تش با اين آيه نسبت ناسخ با منسوخ باشد و مضمون آيه شريفه : (ان الّذين ياكلون اموال اليتامى ظلما...) با مضمون آيه مورد بحث (فلياكل بالمعروف ) منافات ندارد تا بگوئيم ناسخ آن است ، زيرا خوردن مال يتيم در آيه مورد بحث مقيد به معروف و خوردنى كه خداپسندانه باشد شده است مثلا عنوان (اجرت در برابر حفظ مال ) او را داشته باشد و در آيه اى كه مى گويند ناسخ است ، خوردن مال يتيم مقيد به قيد (ظلم ) شده است و اينكه هيچ مجوزى براى خوردنش نداشته باشد و معلوم است كه بين آن (جواز اكل ) و اين (منع اكل ) منافاتى نيست ، پس حق مطلب اين است كه آيه مورد بحث نسخ نشده و دو روايت بالا علاوه بر اينكه ضعيف است به خاطر مخالفتى كه با كتاب دارد طرح مى شود.
و در تفسير عياشى از عبداللّه بن مغيره از جعفر بن محمد (عليهماالسلام ) روايت آورده كه در ذيل آيه : (فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم ) فرموده اند اگر ديديد آل محمد را دوست مى دارند ايشان را به درجه اى بالا برده و بلند مرتبه اش گردانيد.
مؤ لف قدس سره : اين معنا از باب تطبيق مفاهيم باطن قرآن بر مصاديق است ، نه معناى تحت اللفظى آيه ، در حقيقت در اين روايت عموم مردم را ايتام آل محمد و آل محمد را پدران ايشان خوانده كه مى فرمايد: اگر مردم آل محمد را دوست بدارند اينگونه مردم را بيشتر احترام كنيد، چون رشد يافته اند و بايد كه معارف را كه ارث پدران ايشان است به ايشان بدهيد و گرنه سفيهند و ميراث پدرانشان را تعليمشان نكنيد.
بحثى علمى در چند فصل 
1_ نكاح و ازدواج يكى از هدفهاى طبيعت است : 
اصل پيوستگى بين زن و مرد امرى سفارشى و تحميلى نيست ، بلكه از امورى است كه طبيعت بشرى بلكه طبيعت حيوانى با رساترين وجه آن را توجيه و بيان مى كند و از آنجا كه اسلام دين فطرت است طبعا اين امر را تجويز كرده است (و بلكه مقدار طبيعيش را مورد تاكيد هم قرار داده ).
و عمل توليد نسل و همچنين جوجه گذارى كه از اهداف و مقاصد طبيعت است خود تنها عامل و سبب اصلى است كه اين پيوستگى را در قالب ازدواج ريخته و آن را از اختلاطهاى بى بند و بار و از صرف نزديكى كردن در آورده تا شكل ازدواج تواءم با تعهد به آن بدهد. و به همين جهت مى بينيم حيواناتى كه تربيت فرزندشان به عهده والدين است ، زن و مرد و به عبارت ديگر نر و ماده خود را نسبت به يكديگر متعهد مى دانند، همانند پرندگان كه ماده آنها مسؤ ول حضانت و پرورش تخم و تغذيه و تربيت جوجه است و نر آنها مسؤ ول رساندن آب و دانه به آشيانه .
و نيز مانند حيواناتى كه در مساءله توليد مثل و تربيت فرزند احتياج به لانه دارند ماده ، آنها در ساختن لانه و حفظ آن نياز به همكارى نر دارد كه اينگونه حيوانات براى امر توليد مثل روش ازدواج را انتخاب مى كنند و اين خود نوعى تعهد و ملازمت و اختصاص بين دو جفت نر و ماده را ايجاب مى كند و آن دو را به يكديگر مى رساند و نيز به يكديگر متعهد مى سازد و در حفظ تخم ماده و تدبير آن و بيرون كردن جوجه از تخم و همچنين تغذيه و تربيت جوجه ها شريك مى كند و اين اشتراك مساعى همچنان ادامه دارد تا مدت تربيت اولاد به پايان رسيده و فرزند روى پاى خود بايستد و از پدر و مادر جدا شود و دوباره نر و ماده ازدواج نموده ماده مجددا تخم بگذارد و...
پس عامل نكاح و ازدواج همانا توليد مثل و تربيت اولاد است و مساءله اطفاى شهوت و يا اشتراك در اعمال زندگى چون كسب و زراعت و جمع كردن مال و تدبير غذا و شراب و وسايل خانه و اداره آن امورى است كه از چهار چوب غرض طبيعت و خلقت خارج است و تنها جنبه مقدميت داشته و يا فوايد ديگرى غير از غرض اصلى بر آنها مترتب مى شود.
