،نازل گشته است 
از آنچه تاكنون گفته شد روشن گرديد كه تماميت ياس كفار حتما بايد به خاطر عامل و علتى بوده باشد كه عقل و اعتبار صحيح آن را تنها عامل نااميدى كفار بداند، و آن اين است كه خداى سبحان براى اين دين كسى را نصب كند، كه قائم مقام رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) باشد، و در حفظ دين و تدبير امر آن و ارشاد امت متدين كار خود آن جناب را انجام دهد، به نحوى كه خلاى براى آرزوى شوم كفار باقى نماند، و كفار براى هميشه از ضربه زدن به اسلام مايوس شوند0
آرى مادام كه امر دين قائم به شخص معينى باشد، دشمنان آن مى توانند اين آرزو را در سر بپرورانند، كه با از بين رفتن آن شخص ‍ دين هم از بين برود، ولى وقتى قيام به حاملى شخصى ، مبدل به قيام به حاملى نوعى شد، آن دين به حد كمال مى رسد، و از حالت حدوث به حالت بقاء متحول گشته ، نعمت اين دين تمام مى شود، و اين بعيد نيست ، كه جمله (حتى ياتى اللّه بامره تا خدا امر خود بياورد) در آيه زير اشاره به همين معنا باشد، توجه بفرمائيد: (ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم ، من بعد ما تبين لهم الحق ، فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى اللّه بامره ، ان اللّه على كل شى ء قدير)0
و اين وجه خود مويد رواياتى است كه مى گويد آيه شريفه مورد بحث در روز غدير خم در مورد ولايت على (عليه السلام ) نازل شد، يعنى روز هيجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت ، و بنابراين دو فقره آيه به روشنترين ارتباط مرتبط مى شوند، و هيچيك از اشكالات گذشته هم وارد و متوجه نمى شود0
و شما خواننده بعد از آنكه معناى كلمه : (ياس ) در جمله : (اليوم يئس الذين ...) را فهميدى ، مى فهمى كه كلمه (اليوم ) ظرفى است كه متعلق به (يئس ) است ، و اگر در آيه شريفه ظرف جلوتر از متعلق آمده به منظور بزرگداشت آن روز، و موقعيت آن بوده ، چون گفتيم در آن روز دين خدا از حالت قيام به شخص در آمد، و قيامش به نوع مبدل گرديد و حالت حدوث و ظهورش به حالت بقاء و دوام مبدل شد0
و اين آيه شريفه نبايد به آيه : (اليوم احل لكم الطيبات ...) مقايسه شود، براى اينكه زمينه اى كه اين آيه دارد غير زمينه و سياق آن آيه است ، زمينه آيه مورد بحث اعتراض و زمينه آن ديگرى استيناف (از نو سخن گفتن ) است ، و حكم دو آيه نيز مختلف است ، حكم آيه اولى يك حكم تكوينى است كه از جهتى مشتمل بر بشارت و از جهتى ديگر بر تهديد است ، (نا اميد شدن كفار از دين مسلمانان امرى است تكوينى ، و طبيعى ، كه براى مسلمانان بشارت ، و براى كفار تهديد است )،
و اما آيه دوم حكمش يك حكم تشريعى و مبنى بر امتنان است ، (منت مى گذارد بر بشر و يا بر مسلمين كه خدا طيبات را براى شما حلال كرد)، پس معلوم شد كه جمله : (اليوم يئس ...) دلالت بر بزرگداشت آن روز دارد به خاطر اينكه آن روز روزى است مشتمل بر خيرى عظيم و فائده اى بى نظير، و آن اين است كه كفار از دين مؤ منين مايوس شدند، و منظور از جمله : (الذين كفروا) همانطور كه قبلا اشاره كرديم مطلق كفارند، چه مشركين بت پرست ، و چه يهود و نصارا، و چه غير ايشان ، به خاطر اينكه جمله مذكور مطلق است ، و هيچ قيدى در آن نيست 0
جمله (فلا تخشوهم و اخشون ) در مقام تهديد است نه در مقام منت گذارى 
