ه اند: اگر برد و پيروزى مؤ منين را فتح خوانده و پيروزى كفار را نصيب دانسته ، براى اين بوده كه پيروزى كفار را تحقير كند و بفهماند پيروزى كفار، پيروزى واقعى نيست بلكه امرى است موهوم و از نظر عقل و واقعيت ارزشى قابل اعتنا ندارد، آن هم بعد از آنكه خداى تعالى مؤ منين را وعده داده كه فتح واقعى از آنان است و او ولى و سرپرست ايشان است و شايد همين نكته باعث شده كه فتح را به خداى تعالى نسبت داده ولى نصيب را نسبت نداده 0

فاللّه يحكم بينكم يوم القيمه ، و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤ منين سبيلا

خطاب (كم شما) در اين جمله متوجه مؤ منين است ، هر چند كه پر آن منافقين و كفار را نيز مى گيرد
مراد از نفى سبيل در جمله : (لن يجعل الله للكافرين على المؤ منين سبيلا)
و اما اينكه فرمود: (و خداى تعالى هرگز كفار را ما فوق مؤ منين و مسلط بر آنان قرار نمى دهد، معنايش اين است كه حكم از امروز به نفع مؤ منين و عليه كافران است و تا ابد نيز چنين خواهد بود و هرگز به عكس نمى شود و اين خود اعلامى است به منافقين كه ديگر براى ابد از اينكه به هدف شوم خود برسند مايوس باشند و به حكم اين آيه در همه دوره ها بالاخره فتح و فيروزى از آن مؤ منين و عليه كافران خواهد بود0
احتمال هم دارد كه نفى (سبيل ) اعم از تسلط در دنيا باشد يعنى منظور اين باشد كه كفار نه در دنيا مسلط بر مؤ منين مى شوند و نه در آخرت ، و مؤ منين به اذن خدا دائما غالبند، البته مادام كه ملتزم به لوازم ايمان خود باشند، همچنانكه در جاى ديگر اين وعده را صريحا داده و فرموده : (و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين )0
معناى خدعه منافقين به خدا و خدعه خدا به آنان و ذكر چند صفت از اوصاف منافقين ان المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم 

كلمه : (مخادعه ) كه فعل مضارع (يخادعون ) از آن گرفته شده به معناى بسيار خدعه كردن و خدعه هاى سخت كردن است ، البته اين در صورتى است كه بگوئيم : زيادتربودن مبانى دلالت مى كند بر زيادى معانى (و همينطور هم هست ، زيرا كسى كه بسيار خدعه مى كند در خدعه كردن مهارت پيدا نموده ، خدعه هائى شديدتر و ماهرانه تر مى كند)0
جمله : (و هو خادعهم ) در موضع حال است و موقعيت حال را دارد و چنين مى فهماند كه منافقين با خداى تعالى خدعه مى كنند، در حالى كه او با همين عمل آنان ، آنان را خدعه مى كند و برگشت معنا به اين مى شود كه اين منافقين با اعمالى كه ناشى از نفاقشان است يعنى با اظهار ايمان كردن در نزد مؤ منين و خود را به آنان نزديك كردن و حضور در مجالس و محافل آنان مى خواهند خدا را (و يا به عبارتى ديگر پيغمبر ومؤ منين را) خدعه كنند تا با ايمان ظاهرى و اعمال خالى از حقيقت خود از قبل آنان استفاده نمايند و بيچاره ها نمى دانند كه آن كسى كه راه را براى اينگونه نيرنگها براى آنان باز كرده و جلوى آنان را نگرفته ، همان خداى سبحان است و همين خود، خدعه اى است از خداى تعالى نسبت به ايشان و مجازاتى است در برابر سوء نيات و اعمال زشت پنهانيشان ، پس خدعه منافقين عينا همان خدعه خداى تعالى به ايشان است 0

و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى يراون الناس و لا يذكرون اللّه الا قليلا

