لى را ذكر نكرد، با اينكه در آيات قبل آن را ذكر كرده و فرموده بود: ( فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى اللّه و الرسول ) و اين بدان جهت بوده كه رد مذكور در آنجا (رد) حكم شرعى مورد اختلاف است ، كه غير از خدا و رسول ، كسى در آن دست ندارد.
و اما (رد) مذكور در اينجا (رد) آن خبرى است كه به وسيله شايعه سازان در بين مسلمانان منتشر مى شد (كه حال يا مربوط با منيت بود و يا مربوط به ترس ) و معنا ندارد كه (رد) در اين جا نيز همان (رد) در آن جا باشد (يعنى منظور (رد) به خداى تعالى و كتاب او باشد)، چون مساله شايعه مربوط به رسول و به اولى الامراست كه اگر مردم اين مساله را به آنان برگردانند، آن حضرات مى توانند استنباط نموده و به مردمى كه مساله را به ايشان (رد) كرده اند، بفرمايند: كه اين شايعه ، صحيح يا باطل است و راست يا دروغ است .
پس مراد از علم در اين جا تميز و تشخيص است يعنى تشخيص حق از باطل و راست از دروغ ، نظير علم در جمله : (ليعلم اللّه من يخافه بالغيب ) و در جمله : ( و ليعلمن اللّه الذين آمنوا و ليعلمن المنافقين )
كلمه : (استنباط) به معناى استخراج نظريه و راءى از حال ابهام به مرحله تميز و شناسائى است و اصل اين كلمه از (نبط) گرفته شده ، چون كلمه (نبط) با فتح نون و با به معناى اولين دلو آبى است كه از چاه بيرون مى آيد و بنابراين ممكن است كلمه : (استنباط) وصف باشد براى رسول و اولى الامر: به اين معنا كه آن حضرات پيرامون شايعه تحقيق مى كنند و آنچه حق و صدق است ، از چاه ابهام بيرون مى كشند و نيز ممكن است وصف باشد براى همين هائى كه خبر را به آن حضرات (رد) مى كنند، چون خود آنان نيز با اين عمل خود حق و صدق را استنباط كرده و به آن پى برده اند.
پس برگشت معناى آيه بنابر احتمال اول به اين است كه : (اگر مردم ، آن شايعه را به رسول و اولى الامر كه از جنس خود آنان هستند برگردانند، آن رسول و آن ولى امرى كه مردم استنباط را از او خواسته اند، حقيقت مطلب را مى فهمد يعنى صواب و موافق صلاح بودن آن را تشخيص مى دهد) و اگر مراد، احتمال دوم باشد، معنايش اين مى شود كه : (اگر مردم آن شايعه را به رسول و به اولى الامر رد كنند، خود اين مردم كه حقيقت مطلب را استفسار كرده ، و در به دست آوردن ريشه آن شايعه مبالغه دارند، حقيقت را خواهند فهميد0)
احتمالاتى كه درباره مراد از (اولى الامر) در آيه شريفه داده شده است و بيان اينكهوجه صحيح در معناى آن همان است در آيه (اطيعوا الله و اطيعواالرسول ...) گفته ايم 
و اما كلمه ( اولى الامر) در جمله : ( و اولى الامر منهم )، مراد از آنان همان (اولى الامر) در جمله : (اطيعوااللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم ) است كه در ذيل همان آيه گفتيم : مفسرين در تفسير آن اختلاف كرده اند و نيز در آنجا ريشه آن اقوال را گفتيم كه پنج قول است ، چيزى كه هست ، آنچه را كه ما استفاده كرديم معنائى روشن تر از ساير اقوال است .
اما اينكه بعضى گفته اند: ( اولى الامر) همان فرماندهان سريه ها و به اصطلاح امروز هنگ و گردانها است ، صحيح نيست : براى اينكه امراى ارتش ، به جز امارت و سرپرستى سربازان خود، آنهم در يك واقعه اى خاصّ يعنى جنگى كه پيش آمده ، كارى و پستى و مسووليّتى ندارند، دائره امارت و سرپرستى امراى لشگر از چهار ديوارى لشكر تجاوز نمى كند و اما وقايع و حوادثى كه از سنخ حادثه مورد آيه است يعنى شايعه سازى دشمن و اخلال در امنيت و ايجاد خوف و وحشت عمومى كه به دست مشركين و به وسيله ايادى آنان در بين مؤ منين صورت مى گيرد تا مؤ منين را بيچاره كنند، امراى ارتش در اين نيز مسؤ وليتى و قدرتى ندارند، تا بتوانند حقيقت مطلب را براى مردمى كه از آنان امثال آن شايعات را استفسار مى كنند، روشن سازند.
