بيرى كه در آيه قبلى بود عوض شده ، در آنجا تعبير كتابت آمده بود، مى فرمود: (و لو انا كتبنا...)، و در اين آيه همان را به عبارت (يوعظون ) تعبير فرموده ، و اين اشاره است به اين احكام نامبرده هر چند به صورت امر و كتابت يعنى دستور وجوبى صادر شده است ليكن اشاراتى است به چيزى كه صلاح و سعادتشان را تاءمين مى كند، پس در حقيقت مواعظ و نصايحى است كه در آن خير و صلاح آنان منظور است .
(لكان خيرا لهم ) يعنى اگر موعظتى كه به ايشان شد عمل مى كردند برايشان بهتر بود، و معلوم است كه اين بهترى مربوط به همه سرنوشت هاى آنان است ، چه سرنوشت دنيايى شان و چه سرنوشت آخرتيشان ، براى اين كه خير آخرت منفك از خير دنيا نيست ، بلكه آن را به دنبال دارد (و اشد تثبيتا) يعنى عمل به اين مواعظ نفوس و دلهايشان را بر ايمان استوارتر مى كرد براى اين كه گفتار در اين مقام همه پيرامون ايمان بود،
در جاى ديگر نيز فرموده كه خداى تعالى ايمان كسانى كه ايمان آورده اند را استوار مى كند: (يثبت اللّه الّذين آمنوا بالقول الثابت ...).

و اذا لاتينا هم من لدنّا اجرا عظيما

يعنى در اين هنگام كه ايمان ثابت در دلهاشان استوار گشت ، از خزانه غيب خود پاداشى عظيم به آنان خواهيم داد، و در اين كه چرا نفرمود آن پاداشى چيست و آن را مبهم گذاشت ، همان توجيه مى آيد كه در مبهم آوردن جمله (لكان خيرا لهم ) از نظر خواننده گذشت .

و لهدينا هم صراطا مستقيما

در سابق ذيل آيه : (اهدنا الصّراط المستقيم ) در جلد اول اين كتاب معناى صراط مستقيم گذشت .

و من يطع اللّه و الرسول 

در اين آيه بين خدا و رسول او در اين وعده حسن جمع شده ، فرموده كسى كه خدا و رسول را اطاعت كند چنين و چنان خواهد شد، با اين كه آيات قبل تنها متعرض اطاعت رسول و تسليم شدن در برابر حكم و قضاى آن جناب بود و اين بدان جهت است كه بين اين دو آيه يعنى آيه مورد بحث و آيه : (لا يؤ منون حتى يحكموك ...) نامى از خداى تعالى به ميان آمده بود آنجا كه فرمود: (و لو انا كتبنا عليهم ...) لذا خواست بفهماند اطاعت رسول كردن بدان جهت واجب شده كه خدا به آن امر فرموده ، پس اطاعت واجب شده اطاعت خدا و رسول هر دو است ، از سوى ديگر در آغاز آيات نيز گفتار با جمله : (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول ...) شروع شده بود، خواست تا آخر كلام به اول آن مرتبط شود.

فاولئك مع الّذين انعم اللّه عليهم ...