اين جمله وصف ديگرى است از اوصاف منافقين و آن اين است كه وقتى به نماز مى ايستند اولا به حالت كسالت مى ايستند و پيدااست كه هيچ اشتها و ميلى به نماز ندارند ودر ثانى همه در صدد آنند كه به مردم بفهمانند كه ما نماز خوانيم ، با اينكه نماز برترين عبادتى است كه خداى تعالى در آن ذكر و يادآورى مى شود و اگر به راستى دلهايشان علقه و محبتى به پروردگارشان مى داشت و به او ايمان مى داشت ، در توجه به سوى خدا و در ذكر خدا دچار كسالت و سستى نمى شدند و عمل خود را به قصد ريا و نشان دادن به مردم انجام نمى دادند و در عوض بسيار خدا را به ياد مى آوردند، آرى قلب به هر چه تعلق داشته باشد و خاطر آدمى به هر چه مشغول باشد، دائما به ياد همو خواهد بود0

مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هولاء

در مجمع البيان گفته است : وقتى عرب مى گويد: (ذبذبته فذبذب ) منظورش اين است كه من فلان چيز را حركت دادم و او به حركت در آمد، پس اين ماده مثل تحريك چيزى است كه آويزان باشد، اين بود گفتار مرحوم طبرسى 0
پس بنا به گفته وى مذبذب بودن هر چيزى به معناى آمد و شد كردن آن بين دو طرف است بدون اينكه آن چيز تعلقى و وابستگى به يكى از آن دو طرف داشته باشد0
و اين خود صفت منافقين است كه بين مؤ منين و بين كفار آمد و شد دارد، نه به كفار بستگى و تعلق دارند و نه به مؤ منين (لا الى هولاء) يعنى نه به طرف مؤ منين به تنهائى ، تا مومن حقيقى باشند، (و لاالى هولاء) و نه به طرف كفار تا كافر محض باشند0

و من يضلل اللّه فلن تجد له سبيلا

اين جمله در مقام تعليل جمله قبل است و علت تذبذب را بيان مى كند، مى فرمايد : علت اينكه بين دو طرف كفر و ايمان تردد دارند، نه به اين طرف تعلق دارند و نه به آن طرف اين است كه خداى تعالى از راه ، گمراهشان كرده ، راهى ندارند كه بطور مستقيم بروند0
و به خاطر همين علت است كه فرمود: (مذبذبين بين ذلك ) و نفرمود: (متذبذبين )، خواست بفهماند اين حالت سرگردانى را خودشان اختيار نكرده اند، تا اختيارشان تذبذب باشد بلكه قهر الهى اين نوع تحريك را برايشان پيش آورده ، تا سعى و تلاششان در زندگى به يك هدف ثابت و آرامش بخش منتهى نگردد0

يا ايهاالذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اولياء...

كلمه : (سلطان ) به معناى حجت و برهان است و كلمه : (درك ) به دو فتح (و گاهى به فتح اول و سكون راء تلفظ مى شود) به گفته راغب بر وزن (درج ) و به معناى آن است ، چيزى كه هست (درج ) (پله ) را در جائى بكار مى برند كه مساله بالا رفتن و صعود را در نظر داشته باشند ولى درك در جائى بكارمى رود كه مساله پائين آمدن مورد نظر باشد و به همين جهت گفته مى شود: درجات بهشت و دركات آتش و همين دركات و سرازيرى هاى جهنم را براى اينكه در ذهن شنونده تصوير كنند آن را (هاويه ) ناميدند كه از (هوى ) يعنى سقوط گرفته شده ، اين بود گفتار راغب 0
ترك ولايت مؤ منين و قبول ولايت كفار (نفاق ) است واعمال بد بندگان حجتى است عليه آنان 
و اين آيه شريفه - بطورى كه ملاحظه مى كنيد - مؤ منين را نهى مى كند از اينكه به ولايت كفار و سرپرستى آنها بپيوندند و ولايت مؤ منين را ترك كنند و سپس آيه شريفه دوم مساله را تعليل مى كند، به تهديد شديدى كه از ناحيه خداى تعالى متوجه منافقين شده و اين بيان و تعليل معنائى جز اين نمى تواند داشته باشد كه خداى تعالى ترك ولايت مؤ منين و قبول ولايت كفار را (نفاق ) دانسته ، و مؤ منين را از وقوع در آن بر حذر مى دارد0
سياق دلالت دارد بر اينكه آيه شريفه : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا...) به منزله نتيجه اى است كه از مطالب قبل گرفته شده و يا حداقل فرعى است كه بر آنها متفرع مى شود و همين دلالت سياق مثل اين مى ماند كه صريحا فرموده باشد كه آيات سابق متعرض ‍ حال بيماردلان ضعيف الايمان است ، نه منافقين اصطلاحى و اگر آنان را منافق خوانده صرف 