يت هاى ديگر جهان مى سنجيدند معلوم مى شد كه از تمدن غربى ها به شگفت درمى آيند و يا از توحش آنان !
و به جان خودم سوگند كه اگر تاريخ زندگى اجتماعى غربيها را از روزى كه نهضت اخير آنان آغاز شد مورد مطالعه دقيق قرار مى دادند و رفتارى را كه با ساير امتهاى ضعيف و بينوا كردند مورد بررسى قرار مى دادند. بدون كمترين درنگى حكم به توحش آنان مى كردند و مى فهميدند كه تمام ادعاهائى كه مى كنند و خود را مردمى بشردوست و خيرخواه و فداكار بشر معرفى نموده و وانمود مى كنند كه در راه خدمت به بشريت از جان و مال خود مايه مى گذارند تا به بشر حريت داده ستمديدگان را از ظلم و بردگان را از بردگى و اسيرى نجات بخشند همه اش دروغ و نيرنگ است و جز به بند كشيدن ملل ضعيف هدفى ندارند و تمام همشان اين است كه از هر راه كه بتوانند بر آنها حكومت كنند يك روز از راه قشون كشى و مداخله نظامى روز ديگر از راه استعمار روزى با ادعاى مالكيت نسبت به سرزمين آنان روزى با دعوى قيمومت ، روزى به عنوان حفظ منافع مشترك روزى به عنوان كمك در حفظ استقلال آنان روزى تحت عنوان حفظ صلح و جلوگيرى از تجاوزات ديگران روزى به عنوان دفاع از حقوق طبقات محروم و بيچاره روزى ... و روزى ...
هيچ انسانى كه سلامت فطرتش را از دست نداده هرگز به خود اجازه نمى دهد كه چنين جوامعى را صالح بخواند و يا آن را سعادتمند بپندارد هر چند كه دين نداشته باشد و به حكم وحى و نبوت و بدانچه از نظر دين سعادت شمرده شده آشنا نباشند.
چگونه ممكن است طبيعت انسانيت (كه همه افرادش اعم از اروپائى و آفريقائيش يا آسيائى و امريكائيش و... به طور مساوى مجهز بقوا و اعضائى يكسان مى باشند) رضايت دهد كه يك طايفه بنام متمدن و تافته جدا بافته بر سر ديگران بتازند و ما يملك آنان را تاراج نموده خونشان را مباح و عرض و مالشان را به يغما ببرند و راه به بازى گرفتن همه شؤ ون وجود و حيات آنان را براى اين طايفه هموار سازند تا جائى كه حتى درك و شعور و فرهنگ آنان را دست بيندازند و بلائى بر سر آنان بياورند كه حتى انسانهاى قرون اوليه نيز آن را نچشيده بودند. سند ما در همه اين مطالب تاريخ زندگى اين امت ها و مقايسه آن با جناياتى است كه ملتهاى ضعيف امروز از دست اين به اصطلاح متمدنها مى بينند و از همه جناياتشان شرم آورتر اين جنايات است كه با منطق زورگوئى و افسار گسيختگى جنايات خود را اصلاح ناميده به عنوان (سعادت )! بخورد ملل ضعيف مى دهند.
6_ اجتماع اسلامى به چه چيز تكون يافته و زندگى مى كند؟ 
شكى نيست در اينكه تشكيل اجتماع (هر نوع كه باشد) مولود هدف و غرضى واحد است كه مشترك بين همه افراد آن اجتماع مى باشد و اين هدف مشترك در حقيقت به منزله روح واحدى است كه در تمام جوانب و اطراف اجتماع دميده شده و نوعى اتحاد به آنها داده است .
البته اين هدف مشترك در غالب و بلكه در نوع اجتماعاتى كه تشكيل مى شود يك هدف مادى و مربوط به زندگى دنيائى انسانها است . البته زندگى مشترك آنان نه زندگى فرديشان . و جامع همه آن هدفها اين است كه اجتماع از مزاياى بيشترى برخوردار گشته و به زندگى مادى بهترى برسد.