و اما اينكه بعضى ديگر ممكن است بگويند: كه منظور از (اولى الامر) علماء امت است ، نادرستى آن روشن تر از نظريه قبلى است ، براى اينكه هيچ تناسبى با آيه شريفه ندارد: زيرا علما كه در صدر اسلام عبارت بودند از محدثين و فقها و قاريان و دانشمندانى كه تخصصشان بحث پيرامون اصول دين بود، چه آگاهى از درستى و نادرستى شايعات داشتند؟ آگاهى آنان در همان فقه و حديث و قرائت و اصول دين بود و آيه شريفه سخن از شايعه هاى شايعه سازان دارد، مى فرمايد: (واذا جاءهم امر من الامن او الخوف 0..) و اين شايعه ها، ريشه هاى سياسى دارد كه هر شايعه مربوط به يك غرض است و اى بسا كه علماى مذكور در قبول آنها و يا رد و مسكوت گذاشتن و بى اعتنائى كردنشان به آن ، مفاسد و مضارى اجتماعى براى نمى توان آن را جبران نمود و يا مساعى امتى را كه در راه سعادت خود تحمل كرده اند، به باد دهد و يا سيادت و سرورى آن امت را به ذلّت و مسكنت مبدل سازند و يا خون افراد امّت را هدر دهند و يا افرادى را اسير دشمن سازند0 علماى دين به آن جهت محدّثند، يافقيه و يا قارى و يا امثال آن هستند، چه اطلاعى از اينگونه مسائل دارند؟ تا خداى عزّوجلّ امت اسلام را ماءمور سازد به اينكه در اين مسائل به علما مراجعه كنيد؟ در مراجعه به علما چه اميدى براى حل مشكلات سياسى هست ؟.
و اما اينكه بعضى ديگرگفته اند و يا ممكن است بگويند كه مراد از (اولى الامر) خلفائى هستند كه بعد از رحلت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زمام امور مسلمين را در دست گرفتند يعنى : ابابكر، عمر، عثمان و على (عليه السلام ) است ، علاوه بر اينكه هيچ دليلى قطعى از كتاب و سنت بر آن نيست ، اين اشكال بر آن وارد است كه از دو حال بيرون نيست ، يا حكم آيه شريفه مختص به زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و يا عمومى است و شامل زمانهاى بعد نيز مى شود0 اگر مختص به زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) باشد، لازمه اش اين است كه در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) همه مسلمين اين چهار نفر را به عنوان (اولى الامر) بشناسند و حداقل صحابه بايد اين شناسائى را داشته باشند در حالى كه حديث و تاريخ چنين شاءنى و شؤ ونى از اين قبيل را براى خصوص آنان ضبط نكرده و اگر عمومى باشد، لازمه اش اين است كه با درگذشت اين چهار نفر حكم آيه شريفه قطع شده باشد و لازمه ديگرش اين است كه خود آيه بايد اين معنا را خاطرنشان كرده باشد، يعنى فرموده باشد حكم آيه بر خلاف آنچه از ظاهرش استفاده مى شود، منحصرا مربوط به زمان زندگى اين چهار نفر است ، همچنانكه مى بينيم همه احكامى كه اختصاص به برهه اى از زمان دارد آيه اى كه آن را بيان مى كند، اين معنا را خاطرنشان مى كند، مانند احكّامى كه مخصوص به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و ما در آيه شريفه اثرى از اين تذكّر نمى بينيم .
و امّا اينكه بعضى ديگر گفته اند و يا ممكن است بگويند: كه مراد از (اولى الامر)، اهل حل و عقد از امت است ، اشكالش به زودى مى آيد، تذكرى كه لازم است قبلا داده شود، اين است كه گوينده اين حرف چون ديده در عصر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مسلمانان افراد معينى به نام اهل حل و عقد نداشتند و جامعه آن روز مانند جوامع امروز دنيا نبوده كه امور عامّه به وسيله هياءتى به نام هياءت وزرا و يا جم