و منتظر رسيدن شكار و يا دشمن باشند، و بر مرصاد بودن خداى تعالى با اينكه او منزه است از نشستن در مكان ، كنايه اى است تمثيلى ، كه مى خواهد بفهماند خداى تعالى مراقب اعمال بندگانش است ، همانطور كه انسان در كمين نشسته مراقب حركات و سكنات دشمن خويش است ، و منتظر است تا او را دستگير كند و يا به قتل برساند، و خود او هيچ خبر ندارد از اينكه دشمنش در صدد دستگيرى و يا كشتن او است ، خداى سبحان هم مراقب اعمال بندگان خويش است ، همينكه طغيان كردند و فساد را گسترش دادند ايشان را به شديدترين وجهى عذاب مى كند.
در آيه مورد بحث داستان عذاب كردن طاغيان و فساد انگيزان امت هاى گذشته را تعليل مى كند و مى فهماند كه اگر آنان را عذاب كرد به خاطر اين است كه او رب است ، و سنت او بر همين معنا جارى است ، و كلمه (رب ) را به كاف خطاب اضافه نموده فرمود: (پروردگار تو ايشان را عذاب كرد) پس عذابش منحصر در امت هاى گذشته نيست ، بلكه در امت تو نيز جريان دارد.
حكايت زبان حال نوع آدمى كه آزمايش خدا با اكرام و نعمت دادن را به حساب ممتاز  بودنخود از ديگران مى گذارد

فاما الانسان اذا ما ابتليه ربه فاكرمه و نعمه فيقول ربى اكرمن

اين آيه به دليل اينكه حرف (فاء) در آغاز آن آمده نتيجه گيرى از آيات قبل است ، و در آن حال آدمى را در صورتى كه نعمتش زياد شود و صورتى كه از نعمت محروم باشد بيان مى كند، گويا فرموده : گفتيم انسان زير نظر خداى تعالى است ، و خداى تعالى در كمين او است تا ببيند به صلاح مى گرايد و يا به فساد، و او را مى آزمايد، و در بوته امتحان قرارش مى دهد، يا با دادن نعمت ، و يا با محروم كردنش از آن ، اين از نظر واقع امر و اما انسان اين واقعيت را آن طور كه بايد در نظر نمى گيرد، او وقتى مورد انعام خداى تعالى قرار مى گيرد خيال مى كند نزد خدا احترام و كرامتى داشته ، كه اين نعمت را به او داده ، پس او هر كارى دلش بخواهد مى تواند بكند، در نتيجه طغيان مى كند و فساد را گسترش مى دهد، و اگر مورد انعام قرارش ندهد و زندگيش را تنگ بگيرد، او خيال مى كند كه خداى تعالى با او دشمنى دارد و به وى اهانت مى كند، در نتيجه به كفر و جزع مى پردازد.
پس مراد از جمله (فاما الانسان ) اين است كه : نوع انسان بحسب طبع اولى اينطور است ، نه اينكه فرد فرد همه انسانها اينطورند، بنابر اين ، الف و لام (الانسان ) براى جنس است ، نه براى استغراق .
(اذا ما ابتليه ربه ) - يعنى وقتى او را مورد امتحان قرار دهد، و عامل در كلمه (اذا) حذف شده ، تقديرش (كائنا اذا ما ابتليه ...) است .
بعضى گفته اند: عامل در آن كلمه (فيقول ) است ، كه بعد از كلمه (اذا)آمده و تقديرش :(فاما الانسان فيقول ربى اكرمن اذا ما ابتليه ربه )است ، يعنى انسان مى گويد: پروردگارم احترامم كرده ، و اين را وقتى مى گويد كه خدا مورد امتحانش قرار داده باشد.
و جمله (فاكرمه و نعمه ) تفسير كلمه (ابتلاء) است ، و مراد از اكرام و تنعيم ، اكرام و تنعيم صورى است ، و به عبارت ديگر مراد اكام و تنعيم حدوثى است ، نه بقايى ، و مى خواهد بفرمايد خداى تعالى او را اكرام كرده و نعمت داده تا شكرش را بجاى آرند و بندگيش كنند، و ليكن انسان همان را مايه درد سر خود كرد و در راهى مصرف كرد كه مستحق عذاب گرديد.
(فيقول ربى اكرمن ) - يعنى مى گويد خداى تعالى مرا مورد كرامت و نعمتى از خود قرار داد، به دليل اين كه به من نعمتهايى داده كه به ديگران نداده ، و يا به عبارتى خيال مى كند كه اين قدرت و دارايى كه به او داده اند هم اكرام و تنعيم حدوثى است و هم بقايى ، و به همين جهت به خود اجازه مى دهد هر كارى كه خواست بكند، چون وقتى انسان پنداشت بقاى نعمت و قدرتش تضمين شده ، هر كارى بخواهد مى كند.
در اينجا سؤ الى است و آن اينكه اين جمله كه مورد بحث ما است حكايت زبان حال انسان است ، و از ديدگاه يك انسان طبيعى خبر مى دهد، و از اينكه مى گويد: (رب من مرا اكرام كرده ) و خداى تعالى را رب خود معرفى مى كند، بر مى آيد كه گوينده اين سخن ، خدا و ربوبيتش را قبول دارد، با اينكه وثنى مذهبان كه منكر ربوبيت صانعند معتقد به چنين چيزى نيستند؟
پاسخ اين سؤ ال اين است كه : همانطور كه در سؤ ال آمده بود سخن مذكور زبان حال فطرت است ، و وثنى مذهبان هم به حسب فطرتشان اعتراف به اين معنا دارند، هر چند كه به زبان نمى گويند و از اقرار بدان استنكاف مى ورزند، علاوه بر اين قرآن كريم خواسته است رعايت مقابله با جمله (اذا ما ابتليه ربه ) را كرده باشد.
و آزمايش خدا با فقر و تنگدستى را اهانت و خوارى از ناحيه خدا مى پندارد 

