انفسكم ...) و هم توطئه و زمينه ساز است براى ضميمه كردن جمله : (و ليعلم المؤ منين ...)، چون با انضمام آن راه براى پرداختن به حال منافقين و سخنانى كه گفته اند و جواب به آن و بيان حقيقت اين مرگ ، يعنى كشته شدن در راه خدا هموار مى شود.

او ادفعوا...

يعنى اگر در راه خدا جنگ نمى كنيد حداقل از ناموستان و از جانتان دفاع كنيد و در جمله : (هم للكفر يومئذ اقرب منهم للايمان )، حرف (لام ) به معناى حرف (الى ) آمده ، (و معناى جمله اين است كه ايشان امروز به كفر نزديكترند تا به ايمان ) البته نزديك تر بودنشان نسبت به كفر صريح بوده نه كفر درونى و نفاق چون با اين عملشان در نفاق واقع شدند.
و اگر در جمله (يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم ...)، كلمه (افواه _ دهنها) را آورد، (با اينكه انسان هميشه با دهن سخن مى گويد و احتياجى به آوردن اين كلمه نبود) براى اين بود كه اولا تاكيد كند كه سخنى كه گفتند از زبانشان تجاوز نكرد و ثانيا در مقابل قلوب قرار گرفته باشد چون بين افواه و قلوب تقابل هست .

الّذين قالوا لاخوانهم و قعدوا لو اطاعونا ما قتلوا...

مراد از كلمه (اخوانهم ) برادران نسبى ايشان است كه همان كشتگان باشند و اگر خصوص برادران را ذكر كرد براى اين بود كه با انضمام اين جمله با جمله : (و قعدوا) سرزنش و توبيخ بر آنان شديدتر باشد و بفهماند كه از يارى برادران خود كوتاهى كردند و در خانه ها نشستند تا در نتيجه برادرانشان در ميدان جنگ به آن وضع فجيع كشته شدند و جمله : (فادروا) جواب از همان سخنى است كه گفتند و كلمه (درء) كه مصدر فعل : (ادروا) است به معناى دفع است .

و لا تحسبن الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا...

در اين آيه شريفه التفاتى از خطاب به مؤ منين به خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) شده است ،
قبلا روى سخن با مؤ منين داشت و مى فرمود: (ما اصابكم ...) در اين آيه روى سخن متوجه شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نموده و مى فرمايد: (گمان مكن كه ...) وجه اين التفات همان است كه در خلال اين آيات مكرر ذكر كرديم ، احتمال هم دارد كه خطاب در اين آيه تتمه خطاب در جمله : (فادروا عن انفسكم الموت ان كنتم صادقين ) باشد، كه در اين صورت بايد كلمه (تحسبن ) را با ضمه با بخوانيم تا صيغه جمع مخاطب باشد و معناى آن با آخر آيه قبلى چنين شود: (بگو مرگ را از خود دور كنيد و گمان مكنيد آنها كه كشته مى شوند...).
و مراد از موت باطل شدن شعور و فعل است و لذا در توضيح كلمه (احيا)از هر دو نمونه اى آورد و فرمود: زنده اند و روزى مى خورند و خوشحالند روزى خوردن نمونه فعل و (فرح ) نمونه و اثرى از شعور است زيرا خوشحال شدن فرع داشتن شعور است .
دلالت آيه بر اينكه انسان بهد از مردن تاقبل از قيامت زنده و باقى است 

فرحين بما آتيهم اللّه ...

كلمه (فرح ) ضد كلمه (حزن ) است و كلمه (بشارت ) و (بشرى ) به معناى هر خيرى است كه تو را خوشحال كند و كلمه (استبشار) به معناى اين است كه در طلب اين باشى كه با رسيدن خيرى و بشرائى خرسندى كنى و معناى جمله اين است كه كشته شدگان در راه خدا هم از نظر رسيدن خودشان به فضل خدا و ديدن آن فضل خوشحالى مى كنند و هم در طلب اين خبر خوش ‍ هستند كه رفقاى عقب مانده شان نيز به اين فضل الهى رسيدند و آنها نيز خوفى و اندوهى ندارند.
از اين بيان دو نكته روشن مى شود، يكى اينكه كشته شدگان در راه خدا از وضع مؤ منين برجسته كه هنوز در دنيا باقى مانده اند خبر دارند و دوم اينكه منظور از اين بشارت همان ثواب اعمال مؤ منين است كه عبارت است از نداشتن خوف و نداشتن اندوه و اين بشارت به ايشان دست نمى دهد مگر با مشاهده ثواب نامبرده در آن عالمى كه هستند، نه اينكه خواسته باشند با موفق شدن به شهادت استدلال كنند بر اينكه در قيامت خوف و اندوهى نخواهند داشت چون آيه در مقام اين است كه بفرمايد پاداش خود را مى گيرند نه اينكه بعد از شهادت تازه استدلال مى كنند كه در قيامت چنين و چنان خواهيم بود.
پس اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه انسان بعد از مردن تا قبل از قيامت باقى و زنده است و ما بحث در اين باره را به طور مفصل در بحث برزخ يعنى در تفسير آيه : (و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل اللّه اموات ) گذرانديم .

