 مقتضاى اطلاق آيه اين است كه در ارث دادن مال و بهره ور ساختن ورثه بين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ساير مردم فرقى نيست ، نظير اين اطلاق و يا به عبارت ديگر عموميت حكم در آيه : (للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب ...) گذشت و اينكه بعضى ها جسته گريخته گفته اند كه : خطابهاى عمومى قرآن شامل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نمى شود، چون به زبان خود آن جناب جارى شده سخنى است كه نبايد بدان اعتنا كرد.
بله در اين مساءله ، نزاعى بين شيعه و سنى هست كه آيا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ارث مى دهد؟ و يا هر چه از مال دنيا از آنجناب باقى ماند صدقه است ؟ و منشاء اين نزاع اختلاف در فهم مطلب از قرآن نيست بلكه روايتى است كه ابوبكر آن را در داستان فدك نقل كرد و بحث درباره آن روايت از موقعيت اين كتاب خارج است و بدين جهت تعرض آن را بى مورد تشخيص داده و خواننده را دعوت مى كنيم كه به محل مناسب آن مراجعه نمايد.

و لكم نصف ما ترك ازواجكم ... توصون بها اودين 

معناى آيه روشن است تنها نكته اى كه لازم است تذكر داده شود و در حقيقت پاسخى كه سؤ ال آن ممكن است به ذهن برسد اين است كه : در اين آيات در بيان سهام دو جور تعبير آمده در بعضى از سهام مثل نصف (يك دوم ) و دو ثلث (دو سوم ) عدد را به كل مال و به عبارت ديگر به (ماترك )، اضافه كرده ولى در سهام كمتر از نصف (يك دوم ) و دو ثلث (دو سوم ) نظير ثلث (يك سوم ) و سدس (يك ششم ) و ربع (يك چهارم ) را اضافه نكرد و نفرموده ربع از آنچه باقى گذاشته ايد؟ پس در اين مورد جاى سؤ ال هست كه اين تفاوت در تعبير براى چيست و چرا در نصف عدد را اضافه كرد؟
فرمود: (نصف ما ترك ازواجكم ) و در ربع اضافه را بريد و فرمود: (و لهن الربع ممّا تركتم ) (همسران شما از آنچه شما به جاى مى گذاريد ربع (يك چهارم ) مى برند)؟ پاسخ اين سؤ ال اين است كه وقتى كلمه اى به اصطلاح از اضافه قطع مى شود يعنى بدون اضافه مى آيد بايد با كلمه (من ) به پايان برسد حال چه اينكه اين كلمه در ظاهر كلام آورده شود و چه در تقدير گرفته شود از سوى ديگر كلمه نامبرده ابتدا كردن و آغاز نمودن را مى رساند پس در جائى اضافه قطع مى شود و كلمه من به كار مى رود كه مدخول من نسبت به ما قبلش اندك و يا شبيه به اندك باشد و مستهلك در آن به شمار آيد نظير: سدس (يك ششم ) و ربع (يك چهارم ) و ثلث (يك سوم ) نسبت به مجموع در چنين مواردى كلمه و عدد را بدون اضافه و با حرف (من ) مى آورند لذا مى بينيم در مساءله ارث فرموده : (السدس مماترك )، (فلامه الثلث )، (و لكم الربع ) ولى در مثل نصف و دو ثلث عدد را به مجموع مال اضافه كرد و فرمود: (فلهن ثلثا ماترك ) (فلها النصف ) كه اين نيز در تقدير اضافه شده و تقدير آن (نصف ماترك ) است و الف و لام كه بر سرش آمده به جاى مضاف اليه است .

و ان كان رجل يورث كلاله او امراه ...

