 داشتن دين ندارد و بهترين دين اين است كه انسان روى خود تسليم خدائى كند كه آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است از آن او است و در برابر او خضوع كند، خضوع عبوديت و بر طبق آنچه كيش و ملت حنيف ابراهيم اقتضا مى كند عمل نمايد و كيشى كه مطابق فطرت باشد همين است و به همين جهت است كه خداى سبحان ابراهيم (عليه السلام ) را كه اولين كسى است كه وجه خود را در حالى كه نيكوكار بود تسليم خداى تعالى نموده ، ملت حنفيت را پيروى كرد، خليل خود گرفت 0
ليكن اين را هم اضافه كنيم كه كسى خيال نكند خليل خدا بودن مانند خلت و دوستى دائر در بين مردم و حاكم در ميان آنان است ، نه ، هرگز، زيرا دوستى در بين مردم تنها دائر مدار حق نيست ، گ اهى دوستى ها بر سر حق است و گاهى بر سر باطل و همين قسم دوستى است كه منشا شده فسادهائى از قبيل جزاف گوئى ها و زورگوئى ها در بين بشر راه بيابد و اما خداى سبحان مالكى است غير مملوك و محيطى است كه كسى به او احاطه ندارد به خلاف مولى هاى بشر و روسا و پادشاهان كه از بردگان و رعايا و زير دستان خود مالك هيچ چيزى نيستند و اگر چيزى از آنان را مالك شوند در مقابل چيزى از خود در مقابل آن مى دهند و اگر نسبت به بعضى ها قاهر و غالب و حاكم مى شوند، يك تنه حكومت نمى كنند بلكه به وسيله بعضى ديگر اين قهر و غلبه را به دست مى آورند، اگر نسبت به بعضى ظلم مى كنند با كمك بعضى ديگر است و به همين جهت اگر روزى اراده همين كمك كاران ، مخالف اراده او شود، او را از رياست و سلطنت مى اندازند، ديگر نمى توانند در مقام خود ثابت بمانند0
از اينجا روشن مى شود كه چرا دنبال جمله : (و من احسن قولا...)) فرمود: (و لله ما فى السموات و ما فى الارض و كان اللّه بكل شى ء محيطا).
بحث روايتى 
شاءن نزول آيه (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ...)
در تفسير قمى آمده كه سبب نزول اين آيه شريفه : (انا انزلنا اليك الكتاب ...)اين بوده كه دسته اى از انصار از قبيله بنى ابيرق كه سه برادر به نام بشير و بشر و مبشر و جزء منافقين بودند، ديوار خانه عموى قتاده بن نعمان را سوراخ ‌كرده و مقدارى طعام را كه او براى زن و بچه خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره را بردند و اين قتاده از رزمندگان جنگ بدر بود0
وى شكايت نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) برده ، عرضه داشت : يا رسول اللّه ! چند نفر خانه عموى مرا نقب زده ، طعامى را كه او براى عيال خود تهيه كرده بود با يك شمشير و يك زره بردند و اين چند نفر از يك خانواده بدى هستند، از سوى ديگر در بين آنان مردى مومن به نام لييدبن سهل بود كه در راءى همفكر آنان بود و بنى ابيرق كه خانواده اى شرور بود، در پاسخ قتاده (كه از نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برگشته بود) گفتند: اين سرقت كار لبيدبن سهل است و چون خبر به لبيد رسيد شمشير خود را گرفته ، به سوى بنى ابيرق شتافت و گفت : كه آيا نسبت دزدى به من مى دهيد؟ با اينكه خود شما سزاوارتر از من به اينگونه اعماليد ؟ و با اينكه منافق هستيد و (بارها خودم شنيدم كه ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را هجومى كرديد؟ و در هجو آن جناب اشعارى مى سروديد و آنگاه اشعار خود را به قريش نسبت مى داديد؟، يا بايد اين مساله روشن و اين سارق معلوم شود و يا آنكه شمشيرم را از خون شما سيراب خواهم كرد، خانواده بنى ابيرق ، از در مدارا و ملايمت در آمدند و به او گفتند: خدا رحمتت كند تو بر گرد كه از اين گناه مبرائى 0
