 همين ميان آيه شريفه : (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء)، نازل شد، و دستور دادند آيه اول را در سوره زمر ثبت كنند، و آيه دوم را در سوره نساء.
مؤ لف قدس سره : در سابق توجه فرموديد كه گفتيم آيه سوره زمر به حسب آيات بعدش ظهور در توبه و آمرزش دارد، و معلوم است كه توبه همه گناهان حتى شرك آمرزيده مى شود و آيه سوره نساء، موردش غير از مورد توبه است ، در نتيجه منافاتى بين مضمون اين دو آيه نيست ، تا يكى ناسخ ديگرى ، و يا مخصص آن باشد.
و در مجمع البيان از كلبى نقل كرده كه در تفسير آيه مورد بحث گفته است : اين آيه درباره مشركين يعنى وحشى و ياران او نازل شده ، چون وقتى وحشى حمزه را كشت ، و قرار بود كه اگر او را به قتل برساند آزادش كنند، و به عهد خود وفا نكردند، او و يارانش از كار خود پشيمان شدند، و نامه اى از مكه براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرستادند، مشعر به اين كه ما از كرده خود پشيمان شده ايم ، و چيزى مانع اسلام آوردن ما نيست مگر آن مطلبى كه ما از تو در مكه شنيديم ، گفتى : (و الّذين لا يدعون مع اللّه الها آخر، و لا يقتلون النفس الّتى حرّم اللّه الا بالحق ، و لا يزنون ...). و ما تاكنون هم شرك ورزيديم ،
و به جز خداى تعالى معبودهايى پرستيديم و هم خون كسى را كه خدا خونش را محترم مى دانست بريختيم ، و هم زنا كرديم ، اگر اين مانع در كار نبود ما به پيرويت در مى آمديم ، در پاسخ آنان اين آيه نازل شد كه : (الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا) (تا آخر دو آيه )، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دو آيه را براى وحشى و ياران او فرستاد، همين كه آيه را خواندند، نامه اى به مضمون به آن جناب نوشتند: كه مضمون اين دو آيه شرط سنگينى است ، مى ترسيم حريف آن نشويم ، چون در آن عمل صالح شرط شده و ما مى ترسيم اهل آن نباشيم ، دنبال اين نامه وحشى آيه شريفه : (ان اللّه لا يغفر...) نازل شد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آنرا براى وى و يارانش فرستاد، وقتى آيه را خواندند مجددا نامه نوشتند: مى ترسيم از آنهايى نباشيم ، كه مشيت خدا بر آمرزش آنان تعلق گرفته باشد، دنبال اين نامه آيه شريفه : (يا عبادى الّذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه اللّه ان اللّه يغفر الذنوب جميعا)، نازل شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) اين آيه را نيز براى آنان فرستاد، وقتى آن را خواندند دسته جمعى به اسلام در آمدند، و نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشتند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) اسلامشان را پذيرفت و آنگاه به وحشى فرمود: به من خبر بده حمزه را چگونه كشتى ؟ وقتى جريان را به عرض رسانيد فرمود: واى بر تو ديگر تو را نبينم خود را از من غايب بدار، او هم بعد از اين جريان به شام رفت ، تا مرگش فرا رسيد.
روايتى كه درباره اسلام آوردن (وحشى ) و ياران اونقل شده مجعول است 
مؤ لف قدس سره : فخر رازى اين روايت را در تفسير خود از ابن عباس نقل كرده ، و دقت در موارد اين آيات كه در روايت آمده رسول خدا آنها را براى وحشى مى فرستاده جاى هيچ شكى باقى نمى گذارد، روايت ساختگى است ، و سازنده آن مى خواسته با جعل اين حديث ثابت كند كه گناهان وحشى و يارانش آمرزيده شده ، هر چند كه تمامى گناهان كبيره و صغيره را مرتكب شده باشند، و به اين منظور آياتى از مواضع مختلف قرآن را جمع كرده از يك جا استثنا و از جاى ديگر مستثنا منه را گرفته است ، با اين كه هر يك از اين آيات در جاى مخصوصى قرار دارد، كه قبل و بعد آن ارتباط و اتصال با آن دارد، و آن چنان به هم مربوطند كه سياق واحدى را تشكيل داده ، نمى شود آن آيه را از قبل و بعدش بريد، و جاعل اين حديث اين كار را كرده ، هر يك از آيات را از سياق خاص به خود بريده ،
و سپس جورى آنها را رديف كرده كه با اين رد و بدل شدن نامه بين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و وحشى مناسب شود.
