ن اين است كه هم بكار بستنت به نحو شايسته و حق باشد و هم براى حفظ حق خود باشد، نه حفظ باطلت ، و ديگرى بنحو ناشايست و مذموم و آن اين است كه هم بكار بستنت به نحو باطل باشد، و هم براى حفظ باطل شد، كه معلوم است در اين صورت چه فساد و شقاوتى در پى دارد، و چقدر نظام امور زندگى را به هم مى زند.
اسلام مساءله غيرت و تعصب را باطل معرفى نكرده بلكه اصل آن را حفظ نموده ، زيرا غيرت ريشه در فطرت انسان دارد، و اسلام هم دين فطرت است ، ولى در جزئيات آن دخالت كرده است ، و فرموده آن قدر از غيرت و تعصب كه مطابق با فطرت است ، حق است ، و شاخ و برگى كه اقوام به آن داده اند، باطل است ، اين اولا، و در ثانى همين وديعه فطرى را يعنى غيرت و تعصب را از هر سويى به سوى خداى تعالى برگردانيده ، و سپس موارد بسيارى كه دارد همه را در يك قالب ريخت ، و آن قالب عبارت است از توحيد، مثلا يكى از موارد تعصب ، تعصب درباره مردان است ، كه زنان درباره آنان تعصب مى ورزند، يكى ديگر درباره زنان است ، كه مردان نسبت به آنان غيرت و تعصب به خرج مى دهند، يكى ديگر درباره اطفال و كودكان ، و به طور كلى فرزندان است ، كه پدران و مادران درباره آنان تعصب مى ورزند، همه اينها را رنگ توحيد داد، به اين معنا كه هر جا تعصب ورزيدن ، خداپسند باشد، بايد تعصب ورزيد، هر جا نباشد نبايد اعمال كرد، پس اسلام اصل تعصب و غيرت را كه حكمى است فطرى تاءييد مى كند، ولى در عين حال آن را از شوائب هوا و هوس ها، و اهداف فاسد و شيطانى پاك ، و در همه موارد صاف مى كند، و همه را به صورت يك شريعت انسانى در مى آورد، تا انسان ها هم راه فطرتشان را رفته باشند، و هم دچار ظلمت تناقض و يك بام و دو هوايى نگشته مواردش با يكديگر توافق و تسالم داشته باشند، پس آنچه اسلام بشر را به سوى آن مى خواند، و آن را مشروع مى داند، در بين موارد و اطرافش ‍ تناقض و تضادى نيست ، بلكه همه در اين جهت مشتركند، كه از شؤ ون توحيد به شمار مى روند، و همه مواردش اين عنوان را دارند، كه پيروى حق و متابعت از آنند، در نتيجه همه احكام آن قوانينى كلى و دائمى و ثابت شده اند، (به طورى كه از هر مسلمان آگاه بپرسى تعصب ورزيدن نسبت به خويشاوندان كافر و دشمن دين چطور است ؟
جوابش منفى ، و از هر كس بپرسى تعصب ورزيدن نسبت به مسلمانى بيگانه ولى پيرو حق چگونه است ؟ جوابش مثبت است ، از هر مسلمانى بپرسى غيرت ورزيدن نسبت به رفتار داماد با دخترت ، و نسبت به رفتار پسرت با همسرش چطور است ، جواب مى دهد در هر دو مورد اگر غيرت ورزيدن مايه خشنودى خدا است صحيح است ، و اگر پيروى هواى نفس است باطل است ).

الّذين آمنوا يقاتلون فى سبيل اللّه ... الطاغوت 

در اين آيه شريفه بين (الّذين آمنوا) و بين (الّذين كفروا) از نظر چگونه قتال كردن مقايسه شده است ، كه مؤ منين چه جور قتال مى كنند، و كفار چگونه ؟ و به عبارتى ديگر از جهت نيت هر يك از دو طايفه در قتال كردنشان مقايسه شده است ، تا با اين بيان شرافت و ف ضيلت مؤ منين بر كفار در طريقه زندگيشان معلوم شود، و روشن گردد كه طريقه مؤ منين ، به خداى سبحان منتهى مى گردد، و تكيه مؤ منين بر جناب او است ، ولى راه كفار به طاغوت منتهى مى شود، و در نتيجه اين روشنگرى ، مؤ منين به سوى قتال با كفار تحريك مى شوند.

