و وجهى كه نويسنده نامبرده ذكر كرده براى خواننده روشن است ، زيرا صرف نظر از اين كه اولى الامر را به سلاطين جبار و ظالم معنا كرده ، كه فسادش به خوبى روشن گرديد، درباره وجه اولش مى گوييم : وى غفلت كرده از اين كه قرآن كريم پر است از آياتى كه نهى مى كند از اطاعت ستمكاران ، و مسرفين ، و كافران ، و اين محال است كه با اين حال خود خداى تعالى امر كند به اطاعت از آنان ، و تازه يك چيزى را هم اضافه كند، و آن اين كه اطاعت چنين عناصر فاسدى را دوش به دوش اطاعت خدا و اطاعت رسول قرار دهد و اگر فرض كنيم كه منظور از اطاعت درباره اولى الامر اطاعت اجبارى ، و از روى تقيه است بايد اشاره اى به آن مى كرد، و مثلا مى فرمود: (و خدا اجازه به آن داده كه اولى الامرتان را نيز اطاعت كنيد)، همچنان كه در آيه اى ديگر فرموده : (الا ان تتقوا منهم تقاة ) نه اين كه امر كند به اطاعت از آنان و در نتيجه امر صريح كردن به آن همه محذورهاى غير قابل توجيه متوجه بشود.
و اما وجه دوم ، آن نيز اساسش همان وجه اول است ، و اما اگر آيه شريفه را به آن وجه معنا نكنيم ، بلكه فرض كنيم كه وجوب اطاعت اولى الامر كردن براى اين است كه اولى الامر، شاءنى در دين خدا دارند، و به بيانى كه مفصلا گذشت معصوم از گناه و خطا هستند، و محال است خداى تعالى امر به اطاعت كسانى بكند كه در خارج هيچ مصداقى ندارند، و يا در آيه اى كه مى خواهد اءسّ اساس مصالح دينى و خلاصه حكمى را بيان كند، بدون آن حال مجتمع به هيچ وجه اصلاح نمى شود، متعلق و موضوع اين حكم را كسانى قرار دهد كه واجد شرطى باشند كه احيانا و اتفاقا آن شرط براى كسى حاصل مى شود،
با اين كه خواننده عزيز توجه فرمود كه احتياج مجتمع بشرى به اولى الامر عين احتياجى است كه به رسول دارد، و آن عبارت است از سرپرست داشتن امت كه ما در بحث محكم و متشابه درباره سرپرستى و ولايت امت بحث كرديم .
نظريه پيروان ائمه اهل بيت (ع ) در معناى اولوالامر و رد اشكالاتى كه بر ايننظريه شده است 
اينك به اول بحث پيرامون آيه برگشته مى گوييم : از آن چه گذشت براى خواننده روشن شد كه ما نمى توانيم جمله : (و اولى الامر منكم ) را حمل كنيم بر جماعتى كه براى حل و عقد امور جامعه دور هم جمع مى شوند، و معنا ندارد بفرمايد اجتماعيه اهل حل و عقد را اطاعت كنيد، حال فرمان را به هر معنايى كه تفسيرش بكنيم بالاخره معناى درستى دست نمى دهد.
به ناچار بايد بگوييم منظور از اولى الامر افرادى از امتند كه در گفتار _ و كردارشان - معصومند، و به راستى اطاعتشان واجب است ، _ به عين همان معنايى كه اطاعت خدا و رسولش واجب است ، و چون ما قدرت تشخيص و پيدا كردن اين افراد را نداريم _ بناچار محتاج مى شويم به اين كه خود خداى تعالى در كتاب مجيدش و يا به زبان رسول گراميش اين افراد را معرفى كند، و به نام آنان تصريح نمايد، قهرا آيه شريفه با كسانى منطبق مى شود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در رواياتى كه از طرق ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) تصريح به نام آنان كرده ، و فرموده اولى الامر اينان هستند.
و اما اين كه بعضى گفته اند: خلفا و يا اميران جنگ و يا علماى بزرگ كه مردم از اقوال و آراى آنان پيروى مى كنند مى باشند!، جواب همه اين نظريه ها اين است كه اولا آيه شريفه دلالت دارد بر عصمت اولى الامر، و طبقاتى كه نام برده شد بدون اشكال عصمت نداشتند مگر على (عليه السلام ) كه طايفه اى از امت معتقد به عصمت آن جناب اند، و ثانيا اقوال نام برده هيچ يك همراه دليل نيست .
