ق بر آن خدايان ديگر هست و ما، در مباحثى كه پيرامون مسيح داشتيم در اين باره بحث كرديم 

و لا الملائكه المقربون 

اين جمله گفتار را تعميم داده ، شامل ملائكه نيز مى كند، چون حجت مذكور عينا در ملائكه نيز جريان دارد، در نتيجه برهانى مى شود عليه كسانى چون مشركين عرب كه مى گفتند: ملائكه دختران خدايند، پس مى توان گفت : اين جمله استطرادى است ، يعنى چون جاى گفتنش بود از باب (الكلام يجر الكلام ) حرف ، حرف مى آورد در وسط آيه آمده است 
و اگر در اين آيه كه فرموده : (لن يستنكف المسيح ان يكون عبدالله و لا الملائكة المقربون )، از عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) تعبير كرد به مسيح و همچنين اگر ملائكه را توصيف كرد به مقربين ، براى اين بود كه اشاره اى هم به علت اين دو وصف كرده باشد، يعنى بفهماند اگر گفتيم : عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) از عبادت خدا استنكاف ندارد، براى اين بود كه او مسيح يعنى مبارك بود و اگر گفتيم : ملائكه هم استنكاف ندارند براى اين بود كه آنها مقرب درگاه خدايند و اگر احتمال آن مى رفت كه روزى مسيح از عبادت خدا استنكاف كند، خداى تعالى او را مبارك نمى كرد و همچنين ملائكه را به قرب خود راه نمى داد، علاوه بر اينكه در آيه شريفه : (وجيها فى الدنيا و الاخره و من المقربين )، مسيح به صفت مقرب نيز توصيف شده است 

و من يستنكف عن عبادته و يستكبر فسيحشر هم اليه جميعا ... 

اين جمله حال است از مسيح و ملائكه و در عين حال كار تعليل را هم مى كند و چنين معنائى به كلام مى دهد كه : (چگونه ممكن است مسيح و ملائكه مقرب خدا از عبادت خدا استنكاف كنند در حالى كه كسانى كه از عبادت او استنكاف و استكبار مى كنند، چه از جن باشند و چه از انس و چه از ملائكه ، همه به زودى در پيشگاه او محشور مى شوند و او طبق اعمالى كه كرده اند جزايشان مى دهد و مسيح و ملائكه اين معنا را مى دانند و به آن ايمان دارند و از خداى تعالى و از چنان روزى پروا مى كنند0
دليل بر اينكه جمله : (و من يستنكف عن عبادته و يستكبر...) در معناى اين است كه مسيح و ملائكه به اين حقيقت آگاهند كه مستكبرين كيفر خواهند شد، اين است كه كلمه : (يستكبر) را دنبال كلمه (يستنكف ) آورد و اين را با آن مقيد كرد، چون استنكاف به تنهائى باعث سخط الهى نمى شود، زيرا استنكاف دو جور ممكن است باشد، يكى از نادانى و است ضعاف و ديگرى از استكبار، آن استنكافى باعث خشم و غضب الهى مى شود كه از باب استكبار باشد و مسيح و ملائكه اگر فرضا استنكاف بكنند از جهل و استضعاف نيست و جز از در استكبار نمى تواند باشد، چون آنان به مقام پروردگارشان آگاهند و به همين جهت مى بينيم در اول آيه نامى از استكبار نياورد و تنها به ذكر استنكاف اكتفا نموده و فرمود: (لن يستنكف المسيح ان يكون عبداللّه و لا الملائكه المقربون ) ولى در تعليل مطلب استكبار را هم آورد تا بفهماند! اگر در حق نامبردگان فرض استنكاف بشود، حتما از باب استكبار خواهد بود نه از در جهل و استضعاف 
كلمه (جميعا) در اين صدد است كه بفهماند همه خلائق - خوبشان و بدشان - را محشور مى كند تا در نتيجه زمينه براى تفصيلى كه بعدا مى آيد و مى فرمايد: (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات ...) فراهم شود