آنگاه بنى اب يرق نزد مردى از قبيله خود كه نامش (اسيد بن عروه ) و مردى حرف زن و زبان آور بود رفتند و جريان را با او در ميان گذاشته ، او را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) فرستادند0 اسيد به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشت : يا رسول اللّه ! قتاده بن نعمان به نزد خاندانى از ما كه اهل شرف و حسب و نسبند رفته و آنان را به عمل سرقت متهم كرده است با اينكه اهل آن خانواده اين كاره نيستند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از شنيدن اين سخن اندوهناك شد (كه چرا قتاده مرتكب تهمت شده است ) و به عنوان گلايه به او فرمود: آيا به سر وقت خاندانى شريف و آبرومند و داراى حسب و نسب مى روى و آنان را متهم به سرقت مى كنى ؟ و او را به سختى عتاب فرمود، قتاده از اين بابت سخت در اندوه شد و به سوى عمويش برگشت و گفت : اى كاش مرده بودم و ماجراى تو را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نبرده بودم و اينطور مورد عتاب آن جناب قرار نمى گرفتم ، عمويش در پاسخ گفت : (الله المستعان )، (تنها كسى كه بايد از او يارى خواست خداى تعالى است )0
چيزى نگذشت كه اين آيه شريفه بر پيامبر نازل شد:(انا انزلنا اليك الكتاب بالحق ...اذ يبيتون ما لا يرضى من القول )0
قمى سپس گفته است : يعنى (ما لا يرضى من الفعل ) كارى را كه خدا راضى نيست طرح ريزى مى كنند و در اين آيه ، كلمه قول در جاى فعل قرار گرفته :(ها انتم هولاء جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا... و من يكسب خطيئُة او اثما ثم يرم به بريئا)، قمى گفته است : اين لبيدبن سهل بود كه (احتمل بهتانا و اثما مبينا)0
و در تفسير قمى است كه ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: چند تن از خويشاوندان نزديك بشير به يكديگر گفتند: چه خوب است نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رفته و با وى در باره رفيقمان وساطت كنيم و يا او را بى گناه قلمداد نموده ، بگوئيم : بشير مبراى از دزدى است ولى وقتى آيه :(يستخفون من اللّه ... وكيلا) نازل شد، خويشاوندان بشر نزد او آمده ، گفتند: اى بشر ! استغفار كن و به درگاه او از گناهانت توبه ببر، بشر گفت : سوگند به آن كسى كه همواره به وى سوگند مى خورم اموال عموى قتاده را كسى به جز لبيد ندزديده ، چون او اين سخن بگفت آيه زير بر پيامبر نازل گرديد كه : (و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا)0
بعد از نزول اين آيه بشر از اسلام دست كشيد و كافر شد و به مكه نزد كفار رفت و در اين ماجرا در باره كسانى كه آمدند تا بشر را بى گناه قلمداد كنند، آيه زير نازل شد كه مى فرمايد: (و لو لا فضل اللّه عليك و رحمته لهمت طائفه منهم ان يضلوك ... و كان فضل اللّه عليك عظيما)0
داستان بشر منافق بر روايت قتادبن نعمان 
و در تفسير درالمنثور است كه ترمذى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابوالشيخ و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) از قتاده بن نعمان روايت كرده اند كه گفت : خانواده اى از قبيله ما به نام (بنى ابيرق ) سه برادر بودند به نام هاى بشر و مبشر و بشر مردى منافق بود و اشعارى در هجو و بد گوئى اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى گفت و از ترس آن را به بعضى از عرب هاى ناشناس نسبت مى داد و مى گفت : اين اشعار را فلان عرب گفته و شعر ديگرى مى گفت و اظهار مى كرد كه اين اشعار را بهمان عرب گفته ، ولى اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) هر جا آن اشعار را مى شنيدند، مى دانستند كه از سروده هاى بشر است ، مى گفتند: به خدا سوگند اين شعر را جز آن خبيث پليد كسى نسروده و چون اين سخن به گوش بشر رسيد، به عنوان اينكه چرا سروده هر كس