مال زشت بشود، در حقيقت واقعيت و حقيقت امر بر او پوشيده مانده و كوران برخاسته در دلش چشم عقلش را كه مميز بين خوبيها و بديها است پوشانده و يا به عبارت كوتاهتر بگو دچار جهلش ساخته و به همين جهت مردم در عرف و اصطلاح خود چنين كسى را جاهل مى نامند، هر چند كه با نظر دقيق و علمى خود اين درك نوعى علم است ليكن از آنجائى كه علم گنه كار به زشتى گناه و علت زشتى و مذموم بودن گناه ، خاصيت و اثر علم را ندارد، چون او را از وقوع در قبح و شناعت باز نداشت ، لذا بودن اين علم را با نبودش يكسان شمرده اند. پس گنه كار در عرف و اصطلاح مردم جاهل است آرى مردم حتى يك انسان جوان و كم تجربه را _ هر قدر هم باسواد باشد - به خاطر غلبه هوى و هوس جوانى در او و ظهور عواطف و احساسات دور و درازش ‍ جاهل مى خوانند باز به همين جهت است كه مردم را مى بينى كه مرتكب كارهاى زشت را اگر از عمل خود شرمسار و از پيروى هوا و هوس و عواطف نابجاى خود خجل نباشد جاهل نمى نامند بلكه او را معاند و مرتكب عمدى ناميده و يا عنوانى نظير اينها به او مى دهند.
پس با اين بيان روشن شد كه جهالت در اعمال زشت تنها در صورتى است كه مرتكب آن دستخوش كوران هوا و شهوت و غضب شده باشد و اما در صورتى كه به انگيزه عناد با حق مرتكب شده باشد، او را جاهل نمى دانند.
از نشانيهاى اين جهل اين است كه وقتى كورانهاى نامبرده در دل صاحبش فروكش كند و آتش شهوت يا غضب كه او را وادار به ارتكاب گناه كرده بود خاموش گردد و يا مانعى پيدا شود و نگذارد آن عمل زشت را انجام دهد و يا در اثر فاصله زمانى زياد از ارتكاب آن سرد شود و يا گذشت دوران جوانى و ضعيف شدن قواى بدنى و مزاجش او را متوجه اعمال زشتى كه قبلا كرده بسازد، جهالتش ‍ زائل گشته عالم مى شود و نتيجه عالم شدنش اين است كه ، از آنچه كرده و يا مى خواسته بكند پشيمان مى شود.
بخلاف فعلى كه از روى عناد و عمد و امثال آن صادر شود، كه چون علت صادر شدنش طغيان هيچيك از قوا و عواطف و ميلهاى نفسانى نيست ، بلكه امرى است كه مردم آن را در عرف و اصطلاح خود ناشى از بدذاتى و خبث طينت و پستى فطرت مى دانند كه معلوم است كه از بين رفتن طغيان قوا و هوا و هوسها از بين نمى رود، نه سريع و نه كند، بلكه مادام كه صاحبش زنده است اين حالت زشت نيز زنده است و هيچگاه صاحبش دستخوش ندامت فورى نمى شود، مگر آنكه خدا بخواهد او را هدايت كند.
بله گاهى مى شود كه معاند و لجوج دست از لجاجت و عناد و غلبه خواهى بر حق برداشته در برابر حق خاضع مى گردد و به ذلت عبوديت تن در مى دهد در اين هنگام كه مردم كشف مى كنند كه عناد او ناشى از جهالت بوده نه پستى فطرت و خبث ذات و در حقيقت هر معصيتى كه از آدم سر بزند جهالتى است از انسان و بنابراين ديگر براى عنوان كلى معاند مصداقى باقى نمى ماند مگر يكى ، آن هم كسى است كه تا آخر عمر با داشتن سلامتى و عافيت از عمل زشت خود دست بر ندارد.
مبادرت و شتاب به توبه ، شرط پذيرش آن است 
و از اينجا روشن مى شود كه چرا در آيه مورد بحث نزديك بودن توبه را قيد كرد و فرمود: (ثمّ يتوبون من قريب ) و معلوم مى شود كه اين قيد به ما مى فهماند عامل ارتكاب عمل زشت اگر جهالت باشد تا آخر زندگى انسان دوام نمى يابد و صاحبش را از اين كه روزى به تقوا و عمل صالح بگرايد نوميد نمى سازد و چون معاند و لجوج بر عمل زشت خود ادامه نمى دهد، بلكه به زودى از آن عمل منصرف مى شود پس مراد از كلمه (قريب ) عهد قريب و يا ساده تر بگويم فاصله نزديك است و منظور اين است كه گنه كار قبل از پيدا شدن علامتهاى آخرت و فرا رسيدن مرگ توبه كند.
