ريت سر از فساد در مى آورد و آن اين آيه است كه : (بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن بل اتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون ) و جريان حوادث هم مضمون اين آيه را تصديق كرد و ديديم كه چگونه فساد ماديگرى روز بروز بيشتر و روى هم انباشته تر شد و در جاى ديگر فرموده : (فما ذا بعد الحق الا الضلال فانى تصرفون ).
و آيات قرآنى در اين معنا و قريب به اين معنا بسيار زياد است و اگر بخواهى به بيش از آنچه ما آورديم آشنا شويد مى توانيد سوره يونس را مطالعه كنيد كه بيش از بيست و چند بار كلمه حق در آن تكرار شده است .
پيروى از اكثريت در نظام طبيعت باعث بطلان حكمعقل به وجوب پيروى از حق نمى شود
و اما اينكه براى اعتبار بخشيدن به خواست اكثريت گفتند: (پيروى اكثر در عالم طبيعت هم جارى است )،
درست است و نمى توان ترديد كرد كه طبيعت در آثارش تابع اكثر است و ليكن اين باعث نمى شود كه حكم عقل (وجوب پيروى از حق ) باطل شود و يا با آن معارضه كند چون طبيعت خودش يكى از مصاديق حق است آنگاه چگونه ممكن است حق خودش را باطل كند و يا به معارضه با آن برخيزد.
توضيح اين مطلب نياز به بيان چند مطلب دارد: اول اينكه : موجودات و حوادث خارجى ، كه ريشه و پايه اصول عقايد انسان در دو مرحله (علم ) و (عمل ) هستند در پديد آمدن و اقسام تحولاتش تابع نظام عليت و معلوليت است كه نظامى است دائمى و ثابت و نظامى است كه به شهادت تمامى دانشمندان و متخصصين در هر رشته از رشته هاى علوم و نيز به شهادت قرآن كريم به بيانى كه در بحث (اعجاز قرآن ) در جلد اول عربى اين كتاب گذشت استثنا نمى پذيرد.
پس جريان آنچه در عالم خارج جارى است از دوام و ثبات تخلف ندارد حتى مساءله اكثريت هم كه در عالم طبيعت است در اكثريتش ‍ طبق قاعده است و دائمى و ثابت مى باشد مثلا اگر آتش در اكثر موارد گرمى و حرارت مى بخشد و نود در صد اين اثر را از خود بروز مى دهد همين نود در صدش دائمى و ثابت است و همچنين هر چيزى كه داراى اثر است و اين خود مصداقى از كلى حق است .
دوم اينكه : انسان به حسب فطرت تابع هر چيزى است كه به نحوى آن را داراى واقعيت و خارجيت مى داند پس خود انسان هم كه به حسب فطرت تابع حق است خودش نيز مصداقى از حق است و حتى آن كسى هم كه وجود علم قطعى را منكر است و مى گويد هيچ علم قطعى اى در عالم نداريم . (هر چند كه همين گفتارش گفته او را رد مى كند چرا كه اگر اين جمله _ كه هيچ علم قطعى اى در عالم وجود ندارد - قطعى نباشد پس مردود و غير قابل اعتماد است چون قطعى نيست و اگر قطعى باشد پس ‍ صاحب اين گفتار يك علم قطعى را پذيرفته است . (مترجم ) ) وقتى از شخصى قاطع ، سخنى قاطع مى شنود با خضوع هر چه بيشتر آن را مى پذيرد.
سوم اينكه : حق _ همانطور كه توجه فرموديد _ امرى است كه خارجيت و واقعيت داشته باشد امرى است كه انسان در مرحله اعتقاد خاضعش شود و در مرحله عمل از آن پيروى كند و اما نظر انسان و ادراكش وسيله و عينكى است براى ديدن واقعيت هاى خارجى و نسبت به واقعيت ها نظير نسبتى است كه آينه با مرئى و صورت منعكس در آن دارد.
