د كه از يكديگر متمايز نيستند، (و گوينده كارى به تمايز و خصوصيات افراد ندارد) و در آيه شريفه كلمه ناس دو بار آمده كه ناس اول غير ناس دوم است ، منظور از ناس اول منافقين و منظور از ناس دوم دشمنان است ، منافقين كه از يارى اسلام مضايقه كردند به منظور اينكه مسلمانان را هم از رفتن به جنگ باز بدارند و سست كنند، به ايشان گفتند: ناس يعنى مشركين جمعيت بسيارى براى جنگ با شما جمع كرده اند معلوم مى شود ناس دوم مشركين و ناس اول ايادى و جاسوسانى هستند كه مشركين در بين مؤ منين داشتند و از ظاهر آيه برمى آيد كه اين جاسوسان عده اى بوده اند نه يك نفر و همين آيه مؤ يد آن است كه آيات شريفه مورد بحث درباره داستانى نازل شده كه بعد از پايان جنگ احد پيش آمد،
كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با بقيه اصحابش مشركين را تعقيب كرد نه درباره بدر صغرا و ان شاءاللّه هر دو داستان در بحث روايتى آينده مى آيد.
و معناى اينكه فرمود: (قد جمعوا لكم ) اين است كه جمعيت خود را دوباره براى جنگ با شما جمع كرده اند (و خدا داناتر است ).
سرّ اينكه گفتار منافقين ايمان مؤ منين را بيشتر كرد
(فزادهم ايمانا) سر اينكه مى فرمايد گفتار منافقين ايمان مؤ منين را بيشتر كرد اين است كه در طبع آدمى نهفته است كه وقتى از ناحيه كسى و يا كسانى نهى مى شود از اينكه تصميمى را كه گرفته عملى سازد، در صورتى كه به آن اشخاص حسن ظن نداشته باشد نسبت به تصميم خود حريصتر مى شود و همين حريصتر شدن باعث ميشود كه نيروهاى خفته اش بيدار و تصميمش قويتر شود و هر چه آنان بيشتر منعش كنند و در منع اصرار بورزند او حريصتر و در عملى كردن تصميم خود جازمتر، شود و اين در مورد كسى كه خود را محق و سزاوار دانسته و در كارهايش خود را معذور بداند، تاءثير بيشترى دارد تا در مورد ديگران و لذا مؤ منين صدر اسلام و غير ايشان را مى بينيم كه در اطاعت از امر خدا هر چه بيشتر مورد ملامت و منع مانعين قرار مى گرفتند ايمانشان قوى تر و در تصميم خود محكم تر و در نبرد شجاعتر مى شدند.
و نيز ممكن است منظور از بيشتر شدن ايمانشان ، تنها در مورد درستى اخبارى باشد كه منافقين مى دادند و بخواهد بفرمايد كه : وقتى مؤ منين از منافقين شنيدند كه كفار در صدد جمع آورى لشكر بر آمده اند ايمانشان به درستى همين خبر بيشتر شد، چون قبلا از راه وحى خبردار شده بودند كه بزودى در راه خدا آزار خواهند ديد تا آنكه به اذن خدا سرنوشتشان معين و تمام شود و وعده اى كه خدا به آنان داده برسد و آن وعده نصرت بود كه جز در جنگ نخواهد بود.