و چه خوب گفته است مفسرى كه بعد از اشاره به اين روايت گفته : مثل اينكه جاعلين اين حديث خواسته اند بگويند خدا و وحشى با يكديگر شوخى داشتند و براى اثبات اين مدعاى خود اين حديث را جعل كرده اند.
پس جاعل اين روايت جز اين منظورى نداشته كه وحشى را با مغفرتى حتمى و مهر شده شرافت بدهد، مغفرتى كه با وجود آن هيچ گناهى هر قدر هم شنيع باشد ضرر ندارد، و سپس نتيجه گرفته كه به كلى مجازاتى كه در برابر گناهان تشريع شده همه بر داشته شده ، غافل از اين كه لازمه برداشته شدن مجازات برداشته شدن تكليف از بشر است ، همان عقيده اى كه نصرانيها بدان معتقدند، و بلكه شنيع تر از آن است ، براى اين كه نصرانيها - مسيحى ها _ اگر مجازات را مرفوع مى دانند به اين بهانه مرفوع مى دانند كه عيسى (عليه السلام ) خود را فداى گنه كاران نموده جان خود را داده و مجازات گنه كاران را خريده ، ولى جاعل اين روايت صرفا به خاطر دل وحشى تكليف را از بشر برداشته است .
حال ببينيم اين آقا كه به حكم اين روايت دروغين به خاطر وى تكليف از عموم بشر برداشته شده كيست ؟ وى برده اى بوده از ابن مطعم ، كه (به تحريك هنده مادر معاويه و همسر ابوسفيان در جنگ احد به نامردى و بدون اين كه در برابر حمزه قرار گيرد) حمزه را به قتل رسانيد، و سپس به مكه برگشت ، و بعد از فتح طايف به اسلام در آمد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به او فرمود: از اين به بعد خودت را به من نشان مده ، و او به شام رفت و در حمص سكونت يافت ، و وقتى عمر به خلافت رسيد، او را ماءمور كتابت ديوان كرد، و چون دائما شراب مى خورد، اين شغل را از او گرفت ، و چند نوبت به همين خاطر شلاق خورد، و در زمان خلافت عثمان مرد، و بطورى كه در روايات آمده علت مرگش همان شراب خورى شد.
ابن عبدالبر در كتاب استيعاب ، به سند خود از ابن اسحاق ، از عبداللّه بن فضل ، از سليمان بن يسار، از جعفر بن عمرو بن اميه ضمرى روايت كرده كه گفت : من و عبداللّه عدى ابن خيار به مسافرتى رفتيم ، و در سفر به شهر حمص رسيديم ، كه وحشى در آنجا بود، با خود گفتيم چه خوب است به ديدنش برويم ، و از جريان كشته شدن حمزه خبر بگيريم ، كه چگونه او را كشت ، به مردى برخورديم ، پرسيديم : وحشى را كجا مى توان ديد؟ او گفت با اين مرد چكار داريد، مردى است كه دائما مست است ، هوش و حواس درستى ندارد، ولى اگر وقتى به ديدنش برويد كه سر حال باشد مردى عرب را خواهيد يافت كه تا دلتان بخواهد برايتان حرف مى زند، و از هر چيزى بپرسيد جواب مى دهد، و اگر ديديد سر حال نيست ، برگرديد مى گويد -
به آدرسى كه او داد رفتيم _ تا به وى رسيديم (تا آخر حديث ) و از جمله صحبت هايى كه ميان وحشى و آنان به ميان آمده ، داستان كشتن حمزه در جنگ احد است .
و در مجمع البيان است كه مطرف بن شخير از عمر بن خطاب روايت مى كند كه گفت : ما در عهد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) اين طور بوديم ، كه اگر يكى از ما در حال گناه كبيره اى مى مرد شهادت مى داديم كه او اهل آتش است ، تا آنكه اين آيه نازل شد، ديگر اينگونه شهادتها را به زبان نرانديم .
و در الدرالمنثور است كه ابن منذر از طريق معتمر بن سليمان ، از سليمان 