حق و حق بودن ملازمه اى با راءى اكثريت ندارد
حال كه اين چند نكته روشن گرديد معلوم شد كه حق بودن صفت موجود خارج است
وقتى چيزى را مى گوييم حق است كه در طبيعت وقوعش در خارج اكثرى و يا دائمى باشد كه بازگشت اكثريتش هم به بيانى كه گذشت به همان دوام و ثبات است پس حق بودن هر چيزى بدين اعتبار است نه به اعتبار اينكه من به آن علم دارم و يا دركش مى كنم به عبارتى ديگر حق بودن صفت آن امرى است كه معلوم به علم ما است نه صفت علم ما پس اگر راى و علم اكثريت افراد و اعتقادشان به فلان امر تعلق بگيرد نمى توان گفت اين راى حق است و حق دائمى است بايد ديد اين راى اكثريت مطابق با واقعيت خارجى است يا مخالف آن بسا مى شود كه مطابق با واقع است و در نتيجه حق است و بسا مى شود كه به خاطر مخالفتش با واقعيت خارج مصداق باطل مى شود و وقتى باطل شد ديگر جا ندارد كه انسان در برابر آن خاضع شود و يا اگر خيال مى كرده واقعيت دارد و در برابرش ‍ خاضع مى شده بعد از آن هم كه فهميد باطل است باز دست از خضوع قبليش برندارد.
مثلا وقتى شما خواننده عزيز يقين به امرى پيدا كنيد بعدا تمام مردم در آن عقيده با تو مخالفت كنند تو به خاطر مخالفت همه مردم دست از خضوع خود در برابر آن تشخيص كه داشتى برنمى دارى و طبيعتا خاضع تشخيص مردم نمى شوى و به فرضى هم كه به ظاهر پيروى از آنان كنى اين پيرويت از رو در بايستى و يا ترس و يا عاملى ديگر است ، نه اينكه تشخيص آنان را حق و واجب الاتباع بدانى و بهترين بيان در اينكه صرف اكثريت دليل بر حقيت وجوب اتباع نيست ، بيان خداى تعالى است كه مى فرمايد: (بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون )، و اگر آنچه اكثريت مى فهمد حق بود، ديگر ممكن نبود كه اكثريت نسبت به حق كراهت داشته باشند و به معارضه با آن برخيزند.
و با اين بيان فساد آن گفتار روشن گرديد كه گفتند بناى نظام اجتماع بر خواست اكثريت طبق سنت طبيعت است ، براى اينكه خواست و راى جايش ذهن است و سنت تاءثير اكثر جايش خارج است كه علم و اراده و راى به آن تعلق مى گيرد و انسانها هم كه گفتيد در اراده و حركاتشان تابع اكثريت در طبيعتند تابع آن اكثرند كه در خارج واقع مى شود نه تابع آنچه كه اكثر به آن معتقدند و خلاصه كلام اينكه هر انسانى اعمال و افعال خود را طورى انجام مى دهد كه اكثرا صالح و صحيح از آب درآيد نه اينكه اكثر مردم آن را صحيح بدانند قرآن كريم هم زير بناى احكام خود را همين مبنى قرار داده و در اين باره فرموده :
(ما يريد اللّه ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم و ليتم نعمته عليكم لعلكم تشكرون ).
و نيز فرموده : (كتب عليكم الصيام كما كتب على الّذين من قبلكم لعلكم تتقون ). و آياتى ديگر كه در آن ملاك حكم ذكر شده با اينكه مى دانيم آن ملاك صددرصد واقع نمى شود بلكه وقوعش غالبى و اكثرى است .
تمدن غرب و و پيشرفت صنعتى آن از نظر اسلام سعادت محسوب نمى شود
و اما اينكه گفتند: (تمدن غرب براى غربيها، هم سعادت مجتمع را آورد و هم سعادت افراد را به اين معنا كه تك تك افراد را از رذائلى كه خوشايند مجتمع نيست مهذب و پاك كرد)، گفتارى است نادرست و در آن مغالطه و خلط شده است به اين معنا كه گمان كرده اند پيشرفت يك جامعه در علم و صنعت و ترقى اش در استفاده از منابع طبيعى عالم و همچنين تفوق و برترى طلبى اش بر ساير جوامع سعادت آن جامعه است (هر چند كه منابع طبيعى نامبرده حق ملل ضعيف باشد و ملت مترقى آن را از ضعيف غصب كرده باشند و براى غصب كردنش سلب آزادى و استقلال از او نموده باشند (مترجم ) ).
اگر خواننده محترم توجه فرموده باشد، مكرر گفتيم كه : اسلام چنين پيشرفتى را سعادت نمى داند (چون اين پيشرفت مايه فلاكت و مظلوميت و بدبختى ساير جوامع است و حتى براى خود ملت پيشرفته هم سعادت نيست (مترجم ) ).
بحث عقلى و برهانى نيز نظريه اسلام را در اين زمينه تاءييد مى كند براى اينكه سعا