ى ديگر گفته : استثناء در لفظ است كه خود دليل بر جمع و احاطه است و معناى آيه اين است كه اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود همگى شيطان را پيروى مى كردند، نظير آيه شريفه (سنقرئك فلا تنسى الا ما شاء اللّه ) كه استثناء مشيّت نمى خواهد افرادى را از كليّت (فراموش نخواهى كرد) خارج سازد بلكه افاده مى كند كه حكم فراموش نكردن عموميّت دارد و اين وجوه همانطور كه گفتيم هيچ يك خالى از تكلّف نيست ، آنهم تكلفى كه هر كس مى فهمد تكلف است .

فقاتل فى سبيل اللّه لا تكلف الا نفسك و حرض المؤ منين

كلمه (تكليف ) كه مصدر فعل مجهول مضارع (تكلّف ) است ، از ماده (كلفت ) به معناى مشقّت است ، به اين جهت تكليف را تكليف خوانده اند كه كارفرما و صاحب تكليف كارگر و مكلّف را به مشقت مى اندازد و كلمه (تنكيل ) از مادّه (نكال ) است و (نكال ) بطورى كه در مجمع البيان آمده به معناى فسادى است كه به وسيله آن از عذابى برابر با آن جلوگيرى بشود، مثلا مكلّف متخلف را كتك بزنند تا ديگر تخلف نكند، (تخلف كردن فساد دارد، كتك نيز فساد دارد، هر قدر فساد تخلّف زياد باشد كتك هم زياد مى شود) پس كلمه نكال به معناى عقوبتى است كه از تخلّفى برابر آن عقوبت جلوگيرى كند و ساير مكلّفين از عقوبت اين متخلّف عبرت بگيرند و هوس تخلّف نكنند.
حرف (فاء) كه در آغاز جمله : (فقاتل فى سبيل اللّه ...) آمده ، امر به قتال را متفرّع بر ماقبل يعنى كوتاهى مردم از رفتن به جنگ با دشمن مى سازد، جمله هاى بعدى كه مى فرمايد: ( لا تكلف ) و (حرض المؤ منين ) نيز مويّد اين تفريع و نتيجه گيرى است ، چون معناى آيه چنين است كه حال كه مردم از جهاد كردن تثاقل و خوددارى مى ورزند و دوست ندارند، در جهاد شركت كنند، تو اى پيامبر خودت با كفّار مقابله بكن و از تثاقل مردم در امر جهاد و مخالفتشان در امر خداى سبحان ناراحت مشو، چون تكليف ديگران متوجّه تو نيست ، تو فقط موظّفى تكليف خودت را انجام دهى نه تكليف آنان را.
بله ، تنها وظيفه اى كه نسبت به غير خودت دارى اين است كه در امر جهاد تشويقشان كنى و مؤ منين را تحريك نمائى تا شايد خداى تعالى خطر كفّار را كفايت و دفع نمايد و معناى جمله : (لا تكلف الا نفسك ) اين است كه تو، به جز عمل خودت مكلّف به چيزى نيستى و بنابراين استثنائى كه در آيه شريفه آمده با تقدير مضاف است و تقدير كلام (لا تكلف شيئا الا عمل نفسك ) مى باشد.

عسى اللّه ان يكف ....