و فرق بين بهره مندى اجتماعى با بهره مندى انفرادى از نظر خاصيت اين است كه انسان اگر مى توانست _ مانند بيشتر جانداران _ بطور انفرادى زندگى كند قهرا در همه لذائذ و در برخوردارى از همه بهره هاى زندگيش مطلق العنان و آزاد بود و هيچ مخالف و معارضى راه را بر او نمى بست و هيچ رقيبى مزاحمش نمى شد بله تنها چيزى كه آزادى او را محدود مى كرد نارسائى قوا و جهازات بدن خود او بود. چون آدمى نمى تواند هر نوع هوائى را استنشاق كند ساختمان ريه او هوائى مخصوص مى خواهد و همچنين او نمى تواند بيرون از اندازه و گنجايش دستگاه گوارشش غذا بخورد. زيرا اين دستگاه براى هضم كردن غذا قدرتى محدود دارد. و همچنين ساير قوا و جهازات او يكديگر را محدود مى كنند. اين وضع انسان است نسبت به خودش .
و اما نسبت به انسانهاى ديگر آنجا كه ما زندگى او را فردى فرض كنيم نه او كارى به كار انسانهاى ديگر دارد و نه انسانهاى ديگر در بهره وريهاى او مزاحم اويند و ميدان عمل را عليه او محدود و تنگ مى كنند. چون بنابر اين فرض هيچ علتى تصور نمى شود كه باعث تضييق ميدان عمل او و محدود كردن فعلى از افعال او و عملى از اعمال او گردد.
و اين بخلاف انسانى است كه در محدود اجتماع زندگى مى كند كه ديگر عرصه زندگى او آن گستردگى اى كه در فرض بالا بود را ندارد. و او در ظرف اجتماع نمى تواند در اراده كردن و در اعمال خود مطلق العنان باشد، زيرا آزادى او مزاحم آزادى ديگران است . و معلوم است كه وقتى پاى مزاحمت و معارضه به ميان آيد، زندگى خود او و زندگى همه افراد اجتماع تباه مى شود و ما اين معنا را در مباحث نبوت كه قبلا گذشت با كامل ترين وجه شرح داديم .
تنها علتى كه باعث شد بشر از روز نخست تن به حكومت قانون داده و خود را محكوم به حكم قانون جارى در مجتمع بداند، همانا مساءله تزاحم و خطر تباهى نوع بشر بوده است . چيزى كه هست در جامعه هاى وحشى اينطور نبوده كه عقلا نشسته باشند و با فكر و انديشه به نيازمندى خود به قانون پى برده باشند و سپس براى خود قوانينى جعل كرده باشند بلكه آداب و رسومى كه داشتند باعث مى شده درگيريها و مشاجراتى در آنان پيدا شود و قهرا همه ناگزير مى شدند كه امورى را رعايت كنند تا بدينوسيله جامعه خويش را از خطر انقراض حفظ كنند و چون پيدايش آن امور همانطور كه گفتيم بر اساس فكر و انديشه نبوده ، اساسى مستحكم نداشته و در نتيجه همواره دستخوش نقض و ابطال بوده است .
چند روزى مردم آن امور را رعايت مى كردند، بعد مى ديدند رعايت آن دردى از آنان دوا نكرد، ناگزير آن را رها نموده امور ديگرى را جايگزين آن مى ساختند.
اما در جامعه هاى متمدن ، اگر قوانينى تدوين مى شده بر اساسى استوار جعل مى شده البته هر قدر آن مجتمع از تمدن بيشترى برخوردار بودند قوانين آن نيز محكمتر بوده و با آن قوانين بهتر مى توانستند تضادهائى كه در اراده و اعمال افراد پديد مى آيد تعديل و برطرف سازند و براى خواست تك تك افراد چارچوبى و قيودى مقرر بسازند اين مجتمعات بعد از تقنين قانون قدرت و نيروى اجتماع را در يك نقطه - بنام مثلا دربار _ تمركز داده آن مقام را ضامن اجراى قانون قرار مى دادند تا بر طبق آنچه كه قانون مى گويد حكومت كند.
سه مطلب از بيانات گذشته 
از آنچه گذشت معلوم شد كه :
اولا: قانون حقيقى در تمدن عصر حاضر عبارت است از نظامى كه بتواند خواست و عمل افراد جامعه را تعديل كند و مزاحمت ها را از ميان آنان بر طرف سازد و طورى مرزبندى كند
كه اراده و عمل كسى مانع از اراده و عمل ديگرى نگردد.
و ثانيا: افراد جامعه كه اين قانون در بينشان حكومت مى كند در ماوراى قانون آزاد باشند، چون مقتضاى اينكه بشر مجهز به شعور و اراده است اين است كه بعد از تعديل آزاد باشد. و به همين جهت است كه قوانين عصر حاضر متعرض معارف الهيه و مسائل اخلاقى نمى شود، (و بشر را در انتخاب هر عقيده و 