و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه فيقول ربى اهانن

يعنى وقتى خداى تعالى او را مورد آزمايش قرار مى دهد و به اين منظور رزقش را تنگ مى گيرد، مى گويد پروردگار من مرا خوار كرد، و به هيچم نگرفت .
از مجموع دو آيه ، سه نكته استفاده مى شود:
اول اينكه : از تكرار كلمه ابتلاء، هم در نعمت و هم در محروم كردن استفاده مى شود كه هم نعمت دادن خدا امتحان است ، و هم نعمت ندادنش ، همچنان كه آيه زير هم همين معنا را تذكر داده مى فرمايد: (و نبلوكم بالشر و الخير فتنه )، پس اين آيه انسان را در طرز تفكرش تخطئه مى كند.
دوم اينكه : نعمت دادن خدا را بدان جهت كه نعمت او فضل و رحمت است اكرام و احترام خدا نسبت به انسان است ، (چون با نعمت دنيا است كه مى توان بهترين آخرت را تحصيل كرد)، و معلوم است كه اين نعمت تا زمانى احترام از ناحيه خدا است كه خود انسان آن را وسيله عذاب دوزخ قرار ندهد.
سوم اينكه : اين دو آيه با هم مى فهمانند كه انسان سعادت در زندگى را عبارت مى داند از تنعم در دنيا و داشتن نعمت هاى فراوان ، و ملاك داشتن كرامت در درگاه الهى را همين داشتن نعمت فراوان مى داند، و بر عكس ملاك نداشتن قدر و منزلت در درگاه خدا را نداشتن پول و ثروت مى پندارد، در حالى كه نه اولى ملاك احترام است و نه دومى ملاك نداشتن حرمت است ، بلكه ملاك در داشتن قدر و منزلت نزد خدا تقرب به خداى تعالى از راه ايمان و عمل صالح است ، حال چه اينكه آدمى دارا باشد و چه فقير، پس داشتن و نداشتن مال هر دو امتحان است ، مفسرين در معناى اين دو آيه وجوهى ديگر ذكر كرده اند كه چون فايده اى نداشت متعرضش ‍ نشديم .

كلا بل لا تكرمون اليتيم و لا تحاضون على طعام المسكين

اصل (تحاضون ) (تتحاضون ) است ، كه به معناى تحريك و تشويق كردن يكديگر است ، مى فرمايد: شما نه يتيم را احترام مى كنيد، و نه يكديگر را بدادن صدقه بر مساكين تهى دست سفارش و تشويق مى كنيد، و منشا اين رفتارتان مال دوستى است ، كه در دو آيه بعد مى فرمايد: (و تحبون المال حبا جما).

و تاكلون التراث اكلا لما

كلمه (لم ) - با تشديد ميم - به معناى اين است كه : انسان سهم خودش و ديگران را به خود اختصاص دهد، و خلاصه هر چه به دستش بيايد بخورد، چه پاك و مال حلال باشد و چه خبيث ، و آيه مورد بحث جمله (بل لا تكرمون اليتيم ) را تفسير مى كند، مى فرمايد دليل آن اين است كه مال يتيم هم اگر به دستتان برسد مى خوريد.

و تحبون المال حبا جما

كلمه (جم ) - با تشد