و قالوا حسبنا اللّه و نعم الوكيل 

يعنى خداى تعالى براى ما كافى است و اصل ماده (حا _ سين _ با) از حساب گرفته شده به اين مناسبت كه كفايت به حساب وى مقدار حاجت است و اينكه گفتند: (حسبنا اللّه ) اكتفاى ما به خدا است به حسب ايمان است نه به حسب اسباب خارجى كه سنت الهيه آن را جارى ساخته و كلمه (وكيل ) به معناى كسى است كه امر انسانرا به نيابت از انسان تدبير مى كند.
بنابراين مضمون آيه بر مى گردد به معناى آيه زير، كه مى فرمايد: (و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره ) و به همين جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود:
(فانقلبوا بنعمه من اللّه و فضل لم يمسسهم سوء...)، تا تصديق وعده خداى تعالى باشد آنگاه به حمد و ستايش آنان پرداخت و فرمود: (و اتبعوا رضوان اللّه و اللّه ذو فضل عظيم ).
بحثى پيرامون توكل 
حقيقت امر در مساءله توكل اين است كه به كرسى نشستن اراده انسان و دست يافتن به هدف و مقصد در اين عالم (كه عالم ماده است ) احتياج به اسبابى طبيعى و اسبابى روحى دارد و چنان نيست كه اسباب طبيعى تمام تاءثير را داشته باشد پس اگر انسان بخواهد وارد در امرى شود كه بسيار مورد اهتمام او است و همه اسباب طبيعى آن را كه آن امر نيازمند به آن اسباب است فراهم كند و با اين حال به هدف خود نرسد قطعا اسباب روحى و معنوى (كه گفتيم دخالت دارند) تمام نبوده و همين تمام نبودن آن اسباب نگذاشته است كه وى به هدف خود برسد مثلا اراده اش سست بوده يا مى ترسيده يا اندوه و غم مانعش شده يا شدت عمل و يا حرص و يا سفاهت به خرج داده يا سوءظن داشته و يا چيز ديگرى از اين قبيل مانع به هدف رسيدنش شده است و اين گونه امور بسيار مهم و عمومى است و اگر همين انسان در هنگام ورود در آن امر به خدا توكل كند در حقيقت به سببى متصل شده كه شكست ناپذير است سببى است فوق هر سبب ديگر و در نتيجه تمسك به چنين سببى اراده اش نيز قوى مى شود، ديگر هيچ يك از اسباب ناسازگار روحى بر اراده او غالب نمى آيد و همين است موفقيت و سعادت . - و در توكل بر خدا جهت ديگرى نيز هست كه از نظر اثر ملحق به معجزات و خوارق عادت است همچنان كه از ظاهر جمله : (و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ امره ...) اين معنا برمى آيد و ما در بحثى كه پيرامون اعجاز داشتيم مطالبى را كه مربوط به اين مقام بود آورديم .

ذلكم الشيطان يخوف اولياءه ...

از ظاهر آيه برمى آيد كه اشاره (ذلكم ) به آن دسته از مردمى است كه منافقين به ايشان گفتند: (ان النّاس قد جمعوا لكم ( در نتيجه جمله مورد بحث از مواردى است كه قرآن كريم در آن موارد كلمه شيطان را بر انسان اطلاق فرموده همچنانكه از ظاهر آيات زير نيز برمى آيد كه منظورش از وسواس خناس شيطانهاى انسى است :
(من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور النّاس من الجنّة و النّاس ) مؤ يد اين معنا جمله : (فلا تخافوهم ) است كه مى فرمايد از آن شيطان ها كه آن حرفها را بر شما زدند نترسيد براى اينكه اينان براى شما شيطانند و ما ان شاءاللّه تعالى بزودى در اين باره بحثى مى كنيم كه از روى حقيقت پرده برداريم .
بحث روايتى 
(در ذيل آيات مربوط به جنگ احد)
روايات وارده در داستان جنگ احد بسيار زياد است ، ولى در آنها از جهات بسيارى اختلاف شديدى وجود دارد كه چه بسا انسان را دچار سوءظن مى كند و بيشتر اختلاف در رواياتى است كه درباره شاءن نزول بسيارى از آيات اين داستان وارد شده كه تقريبا شصت آيه مى شود آرى اينگونه روايات عجيب به نظر مى رسد و جاى هيچ شكى براى اهل تاءمل و دقت باقى نمى گذارد در اينكه حكم كند كه : (مذاهب و عقائد مختلف در آن روايات دست اندازى كرده و هر مذهبى روح عقيدتى خود را در روايتى دميده تا با زبان روايت حرف خود را زده باشد و خلاصه استفاده سياسى كرده باشد) و همين امر باعث شد كه ما از نقل آن روايات در اين بحث روايتى خود دارى كنيم .
از خوانندگان محترم اگر كسانى بخواهند به آن روايات نظر كنند مى توانند به جوامع حديث و يا تفاسير مطول مراجعه نمايند.
در الدرالمنثور است كه : ابن ابى حاتم از ابى الضحى روايت كرده كه گفت وقتى آيه : (و يتخذ منكم شهداء) نازل شد همان روز هفتاد نفر از مسلمانان كشته شدند كه چهار نفرشان از مهاجرين بودند يعنى حمزه بن عبدالمطلب و مصعب بن عمير (همپيمان بنى عبدالدار) و شماس بن عثمان مخزومى و عبداللّه بن جحش اسدى و بقيه از انصار بودند.
مؤ لف قدس سره : و از ظاهر روايت برمى آيد كه راوى يعنى ابوالضحى 