در سابق گفته ايم : كه كلمه (عسى ) دلالت بر اميد دارد، اما نه تنها اميد گوينده بلكه هم در مورد اميد خود گوينده استعمال دارد و هم اميد مخاطب و هم در مقام مخاطب يعنى مقامى كه جا دارد گوينده در برابر مخاطب صرفا اظهار اميد كند نه اينكه به راستى خود او در دلش اميدوار باشد تا در مورد خداى تعالى كه نه دل دارد و نه عارضه و حالت اميد به او دست مى دهد گفتن (عسى - شايد) معنا نداشته باشد، پس براى توجيه اين كلمه خداى تعالى احتياج نيست كه مانند ساير مفسرّين بگوئيم : (عسى ) از خداى تعالى به معناى حتم است .
و اين آيه بر سرزنش بيشتر دلالت دارد، سرزنش خداى تعالى در مورد آنهائى كه از رفتن به جنگ تثاقل مى ورزيدند، چون مى رساند كه كوتاهى و خوددارى آنان را به آنجا كشانيد كه خداى عزّوجلّ به رسول گرامى خود دستور دهد يك تنه به جهاد برود و از اينگونه افراد روى بگرداند و ديگر اصرار نورزد كه دعوتش را بپذيرند بلكه به حال خود واگذارشان كند و از اين بابت تنگ حوصله هم نشود، چون او جز اطاعت خودش و تحريك مؤ منان تكليفى و مسؤ وليتى ندارد، هر كه خواست قبول كند، نخواست قبول نكند.
بحث روايتى 
(رواياتى درباره شايعه پراكنى ، مراد از رحمت وفضل خدا در آيه ، ماءمور شدن رسول الله صلى الله عليه و آله بهقتال به تنهايى ...)
مرحوم كلينى در كافى به سند خود از محمد بن عجلان روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم مى فرمود: خداى تعالى اقوامى را به جرم شايعه پراكنى مذمّت كرده ، فرموده : (و اذا جاءهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به ،) پس زنهار شما از آنان نباشيد و از اشاعه بپرهيزيد.
و در همان كتاب به سند خود از عبدالحميد بن ابى الديلم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: خداى عزّوجلّ فرمود: (اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم ) و نيز فرمود: (و لو ردّ وه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم ) و با اين دو فرمان امر مردم را به اولى الامر آنان محوّل كرد، همان اولى الامرى كه اطاعت كردن از آنان را بر مردم واجب كرد.
اين روايت مويّد گفتار قبلى ما است كه گفتيم : مراد از اولى الامر در آيه دوّمى همان اولى الامر در آيه اولى است .
و در تفسير عيّاشى از عبد اللّه بن عجلان از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله : ( و لو ردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم ) فرمود: منظور امامان هستند.
مؤ لّف : اين معنا از عبد اللّه بن جندب از حضرت رضا (عليه السلام ) نيز روايت شده ، به اين صورت كه آن جناب درباره واقفى مذهبان نامه اى به عبد اللّه نوشت و در آن اين معنا را تذكّر داد، شيخ مفيد نيز در كتاب اختصاص آن را در ضمن حديثى طولانى از اسحاق بن عمّار از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است .
و در تفسير عيّاشى از محمّد بن فضيل از ابى الحسن (عليه السلام ) روايت كرده كه در معناى جمله : (و لو لا فضل اللّه عليكم و رحمته ) فرمود: فضل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و رحمت امير المؤ منين (عليه السلام ) است 0
و در همان كتاب از زراره از امام ابى جعفر (عليه السلام ) و از حمران از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمودند: در آيه (و لو لا فضل اللّه عليكم و رحمته ،) فضل خدا، رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) و رحمتش ولايت ائمه (عليهم السلام ) است .
و در همان كتاب از محمد بن فضل از عبد صالح (موسى بن جعفر) (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: رحمت خدا، رسول گرامى او است و فضل ، على بن ابى طالب (عليه السلام ) است .
مؤ لّف : اين روايات نمى خواهند بگويند معناى كلمه فضل خدا و رحمت خدا چنين است بلكه مى خواهند هر يك از اين دو عنوان كلّى را بر يكى از مهم ترين مصاديق آن تطبيق كنند و مراد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و امير الؤ منين (عليه السلام ) نيز شخص ‍ آن دو جناب منظور نيستند، بلكه منظور مقام آن دو جناب است يعنى مقام نبوت و مقام ولايت چون اين دو مقام سبب متصلى هستند كه خداى عزيز ما را به وسيله آن دو از پرتگاه ضلالت و از دام شيطان نجات بخشيد، اولى سبب مبلّغ و دوّمى سبب مجرى است و روايت اخير از نظر اعتبار عقلى به ذهن نزديك تر است ، براى اينكه خداى تعالى نيز آن جناب را در كتاب مجيدش رحمت ناميده ، فرموده : (و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين .)
و در كافى به سند خود از على بن حديد از مرازم روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: خداى عزّوجلّ به رسول گرامى خود (عليه صلواته ) تكليفى كرد كه به احدى از خلقش چنان تكليفى نكرد و آن اين بود كه بعد از فرمان به جهاد و تثاقل و