و گرنه صرف توبه فائده اى ندارد هر معاند لجوج هر قدر هم عناد و لجاجت داشته باشد.
وقتى - به مرگ خود نزديك مى شود - در اثر ديدن وزر و وبال اعمال ننگينش از كرده خود پشيمان مى شود و از آنچه كرده بيزارى مى جويد، اما اين ندامت به حسب حقيقت ندامت نيست او از طبيعت و هدايت فطرتش نادم نشده ، بلكه حيله اى است كه نفس شرير و حيله گرش براى نجاتش از وبال اعمالش انديشيده ، به دليل اينكه اگر فرضا از آن وبال مخصوص نجات يابد و مثلا مرگش فرا نرسد و بيماريش بهبودى يافته از لبه پرتگاه مرگ برگشته ، زندگى سالم خود را بازيابد، دوباره به همان لجاج و عنادش و به همان اعمال زشتش برمى گردد، همچنان كه قرآن در اين باره فرموده : (و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و انهم لكاذبون ).
دليل بر اينكه مراد از كلمه (قريب ) قبل از پيدا شدن علامتهاى مرگ است ، آيه بعدى است كه مى فرمايد: (و ليست التوبه _ قال انّى تبت الان ).
و بنابراين جمله : (ثم يتوبون من قريب )
كنايه است از اينكه وقتى گناهى از آنان سر مى زند در توبه كردن امروز و فردا و سهل انگارى نمى كنند و فرصت را از دست نمى دهند.

از آنچه گفتيم روشن شد كه هر دو قيد يعنى قيد (بجهاله ) و قيد (ثم يتوبون من قريب ) احترازى است ، نه توضيحى (نمى خواهد بفرمايد گناه همواره از روى جهالت است و همه گنه كاران بدون درنگ توبه مى كنند، بلكه مى خواهد بفرمايد: گناهكارى دو جور است ، يكى از روى جهالت و ديگرى از روى عناد و توبه هم دو جور است ، يكى بدون درنگ و يكى پس از ديدن نشانه هاى مرگ و آن توبه اى قبول است كه بدون درنگ باشد و آن گناهى توبه مى پذيرد كه ناشى از جهل باشد) چون توبه عبارت است از برگشتن بنده به سوى خداى سبحان و برگشتن به عبوديت او، كه در اين صورت توبه خداوند به عبد نيز عبارت مى شود، از اينكه خدا توبه بنده را بپذيرد و عبوديت جز در زندگى دنيا كه ظرف اختيار و موطن اطاعت و معصيت است ، تحقق نمى يابد و با ظهور نشانه هاى مرگ ، ديگر اختيارى براى بنده نمى ماند و دو راهى اطاعت و معصيت ندارد تا راه اطاعت را انتخاب كند همچنان كه خداى تعالى درباره اين موقعيت انسان فرموده : (يوم ياءتى بعض آيات ربژك لاينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيرا).
و نيز فرموده : (فلم يك ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا سنّت اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون ) و آياتى ديگر از اين قبيل هست .
و سخن كوتاه اينكه برگشت معناى آيه به اين است كه خداى سبحان تنها وقتى توبه گنه كار را مى پذيرد كه گنه كاريش ناشى از استكبار بر خدا و باعث دروغين شدن توبه و فقدان تذلل عبودى نبوده باشد و در امر توبه آنقدر امروز و فردا نكند كه فرصت از دست برود و نيز ممكن است قيد (بجهاله ) قيد توضيحى باشد و معناى آن اين باشد توبه و رجوع خدا به بنده اش خاص گناه كاران است ، كه البته هيچ گناهى جز از جهل ناشى نمى شود چون گناه خود را به خطر انداختن و با عذابى اليم بازى كردن است كه جز از جاهل سر نمى زند و يا معنايش اين باشد كه گناه جز از جهل ناشى نمى شود جهل به كنه و حقيقت معصيت و جهل به كنه آثارى كه بر آن مترتب مى شود و لازمه توضيحى بودن اين قيد آن است كه جمله : (ثم يتوبون من قريب ) اشاره باشد به ما قبل مرگ ، نه كنايه از سهل انگارى در امر توبه ،
چون كسى كه از در استكبار گناه مى كند و در برابر سلطان پروردگارش خاضع نمى شود، با جمله : (ثم يتوبون