از اين جا روشن مى گردد كه آزادى و بى بند و بارى در اجتماع زن و مرد به اينكه هر مردى به هر زنى كه خواست درآويزد و هر زنى به هر مردى كه خواست كام دهد و اين دو جنس در هر زمان و هر جا كه خواستند با هم جمع شوند و عينا مانند حيوانات زبان بسته بدون هيچ مانع و قيد و بندى نرش به ماده اش بپرد همانطور كه تمدن غرب وضع آنان را به تدريج به همين جا كشانيده زنا و حتى زناى با زن شوهردار متداول شده است .
و همچنين جلوگيرى از طلاق و تثبيت ازدواج براى ابد بين دو نفرى كه توافق اخلاقى ندارند و نيز ممنوع كردن زن از اينكه همسر مثلا ديوانه اش را ترك گفته ، با مردى سالم ازدواج كند و محكوم ساختن او كه تا آخر عمر با شوهر ديوانه اش بگذارند.
و نيز لغو و بيهوده دانستن توالد و خوددارى از توليد نسل و شانه خالى كردن از مسؤ وليت تربيت اولاد و نيز مساءله اشتراك در زندگى خانه را مانند ملل پيشرفته و متمدن امروز زيربناى ازدواج قرار دادن و نيز فرستادن شيرخواران به شير خوارگاههاى عمومى براى شير خوردن و تربيت يافتن همه و همه بر خلاف سنت طبيعت است و خلقت بشر به نحوى سرشته شده كه باسنت هاى جديد منافات دارد.
بله حيوانات زبان بسته كه در تولد و تربيت ، به بيش از آبستن شدن مادر و شير دادن و تربيت كردن او يعنى با او راه برود و دانه برچيدن و يا پوزه به علف زدن را به او بياموزد، احتياجى ندارند طبيعى است كه احتياجى به ازدواج و مصاحبت و اختصاص نيز ندارد ماده اش هر حيوانى كه مى خواهد باشد و نر نيز هر حيوانى كه مى خواهد باشد، چنين جاندارانى در جفت گيرى آزادى دارند البته اين آزادى هم تا حدى است كه به غرض طبيعت يعنى حفظ نسل ضرر نرساند.
آزاديهاى جنسى برخلاف سنت طبيعت است 
مبادا خواننده عزيز خيال كند كه خروج از سنت خلقت و مقتضاى طبيعت اشكالى ندارد چون نواقص آن با فكر و ديدن برطرف مى شود و در عوض لذائذ زندگى و بهره گيرى از آن بيشتر مى گردد و براى رفع اين توهم اين توهم از بزرگترين اشتباهات است ، زيرا اين بنيه هاى طبيعى كه يكى از آنها بنيه انسانيت و ساختمان وجودى او است مركباتى است تاءليف شده از اجزائى زياد كه بايد هر جزئى در جاى خاص خود و طبق شرايط مخصوصى قرار گيرد طورى قرار گيرد كه با غرض و هدفى كه در خلقت و طبيعت مركب در نظر گرفته شده سازگار باشد و دخالت هر يك از اجزا در بدست آمدن آن غرض و به كمال رساندن نوع نظير دخالتى است كه هر جزء از معجون و داروهاى مركب دارد و شرايط و موفقيت هر، جزء نظير شرايط و موفقيت اجزاى دارو است كه بايد وصفى خاص و مقدارى معين و و وزن و شرايطى خاص داشته باشد كه اگر يكى از آنچه گفته شد نباشد و يا كمترين انحرافى داشته باشد اثر و خاصيت دارو هم از بين مى رود (و چه بسا در بعضى از موارد مضر هم بشود).
از باب مثال انسان موجودى است طبيعى و داراى اجزائى است كه بگونه اى مخصوص تركيب يافته است و اين تركيبات طورى است كه نتيجه اش مستلزم پديد آمدن اوصافى در داخل و صفاتى در روح و افعال و اعمالى در جسمش مى گردد و بنابراين فرض اگر بعضى از افعال و اعمال او از آن وصف و روشى كه طبيعت برايش معين كرده منحرف شود و خلاصه انسان روش عملى ضد طبيعت را براى خود اتخاذ كند، قطعا در اوصاف او اثر مى گذارد و او را از راه طبيعت و مسير خلقت به جائى ديگر مى برد و نتيجه اين انحراف بطلان ارتباطى است كه او ب