يستبشرون بنعمه من اللّه و فضل ...

اين (استبشار) اعم از استبشارى است كه قبلا فرمود از حال بازماندگان مى كنند و شامل استبشار به حال خودشان هم مى شود و شايد همين دو تا بودن معنا باعث شده كه دو باره آن را تكرار كند و همچنين كلمه فضل را دو باره بياورد، جمله : (و ان اللّه لا يضيع اجر المؤ منين ) هم بر اين عموميت دلالت دارد، چون به اطلاقش شامل همه مؤ منين مى شود در آيه شريفه دقت بفرمائيد.
در اين آيه شريفه فضل و نعمت را نكره آورد، همچنانكه رزق را هم در آيات قبل سربسته ذكر كرد و نفرمود كه آن رزق چيست و اين براى آن بود كه ذهن شنونده در باره فضل و نعمت و رزق تا هر جا كه ممكن است برود و باز به همين جهت خوف و حزن را در سياق نفى مبهم آورد، تا دلالت بر عموم كند و بفهماند كشته شدگان در راه خدا هيچ نوع از انواع خوف و حزن را ندارند.
و از دقت در اين آيات اين معنا به دست مى آيد كه اولا در صدد بيان اجر مؤ منين است و ثانيا مى خواهد بفهماند كه اين اجر كه نزد خداى سبحان است رزق ايشان است و ثالثا اين رزق نعمتى و فضلى از خدا است و رابعا اين نعمت و فضل عبارت از اين است كه نه خوفى دارند و نه حزنى .
معناى لطيف جمله (الّا خوف عليهم و لا هم يحزنون )
و اين جمله يعنى جمله : (الا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) جمله عجيبى است ، هر قدر انسان بيشتر در آن فرو مى رود و تدبر مى كند دامنه معنايش وسيع تر مى شود، با اينكه جمله اى است لطيف و رقيق و بيانى است ساده و اولين چيزى كه از معناى آن به ذهن مى رسد اين است كه خوف و حزن از مؤ منين برداشته مى شود و اين را هم مى دانيم كه خوف تنها در امرى فرض دارد كه اولا ممكن باشد و ثانيا احتمال آمدنش به سوى ما معقول باشد و ثالثا اگر بيايد مقدارى از سعادت ما را از بين مى برد، سعادتى كه ما توقع داريم واجد آن باشيم و خود را واجد آن فرض مى كنيم و همچنين حزن تنها از ناحيه حادثه اى است كه پيش آمده و آن نيز مقدارى از سعادت كذائى ما را سلب كرده ، پس بلا و يا هر محذور و گرفتارى كه فرض شود وقتى از آن مى ترسيم كه هنوز بر سر ما نيامده باشد و اما وقتى آمد ديگر خوف معنا ندارد آنجا جاى حزن و حسرت است پس بعد از وقوع خوفى نيست و قبل از وقوع هم حزنى نيست .
پس بر طرف شدن مطلق خوف از انسان تنها وقتى فرض دارد كه هيچ يك از آنچه داريم در معرض زوال قرار نگيرد و همچنين برطرف شدن مطلق حزن از انسان وقتى فرض دارد كه آنچه نعمت كه انسان بتواند از آن متنعم شود و لذت ببرد دارا باشد و خداى تعالى به او افاضه كرده باشد
و نيز آنچه كه دارد در معرض زوال قرار نگيرد و اين همان خلود سعادت براى انسان و خلود انسان در آن سعادت است .
و از همين جا واضح مى شود كه نبودن خوف و حزن عين روزى خوردن انسان نزد خدا است و به حكم آيه : (و ما عند اللّه خير) و آيه : (و ما عند اللّه باق ) آنچه نزد 