و اما اشكالاتى كه به قول پيروان ائمه اهل بيت كرده اند چند اشكال است .
اول اين كه بودن ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) احتياج به معرفى صريح از ناحيه خداى تعالى و پيامبر گرامى او دارد، و اگر چنين معرفى اى صورت گرفته بود، امت اسلام كه سهل است ، حتى دو نفر هم بعد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) درباره آنان اختلاف نمى كردند.
جواب از اين اشكال اين است كه هم در كتاب آمده ، و هم در سنت ، اما كتاب آيه ولايت و آيه تطهير و آياتى ديگر كه به زودى درباره اش بحث خواهيم كرد انشاءاللّه تعالى .
اما سنت حديث سفينه كه در آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود:
(مثل اهل بيتى كمثل سفينه نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق )، (صفت اهل بيت من نظير كشتى نوح است ، كه هر كس ‍ سوار آن شد نجات يافت ، و هر كس از سوار شدنش تخلف ورزيد غرق گرديد)، و حديث ثقلين كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در آن حديث فرمود: (انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى ، اهل بيتى ، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا)، (من براى بعد از خودم دو چيز بس سنگين در بين شما مى گذارم ، كتاب خدا و عترتم را، كه اهل بيت منند، در صورتى كه بعد از من به آن دو تمسك بجوييد هرگز گمراه نخواهيد شد)، شرح و بسط آن در جلد سوم عربى اين كتاب ، آنجا كه درباره محكم و متشابه بحث مى كرديم گذشت ، و باز نظير احاديثى كه از طرق شيعه و سنى روايت شده ، كه انشاءاللّه در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت .
اشكال دوم و پاسخ به آن 
اشكال دوم اين است كه اطاعت اولى الامر كردن منوط بر اين است كه مردم آنان را بشناسند چون اگر نشناسند تكليف مردم به اطاعت از آنان تكليف به ما لايطاق است ، وقتى مشروط به اين شرط شد، آيه شريفه آن شرط را دفع مى كند، چون آيه مطلق است .
جواب از اين اشكال اين است كه عين اين اشكال به خود وى برمى گردد، براى اين كه اطاعت همانطور كه او گفته مشروط به معرفت است ، آن هم به طور مطلق ، تنها فرقى كه بين گفتار او با گفتار ما هست ، اين است كه او مى گويد: اولى الامر و اهل حل و عقد را خود ما مى شناسيم و مصداقش را تشخيص مى دهيم ، و هيچ احتياج به معرفى و بيان خدا و رسول او نداريم و راست هم مى گويد، زيرا اولى الامر گناهكار چه احتياج به معرفى خدا و رسولش دارد، ولى ما مى گوييم شناختن اولى الامر بى گناه و معصوم از هر معصيت و خطا احتياج به معرفى خدا و رسول او دارد، پس هم قول ما و هم قول صاحب اشكال مخالف با آيه است ، زيرا آيه مطلق است در آن شرطى نيامده ، و ما هر دو آن را مشروط كرديم ، پس ديگر جا ندارد كه مساءله شرط را او بر ما اشكال كند.
علاوه بر اين كه معرفت به غرضى كه شرط شمرده شود، از قبيل ساير شروط نيست ، چون معرفت مربوط به تحقق بلوغ تكليف است نه مربوط به خود تكليف و يا مكلف به آن ، ساده تر بگويم تا تكليف به مكلف نرسد، و به آن و به موضوع و متعلق آن معرفت پيدا نكند، تكليف منجز نمى شود (هر چند كه خود تكليف و مكلف به آن هيچ شرطى نداشته باشد)، و اگر معرفت مثل ساير شرايط قيد تكليف يا مكلف به آن بود،
و نظير استطاعت در حج كه قيد مكلف است و وجود آب براى وضو كه قيد تكليف است مى بود، ديگر واجبات به دو قسم مطلق و مشروط تقسيم نمى شد، و اصلا تكليف مطلقى وجود نمى داشت ، چون تكليف هر قدر هم كه بى قيد و شرط باشد بالاخره مشروط به شرايط عامه يعنى علم و قدرت و امثال آن هست ، پس بايد بگوييم تمامى تكاليف مقيدند در حالى كه چنين نيست .
اشكال سوم و پاسخ ب