فقاتلوا اولياء الشيطان انّ كيد الشيطان كان ضعيفا

آنهايى كه راه كفر را پيش گرفته اند، بدان جهت كه در راه طاغوت قرار گرفته اند، از ولايت خداى تعالى خارج شده اند، و در نتيجه ديگر مولايى ندارند، ولى آنان همان ولى شرك و پرستش غير خداى تعالى است ، و او شيطان است ، پس ولى كفار شيطان است ، و ايشان نيز اولياى اويند.
و اين كه در آخر آيه فرمود: كيد شيطان ضعيف است ، دليلش اين است كه روش طاغوت كه همان كيد شيطان باشد، چيزى جز ضعف نيست ، و به همين جهت است كه مؤ منين را به بيان ضعف روش كفار تشويق و بر قتال كفار تشجيع مى كند، و بر كسى پوشيده نيست كه ضعف كيد شيطان نسبت به راه خدا با قوت آن نسبت به افراد هواپرست منافاتى ندارد.
بحث روايتى 
(ذيل آيه يا ايّها الّذين آمنوا خذوا حذركم ...)
در مجمع البيان در ذيل آيه : (يا ايها الّذين آمنوا خذوا حذركم ...) مى گويد: اگر در اين آيه اسلحه را حذر خوانده از اين جهت بوده كه اسلحه وسيله و آلت حذر است ، آنگاه اضافه كرده كه اين معنا از امام ابو جعفر (عليه السلام ) روايت شده ، و نيز گفته است :
از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: مراد از ثبات ، سريه ها، و به اصطلاح امروز گردان و يا هنگ ها و مراد از جميع ، لشگر است .
و در تفسير عياشى از سليمان بن خالد از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: خداى تعالى كسانى كه گفتند: خداى چه رحمى به ما كرد كه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نبوديم ، و آسيب نديديم را مؤ من خوانده و فرموده : (يا ايها الّذين آمنوا خذوا حذركم فانفروا ثبات او انفروا جميعا)، تا آنجا كه (اگر مصيبتى به شما برسد مى گويند خدا به ما انعام كرد، كه با شما نبوديم ...).
و چنين به نظر مى رسد كه به راستى مؤ منند در حالى كه مؤ من نيستند كه هيچ ، بلكه هيچ كرامتى هم ندارند (ولى چون جزء جمعيت مؤ منين و داخل آنانند) فرموده : (يا ايها الّذين آمنوا)، چون اگر فرضا اهل آسمان و زمين چنين سخنى بگويند، يعنى بگويند: (خدا چه انعامى به ما كرد كه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نبوديم )، به همين خاطر مشرك مى شدند، پس افرادى كه قرآن كريم اين گفتار را از ايشان حكايت مى كند مشرك بودند (چون به قول معروف هم خدا را مى خواستند و هم خرما را)، وقتى مصيبتى به مسلمانان مى رسيد چنين مى گفتند، و وقتى مسلمانان به غنيمتى مى رسيدند، مى گفتند اى كاش ما نيز با آنان بوديم و به رستگارى عظيمى رستگار مى شديم ، يعنى در راه خدا جنگ مى كرديم (و غنيمت مى برديم ).
مؤ لف قدس سره : اين معنا را طبرسى در مجمع و قمى در تفسير خود از آن جناب روايت كرده اند و منظور آن جناب از شرك ، شرك معنوى است نه ظاهرى كه باعث كفر بشود، و ظاهر احكام اسلام را از صاحبش سلب كند، كه بيانش گذشت .
و در همان كتاب از حمران از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه : (و المستضعفين من الرجال ...) فرموده : ماييم آنها.
مؤ لف قدس سره : اين روايت را از سماعه از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل كرده ،
اما با اين عبارت كه فرمود: اما جمله : (مستضعفين ...) فرموده : ماييم آنان ، (تا آخر حديث ) و اين دو روايت در مقام تطبيق آيه شريفه بر ائمه (عليهم السلام )اند و امام در مقام شكوا، از ظلم ظالمان اين امت چنين فرموده ، و خود را مستضعف خوانده ، نه اين كه خواسته باشد آيه را تفسير كند.
و در الدرالمنثور است كه ابو داود در كتاب ناسخش ، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم ، بيهقى در كتاب سننش ، از طريق عطا از ابن عباس ‍ روايت كرده اند كه گفت : آيه سوره نساء كه مى گويد: (خذوا حذركم فانفروا ثبات او انفروا جميعا) به وسيله آيه : (و ما كان المؤ منين لينفروا كافه ...) نسخ شده .
مؤ لف قدس سره : اين دو آيه با ه