 ، براى اينكه يهوديان نيز مانند نصارا در دين خود غلو كردند و در باره خداى تعالى سخنان غير حقى گفتند، همچنانكه قرآن يكى از سخنان يهود را حكايت كرده مى فرمايد: (و قالت اليهود عزيربن اللّه )
و نيز فرموده : (اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه )
و نيز فرموده : (قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم ...و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله )
و بنابراين ، اينكه دنبال جمله مورد بحث فرمود: (انما المسيح عيسى ابن مريم رسول اللّه ...) در حقيقت از باب خصوصى كردن خطابى عمومى است تا تكليف خاص طائفه خاصى از مخاطبين را بيان كند
البته اين احتمالى بيش نيست و ظاهر سياق كه دلالت مى كند بر اينكه جمله : (انما المسيح عيسى ابن مريم ...) تعليل جمله : (لا تغلوا فى دينكم ) است ، اين احتمال را بعيد مى سازد، براى اينكه لازمه تعليل بودن آن جمله اين است كه خطاب مخصوص به نصارا باشد و اگر هم كلمه مسيح مبارك را آورد و هم كلمه (عيسى ) را و هم نام مادرش مريم را، براى اين بود كه ديگر كسى پيدا نشود و كلام خداى را به معنائى ديگر معنا نكند و نيز براى اين بود كه كلام دليلى باشد بر اينكه عيسى يك انسان مخلوق بوده مثل هر انسانى ديگر كه از مادرى متولد مى شود و جمله :
(كلمه ) و (روح ) بودن عيسى (ع ) 
(و كلمته القيها الى مريم ) تفسيرى است براى معناى كلمه ، چون كلمه در اينجا همان كلمه (كن ) يعنى كلمه خلقت و ايجاد است كه اين كلمه وقتى بر مريم بتول يعنى بكر و دست نخورده القاء شده باردار بر عيسى روح اللّه گرديد با اينكه اسباب عادى از قبيل ازدواج و غيره در بين نبود0
آرى كلمه (كن ) چنين است كه (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ).
و بر اين حساب تمامى موجودات عالم كلمه خدايند، چيزى كه هست موجودات ديگر غير عيسى بن مريم اگر موجود مى شوند پاى اسباب عادى در موجود شدنشان در كار است و تنها موجودى كه در خلقتش سببى از اسباب عادى در موجود شدنشان در كار است و تنها موجودى كه در خلقتش سببى از اسباب عادى را فاقد بوده عيسى (عليه السلام ) است و به همين جهت در اين آيه مختص به اسم كلمه شده ، چون بعضى از سبب هاى عادى در ولادت او وجود نداشته است .
(و روح منه ) و مطابق آيه شريفه : (يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى ) روح از عالم امر است و عيسى (عليه السلام ) كلمه (كن ) خدا بود و چون كلمه (كن ) از عالم امر است پس عيسى روح نيز بود، ما در سابق يعنى در جلد سوم اين كتاب آنجا كه از خلقت عيسى بحث مى كرديم در باره اين آيه سخن گفتيم 

فامنوا باللّه و رسله و لا تقولوا ثلاثة انتهوا خيرا لكم ، انما اللّه اله واحد

حرف (فا) كه در اول اين جمله در آمده ، (فاء) تفريع است و مى فهماند مطلب نتيجه اى است كه از اول كلام گرفته مى شود،
چون گفتار در اول به وسيله جمله : (انما المسيح ) تعليل شده بود، از آن تعليل اين نتيجه را گرفته كه پس بايد به خدا و رسول او ايمان بياوريد و سخن از سه خدا مگوئيد و خلاصه كلام اينكه وقتى معلوم شد كه عيسى كلمه اللّه و روح خدا است ، بر شما واجب مى شود كه او را به همين عنوان بشناسيد و ايمانتان به او ايمان به خدا و به ربوبيت خدا و به رسولان خدا باشد كه يكى از آنان عيسى است و هرگز سخن از سه خدائى مگوئيد و اين ترك اعتقاد به سه خدا و يا ايمان به خدا و رسولانش در حالى است كه خير شما در آن است 0
و منظور از كلمه : (ثلاثه ) سه اقنوم مسيحيت است (كه پايه اين كيش را تشكيل مى دهد) و آن عبارت از: پدر، پسر ، و روح القدس ‍ است و ما در تفسير آيات نازله در باره مسيح (عليه السلام ) در سوره آل عمران راجع به اقنوم هاى سه گانه بحث كرده ايم 0
منزه بودن خداى سبحان از داشتن فرزند و نفى فرزند بودن عيسى (ع ) براى خدا والوهيت او 

سبحانه ان يكون له ولد له ما فى السموات و ما فى الارض ...