معناى كلاله 
كلمه (كلاله ) در اصل مصدر، و به معناى احاطه است تاج را هم اگر اكليل مى گويند به اين جهت است كه بر سر احاطه دارد، مجموع هر چيزى را هم كه (كل ) به ضمه كاف مى خوانند براى اين است كه به همه اجزا احاطه دارد، يك فرد سربار جامعه را هم اگر (كل بر جامعه ) به فتحه كاف تعبير مى كنند، براى اين است كه سنگينيش بر جامعه احاطه دارد.
راغب در مفردات مى گويد: كلاله نام ماسواى فرزند و پدر و مادر از ساير ورثه است .
و اضافه مى كند كه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت رسيده كه شخصى از آن جناب معناى كلاله را پرسيد فرمود: كسى كه بميرد و فرزند والد نداشته باشد، كه در اين حديث كلاله را نام ميت گرفته و هر دو معنا صحيح است چون گفتيم كلاله مصدر است هم وارثان و هم مورث را شامل مى شود.
مؤ لف قدس سره : بنابر اين هيچ مانعى نيست از اينكه كلمه (كان ) در آيه شريفه ناقصه و كلمه
(رجل ) اسم آن و كلمه (يورث ) صفت رجل و كلمه (كلاله ) خبر آن باشد و معنا چنين باشد: (اگر ميت كلاله وارث باشد يعنى نه پدر وارث باشد و نه فرزند او، چنين و چنان مى شود) ممكن هم هست كلمه (كان ) را تامه بگيريم و جمله : (رجل يورث ) را فاعل (كان ) و كلمه را مصدرى بگيريم كه در جاى (حال ) نشسته است آن وقت برگشت معنا به اين مى شود كه ميت كلاله وارث باشد و به طورى كه از زجاج نقل كرده اند، گفته است هر كس كلمه (يورث ) را با كسره (را) قرائت كند بايد كلمه (كلاله ) را مفعول آن بگيرد و كسى كه آن را با فتحه (را) قرائت كند بايد كلمه (كلاله ) را حال و منصوب به حاليت بداند.
در جمله (غير) مضار كلمه (غير) منصوب بر حاليت است و كلمه مضار از مصدر مضاره است كه به معناى ضرر رساندن به غير است و از ظاهر عبارت برمى آيد كه مراد از آن ضرر رساندن ميت بوسيله دين باشد، مثل اينكه ميت خود را مديون و مقروض كند تا به اين وسيله ورثه را از ارث محروم سازد و يا مراد ضرر رساندن هم بوسيله دين باشد (به بيانى كه گذشت ) و هم بوسيله وصيت به بيش از ثلث مال .

تلك حدود اللّه ... و له عذاب مهين 

كلمه (حد) به معناى ديوار و حائل بين دو چيز است ، حائلى كه از اختلاط آن دو به يكديگر جلوگيرى كند و تمايز بين آن دو را حفظ كند، مانند حد خانه و بستان و منظور از حدود خدا در اين جا احكام ارث و فرائض و سهام معين شده است كه خداى تعالى در اين دو آيه با ذكر ثواب بر اطاعت خدا و رسول در رعايت آن حدود و تهديد به عذاب خالد و خوار كننده در برابر نافرمانى خدا و تجاوز از آن حدود امر آن را بزرگ داشته است .
سخنى پيرامون ارث به وجهى كلى 
(چهار بحث كلى مستفاد از آيات ارث )
اين دو آيه يعنى آيه : ( يوصيكم اللّه فى اولادكم ) تا آخر دو آيه و نيز آيه آخر سوره كه مى فرمايد: (يستفتونك قل اللّه يفتيكم فى الكلاله ...) با آيه شريفه (للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان ) و آيه شريفه (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه )، پنج و يا شش آيه اند كه اصل قرآنى مساءله ارث در اسلام را تشكيل مى دهند و سنت يعنى روايات وارده از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ائمه هدى (عليهم السلام ) آن را به روشن ترين وجه تفصيل مى دهد و تفسير مى كند كلياتى كه مى توان از اين چند آيه استفاده كرد چهار اصل كلى است كه براى احكام جزئى و تفصيلى ارث جنبه منبع و ريشه را دارد:
1_ اصل اولى كه از آيات نامبرده استفاده مى شود همان مطلبى است كه ما استفاده آن را از جمله : (آباوكم و ابناوكم لاتدرون ايهم اقرب لكم نفعا) قبلا از نظر خواننده گذرانده ، گفتيم از اين جمله برمى آيد مساءله نزديكى و دورى از ميت در باب ارث اثر دارد و اگر اين جمله را ضميمه كنيم به جمله هاى بقيه آيه اين معنا بدست مى آيد: كه قرب و بعد نامبرده در كمى و زيادى سهم و بزرگ و كوچكى آن نيز اثر دارد و اگر جمله مورد بحث ضميمه شود به آيه : (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه ) اين معنا را مى فهماند كه وارث ، هر قدر از حيث نسب به ميت نزديك تر باشد مانع از ارث بردن كسانى خواهد بود كه از وى به ميت دورترند.
و معلوم است كه نزديك ترين اءقارب (نزديكان ) به ميت پدر و مادر و پسر و دختر است .
چون بين اين چهار طايفه و بين ميت كس ديگرى واسطه نيس