اين آيه دلالت دارد بر اين كه چنين كسانى ملحق به (الذين انعم اللّه عليهم ) هستند و از خود آنان نيستند، و به حكم جمله : (و لهدينا هم صراطا مستقيما) خداى تعالى به صراط مستقيمى هدايتشان مى كند، كه صراط (الّذين انعم اللّه عليهم ) است ، صراط مستقيمى كه در كلام مجيدش جز به اين طايفه نسبت نداده ، و در سوره حمد فرموده : (اهدنا الصّراط المستقيم صراط الّذين انعمت عليهم ) و سخن كوتاه اين كه اين طايفه كه خدا و رسول را اطاعت مى كنند ملحق به آن چهار طايفه اند،
و از آنان نيستند، همچنان كه جمله : (و حسن اولئك رفيقا) نيز خالى از اشاره به اين معنا نيست و چون مى فرمايد: (اين چهار طايفه رفقاى آن طايفه اند، و از آن فهميده مى شود طايفه مورد بحث از آن چار طايفه نيستند، بلكه جداى از آنان ، ولى رفيق با آنان هستند) و اما اين كه منظور از نعمت در جمله : (انعم اللّه عليهم ) چيست ؟ در سابق گفتيم كه منظور از آن نعمت ولايت است .
و اما اين چهار طايفه يعنى نبيين و صديقين و شهدا و صالحين چه كسانيند، بايد گفت : ما نمى توانيم بگوييم انبيا (عليهم السلام ) چگونه انسانهايى هستند، چون اين طايفه آشنايان با وحى و آگاهان از اخبار غيبى هستند، و ما بيش از اين از وضع آنان خبر نداريم ، و نمى توانيم داشته باشيم ، مگر از ناحيه آثارى كه از خود به جاى گذاشته اند.
و اما شهدا در سابق نيز گفته بوديم كه اين كلمه در قرآن كريم به معناى گواهان در اعمال است ، و در هيچ جاى قرآن كه از ماده (ش ‍ _ ه _ د) كلمه اى به كار رفته به معناى كشته در معركه جنگ نيامده ، بلكه مراد از آن افرادى است كه گواه بر اعمال مردمند، و مراد از صالحين كسانى است كه شايستگى نعمت خداى را دارند.
معناى (صديقين ) 
و اما كلمه (صديقين ) به طورى كه خود لفظ دلالت مى كند مبالغه در صدق است ، يعنى كسانى كه بسيار صادقند چيزى كه هست صدق تنها زبانى نيست ، يكى از مصاديق آن سخنانى است كه انسان مى گويد، يك مصداق ديگرش عمل است ، كه اگر مطابق با زبان و ادعا بود آن عمل نيز صادق است ، چون عمل از اعتقاد درونى حكايت مى كند، و وقتى در اين حكايتش راست مى گويد، كه ما فى الضمير را بطور كامل حكايت كند، و چيزى از آن باقى و بدون حكايت نگذارد، چنين عملى راست و صادق است ، و اما اگر حكايت نكند و يا درست و كامل حكايت نكند اين عمل غير صادق است ، و همچنين سخن صدق آن سخنى است كه با واقع و خارج مطابقت داشته باشد، و چون گفتن نيز يكى از افعال است ، قهرا كسى كه صادق در فعل خويش است سخن نخواهد گفت مگر آنچه كه راست بودنش را مى داند، و مى داند كه اين سخن را در اينجا بايد گفت ، و گفتن آن حق است ، و بنابراين سخن چنين كسى هم صدق خبرى دارد، و هم صدق مخبرى .
پس صديق آن كسى است كه به هيچ وجه دروغ در او راه ندارد، و چنين كسى كارى كه حق بودن آن را نمى داند نمى كند، هر چند كه مطابق با هواى نفسش باشد و سخنى را كه راست بودن آن را نمى داند نمى گويد، و قهرا حتى كسى به جز حق را هم نمى بيند، پس ‍ او كسى كه حقايق اشيا را مى بيند، و حق مى گويد و حق انجام مى دهد.
و با در نظر داشتن اين بيان ترتيب بين چهار طايفه نامبرده در آيه روشن مى گردد، طايفه اول نبيون بودند كه سادات بشرند، سپس ‍ صديقون قرار گرفته اند، كه گفتيم شاهدان و بينندگان حقايق و اعمالند، و سوم شهدا بودند، كه شاهدان بر رفتار ديگرانند و در آخر صالحانند كه لياقت و آمادگى براى كرامت الله را دارند.

و حسن اولئك رفيقا

كلمه (رفيقا) تميز است ، و آيه را چنين معنا مى دهد: (و اين چهار طايفه از حيث رفاقت طوايف خوبى هستند، بعضى گفته اند به هم ين جهت بوده كه آن را به صيغه جمع نياورد، و بعضى ديگر گفته اند، مفرد آوردنش براى اين بوده كه بفهماند تك تك آنان در حال رفاقت خوبند، و بنابراين معنا، كلمه (رفيقا) حال خواهد بود، نظير جمله : (ثم نخرجكم طفلا) (سپس شما را _ از شكم مادران _ بيرون مى كنيم ، در حالى كه طفليد).

ذلك الفضل من اللّه و كفى باللّه عليما

در اين جمله كلمه (ذلك ) كه مخصوص اشاره به دور است را آورده ، و آن را ابتداى جمله قرار داد، و حرف (الف و لام ) بر سر خبر آورده ، تا به اين وسيله بر عظمت امر اين فضل دلالت كند، و بفهماند كه گويا اين فضل ، جامع تمامى فضيلت ها و فضل ها است ، و اگر آيه شريفه را با علم خدا ختم كرد، براى اين بود كه گفتار در آيه شريفه درباره درجات ايمان بود، كه جز علم الهى هيچ راه ديگرى براى تشخيص آن نيست .
اين را هم بدان كه در اين آيات شريفه موارد متعددى از التفات هست ، التفاتهايى آميخته درهم ، در آغاز آيات مؤ منين را مورد خطاب قرار داد و فرمود: (يا ايها الّذين آمنوا) 