كلمه (سبحان ) مفعول مطلق از فعل تسبيح است و على القاعده بعد از فعل مى آيد، ليكن در اينجا فعلش در تقدير است كه تقديرش (اسبحه سبحانه ) است و جمله : (ان يكون له ولد...) متعلق به همان فعل است و اگر كلمه سبحانه به صداى بالا آمده از اين بابت است كه حرف جرى در تقدير بر سر داشته و افتاده و قاعده چنين است كه هر جا عامل جر دهنده افتاد كلمه اى كه اگر آن نيفتاده بود مجرور خوانده مى شد، منصوب خوانده مى شود و تقدير كلام (اسبحه للتسبيح ) است يعنى براى تسبيح و تنزيه از اينكه داراى فرزندى باشد، و اين جمله ، جمله اى است معترضه كه به منظور تعظيم آورده شده و گر نه اصل كلام و بدون اين جمله معترضه چنين است : و (لا تقولوا ثلثه انتهوا خيرا لكم ، انما اللّه اله واحد، له ما فى السموات و ما فى الارض ...
و جمله : (له ما فى السموات و ما فى الارض ) جمله اى است حاليه و يا جمله اى است استينافى و از نو و به هر حال چه آن باشد و چه اين ، احتجاج و استدلالى است بر اينكه خداى سبحان فرزند ندارد، زيرا فرزند به هر جور كه فرض شود عبارت است از فردى كه ذاتش و صفاتش و آثار ذاتش شبيه به فردى باشد كه از آن فرد متولد شده و بعد از آنكه ثابت شد كه آنچه در آسمانها و در زمين است مملوك خدا است هم ذاتش و هم آثار ذاتش ، و روشن گرديد كه خداى تعالى قيوم بر هر چيزى است و قوام تمام كائنات به وجود او به تنهائى است ، ديگر فرض ندارد كه چيزى شبيه به او باشد، پس به همين دليل او فرزندى ندارد
و چون مقام آيه مقام تعميم دادن به كل موجودات عالم و ما سواى خداى عزّوجلّ بود اين لازمه را در پى داشت كه جمله : (ما فى السموات و ما فى الارض ) يك تعبير كنايه اى باشد از آنچه غير خدا است ، چون خود آسمانها و زمين نيز داخل در اين استدلالند و استدلال منحصر به موجودات داخل آسمانها و زمين نيست هر چند كه از نظر تحت اللفظى آسمان و زمين جز موجودات داخل در آن دو نيست 
و چون مضمون آيه يعنى امر و نهيى ، كه در آن آمده هدايت عامه بشر به سوى خير بشر بود، خير دنيا و خير آخرتش ، لذا دنباله آيه فرمود: (و كفى باللّه وكيلا) يعنى خدا ولى همه شوون بشر است و مدبر امور شما انسانها است ، شما را به سوى آنچه خير شما در آن است هدايت وبه سوى صراط مستقيم ارشاد مى كند

لن يستنكف المسيح ان يكون عبدالله و لا الملائكه المقربون 

اين جمله احتجاجى ديگر بر فرزند نداشتن خداى تعالى و در نتيجه بر معبود نبودن مسيح (عليه السلام ) به قول مطلق است ، چه اينكه آن جناب براى خدا فرزندى فرض بشود و چه اينكه سومى از سه خدا دانسته شود، زيرا مسيح بنده خدا بود و ابدا از بندگى خدا عار و استنكاف نداشت و اين مطلبى است كه مسيحيان نيز آن را منكر نيستند، انجيل هائى هم كه به عنوان كتاب مقدس در دست ايشان است آن را انكار ندارد، بلكه صريح است در اينكه عيسى خدا را بندگى مى كرد و براى خدا نماز مى خواند و اگر خود او خدا بود ديگر معنا نداشت كه خداى كوچك يا به عبارت ديگر خداى پسر براى كسى عبادت كند، چون در اين صورت او نيز از سنخ خدا و معبود خلق بود و معنا ندارد كسى خودش را بپرستد و عبادت كند و يا يكى از دو خداى ديگر را بپرستد، چون بنا بر اقنوم هاى سه گانه وجود عيسى منط