه در دل و در اعمال داشتند چون گناهان هر كدامش آدمى را به سوى ديگرى مى كشاند چون اساس گناه پيروى هواى نفس است و نفس وقتى هواى فلان گناه را مى كند هواى امثال آن را نيز مى كند.
و اما احتمال اينكه حرف (با) براى آلت باشد و منظور از (ما كسبوا _ آنچه كردند) پشت كردنشان به جنگ در روز درگيرى احتمالى است بعيد از ظاهر لفظ چون ظاهر جمله : (ما كسبوا) اين است كه عملى بوده كه قبل از فرار از جنگ و استزلال شيطان ، از ايشان سر زده بوده است . و بهر حال ظاهر آيه اين است كه بعضى از گناهانى كه قبل از بپا شدن جنگ از ايشان سر زده بوده ، شيطان را به استزلال و اغواى آنان متمكن و مسلط ساخته و نتيجه اش پشت كردن به جنگ و فرارشان از آن شده است و از اينجا است كه نادرستى احتمال زير روشن مى شود و آن اين است كه كسى به پيروى بعضى از روايات بگويد: آيه ناظر است به ندائى كه شيطان در روز احد سر داد و گفت : (محمد كشته شد) چون در لفظ آيه هيچ دلالتى بر اين معنا نيست .
خداوند حليم فراريان از جنگ را مورد عفو خود قرار مى دهد

و لقد عفا اللّه عنهم ان اللّه غفور حليم 

منظور از اين عفو بخشودن كسانى است كه از جنگ گريختند و در اول آيه سخن از آنان رفت و اين آيه به خاطر اينكه مطلق است شامل تمامى فراريان آن روز يعنى هر دو طايفه مى شود، چه آنها كه در آخر نعاس و چرت بر آنان احاطه يافت و چه آنهائى كه (اهمتهم انفسهم ) (_ فقط به فكر حيات مادى خود بودند) و چون اين دو طايفه در فضيلت مختلف بودند، در آيه مورد بحث (كه گفتيم شامل هر دو طايفه است ) جهات اكرام را (كه عفو مخصوص طايفه اول به بيانى كه گذشت مشتمل بر آن بود) ذكر نكرد. سخن ساده تر اينكه : نفرمود عفو از آن طايفه و اكرامشان چگونه بود.
از اينجا روشن مى شود كه عفو نامبرده در اين آيه غير از آن عفوى است كه در جمله : (و لقد عفا عنكم ) آمده و دليل بر اختلاف اين دو عفو اختلاف لحنى است كه اين دو آيه دارند چون بين اين لحن كه فرموده : (خدا هم از شما عفو كرد و خدا داراى فضلى خاص نسبت به مؤ منين است ) و در آن سخن از راءفت و فضل خدا و ايمان افراد مورد نظر رفته و بين اين لحن كه فرمود: (و خدا هم از ايشان عفو كرد كه خدا آمرزنده و حليم است ) فرقى واضح وجود دارد چون در اين آيه هر چند سخن از عفو كرده ،
ولى از ذكر همه امتيازات طايفه اول خوددارى شده است و علاوه بر اين آيه را با ذكر حلم خدا ختم فرموده كه معنايش عجله نكردن در عقوبت است و چون با عفو ذكر شود اين معنا را مى دهد كه فعلا خشم خود را ظاهر نمى سازد و همچنان در باطن نگه مى دارد.
ممكن است كسى در اينجا بگويد: همين كه در آيه شريفه بين دو طايفه مساوات قائل شده و هر دو طايفه را مشمول عفو قرار داده (ما نيز بايد قائل به برابرى آن دو در فضيلت باشيم و يكى را بر ديگرى برترى و ترجيح ندهيم ).
در جواب مى گوئيم : معناى عفو در دو مورد مختلف است و هر يك مصداقى خاص دارد هر چند كه در مفهوم يكى باشند به هر دو عفو گفته شود و هيچ دليلى نيست كه دلالت كند عفو و مغفرت و امثال اين مفاهيم در همه موارد يك سنخ دارد، بلكه ما در سابق گفتيم كه در هر مورد معناى خاصى دارند كه بيانش گذشت .
عفو و مغفرت در قرآن به چه معنا است ؟
كلمه عفو بنابه گفته راغب به معناى قصد است البته اين معنا معناى جامعى است كه از موارد استعمال آن به دست مى آيد _ وقتى گفته مى شود: (عفاه ) و يا (اعتفاه )، يعنى قصد فلانى را كرد تا آنچه نزد او است بگيرد و وقتى گفته مى شود: (عفت الريح الدار) معنايش اين است كه نسيم قصد خانه كرد و آثارش را از بين برد.
گويا اينكه در مورد كهنه شدن خانه مى گويند: (عفت الدار) عنايتى لطيف در آن دارند و كانه مى خواهند بگويند خانه قصد آثار خودش كرد و زينت و زيبائى خودش را گرفت و از انظار ناظران پنهان ساخت و به اين عنايت است كه عفو را به خداى تعالى نسبت مى دهند كانه خداى تعالى قصد بنده اش مى كند و گناهانى كه در او سراغ دارد از او مى گيرد و او را بى گناه مى سازد.
از اينجا روشن مى شود كه مغفرت _ كه عبارت از پوشاندن است _ به حسب اعتبار متفرع و نتيجه عفو است چون ، هر چيزى اول بايد گرفته شود بعد پنهان گردد خداى تعالى هم اول گناه بنده اش را مى گيرد و بعد مى پوشاند و گناه گناه كار را نه در نزد خودش و نه در نزد ديگران برملا نمى كند همچنانكه فرمود: (و اعف عنّا و اغفرلنا) و نيز فرمود: (و كان اللّه عفوا غفورا) كه اول عفو را ذكر مى كند بعد مغفرت را.
و از همين جا روشن گرديد كه عفو و مغفرت هر چند كه به حسب عنايت ذهنى دو چيز مختلفند و يكى متفرع بر ديگرى است و ليكن به حسب خارج و مصداق يك چيزند و معناى آندو اختصاصى نيست بلكه اطلاق آن دو بر غير خداى تعالى به همان معنا صحيح است ، همچنانكه خداى تعالى عفو را در مورد انسانها استعمال نموده مى فرمايد: (الا ان يعفون او يعفو الذى بيده عقده النكاح ).
و همچن