و لا يجدون من دون اللّه وليا و لا نصيرا

اگر در اين جمله متعرض اين نكته شد كه خلائق در روز حشر به غير از خدا ولى و ياورى ندارند، براى اين بود كه با عقيده باطل الوهيت مسيح و ملائكه مقابله كرده باشد
معناى (برهان ) و مراد از برهان در: (قد جائكم برهان من ربكم ) 

يا ايها الناس قد جاءكم برهان من ربكم و انزلنا اليكم نورا مبينا

راغب در كتاب خود (مفردات ) گفته است : كلمه : (برهان ) به معناى بيان دليل است و اين كلمه بر وزن (فعلان ) است مانند رجحان و ثنيان و بعضى از علماى ادب گفته اند : اين كلمه مصدر است و فعل (بره يبره ) از آن مشتق مى شود كه به معناى (روشن شد و روشن مى شود) است اين بود گفتار راغب 
پس بر اين حساب اين كلمه در هر حال مصدر است ولى بسا مى شود كه در معناى فاعل استعمال مى شود و اين وقتى است كه خود دليل و حجت را برهان بخوانند، يعنى روشن كننده 
و مراد از نور، چيزى به جز قرآن نمى تواند باشد، چون در باره اش فرموده : و (انزلنا اليكم نورا)، ممكن هم هست مراد ازبرهان نيز قرآن باشد و اين دو جمله بنابراين موكد يكديگرند
اين احتمال هم هست كه مراد از كلمه (برهان ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) باشد، مويد اين احتمال اين است كه جمله در ذيل آياتى واقع شده كه بيانگر صدق رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله ) در رسالتش مى باشد و مويد ديگرش اين است كه قرآن از ناحيه خداى تعالى نازل شده (و نمى شود گفت : قرآن نزد شما آمده ) و مويد سومش اين است كه آيه شريفه مورد بحث ، نتيجه گيرى از آن آيات است و باز مويد ديگر آن جمله : (و اعتصموابه ) در آيه بعد است ، چون در سوره آل عمران در تفسير آيه : (و من يعتصم باللّه فقد هدى الى صراط مستقيم ) گفتيم : كه مراد از اعتصام ، تمسك به كتاب خدا و پيروى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است 

فاما الذين آمنوا باللّه و اعتصموا به ...

اين جمله ثواب كسانى را بيان مى كند كه برهان پروردگار خود را و نور نازل از ناحيه او را پيروى كرده اند
و اين آيه چنين مى نمايد كه از آيه قبلى انتزاع و نتيجه گيرى شده است ، چون آيه قبلى هم ثواب كسانى را بيان مى كرد كه ايمان آورده ، عمل صالح مى كنند و مى فرمود: (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله ) و شايد به همين جهت بوده كه در اينجاكيفر كسانى را كه از پيروى برهان و نور تخلف مى كنند بيان نكرد، چون اين آيه ، خود، همان مضمون آيه قبل را دارد و با اين حال ديگر حاجتى نبود كه وضع متخلفين وآنها كه استنكاف و استكبار مى ورزند را دوباره تكرار كند، چون در اينجا فهماند جزاى پيروان اينجا، جزاى پيروان آنجا است و در اين ميان به جز دو طائفه وجود ندارد يا پيرو و يا متخلف 0
و بر اين اساس جمله : (فسيدخلهم فى رحمة منه ) در مقابل جمله : (فيوفيهم اجورهم ) است كه همانا بهشت باشد و نيز در اين آيه جمله : (وفضل ) در مقابل جمله : (و يزيدهم من فضله ) در آن آيه است و اما جمله : (و يهديهم اليه صراطا مستقيما)، در حقيقت يكى از آثار اعتصام به خداى تعالى است كه در سوره آل عمران نيز ذكرش آمده و فرموده بود: (و من يعتصم باللّه فقد هدى الى صراط مستقيم )يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاَلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ وَهُوَ يَرِثُهَا إِن لَّمْ يَكُن لَّهَا وَلَدٌ فَإِن كَانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ وَإِن كَانُواْ إِخْوَةً رِّجَالاً وَنِسَاء فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَن تَضِلُّواْ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (176)

ترجمه آيه

از تو مساله ارث خويشاوندان را مى پرسند، بگو خدا در باره كلاله چنين پاسختان مى دهد، كه اگر مردى از دنيا رفت و هيچ فرز