و اما جمله : (فلا تخشوهم واخشون ) نهى در آن ارشادى است ، نه مولوى ، و معنايش اين است ديگر جائى براى ترسيدن شما باقى نمانده زيرا با نوميدى كفار آن خطر كه قبلا از آن مى ترسيديد بر طرف شد و اين پر واضح است كه انسان بعد از آنكه از چيزى مايوس شد، ديگر آن را تعقيب نمى كند، چون در چنين حالتى مى داند كه هر چه زحمت بكشد هدر مى رود، به همين جهت شما مسلمانان از امروز از ناحيه كفار ايمن خواهيد بود، ديگر جا ندارد كه از آنان بر دين خود بترسيد، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد0
از اينجا روشن مى شود كه مراد از جمله : (واخشون ) به مقتضاى سياق اين است كه در امرى كه بايد در آن امر دلواپس باشيد، و اگر نااميدى كفار نبود جا داشت دچار ترس گرديد، كه مبادا كفار آن امر را كه همان دين شما است از دست شما بربايند، از من بترسيد، و اين نوعى تهديد براى مسلمين است ، (مى خواهد بفرمايد اين منم كه دين مردمى را به خاطر گناهانى كه مرتكب مى شوند از آنها مى گيرم )، و به همين جهت ما آيه را حمل بر امتنان نكرديم 0
مويد گفتار ما كه گفتيم آيه در مقام تهديد است ، نه منت گذارى ، اين است كه ترس از خدا در هر حالى واجب است ، و اختصاص به يك وضع خاص و شرطى مخصوص ندارد، پس معلوم مى شود منظور از جمله (واخشون ) ترس خاصى است ، و در موردى مخصوص ، چون اگر چنين نباشد وجهى براى اضراب در جمله (پس از آنان نترسيد بلكه از من بترسيد)، به نظرنمى رسد0
خواهى گفت : هر وجهى كه براى اضراب در آيه : (فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤ منين )، در نظر داشته باشيد، همان وجه اضراب در آيه مورد بحث نيز هست ، در پاسخ مى گوئيم : نمى توان آيه مورد بحث را با آن آيه شريفه مقايسه كرد، براى اينكه در آيه آل عمران ترس از خدا شرط شده به ايمان ، و فرموده اگر به خدا ايمان داريد از خدا بترسيد، و خطاب هم در آن خطابى است مولوى ، و تكليفى است شرعى ، مى خواهد بفرمايد: براى هيچ مومنى شرعا جائز نيست كه از كفار بر جان خود بترسد، و مثلا پا به فرار بگذارد بلكه بر او واجب است كه تنها از خدا بترسد0
و جان كلام اينكه آيه شريفه آل عمران مؤ منين را نهى مى كند از كارى كه صدور آن از مؤ منين حق و سزاوار نيست و آن ترس از كفار بر جان خويش است ، حال چه اينكه مامور شده باشند به خوف از خدا، و چه نشده باشند و به همين جهت اين تكليف را در جمله بعد دو باره با قيدى كه مشعر به عليت آن است تعليل نموده ، مى فرمايد: (و خافون ان كنتم مؤ منين ) به خلاف آيه مورد بحث كه خشيت مؤ منين ترس از جان خود نيست بلكه ترس بر دينشان است ، ترسى نيست كه نزد خداى سبحان مبغوض و منفور باشد0
چون ترس از اينكه مبادا كفار دين ما را از بين ببرند، در حقيقت تحصيل رضاى خدا است ، و اگر خداى تعالى آنان را از اين ترس ‍ نهى فرموده به خاطر اين است كه سببى كه باعث ترس مسلمانان بود يعنى اميدوارى كفار به اينكه بتوانند اسلام را از بين ببرند از بين رفت ، و از اثر افتاد، پس به همين دليل نهى در اين آيه كه مى فرمايد: (فلا تخشون ) نهى ارشادى است ، همچنانكه امر در جمله (واخشون ) امر ارشادى است ، و مفاد كلام اين است كه بر شما مسلمانان واجب است كه در باره دين ترس داشته باشيد، از اينكه مبادا كفار آن را از شما بربايند، ليكن اين ترس تا امروز بجا و به مورد بود، چون كفار اميد ضربه زدن داشتند، اما امروز ديگر مايوس ‍ شده اند، و آن علت ترس امروز به تقدير الهى منتقل شده ، پس بايد تنها از او بترسيد (دقت بفرمائيد)0
پس اين آيه به خاطر جمله : (فلا تخشوهم و اخشون ) خالى از تهديد و تحذير نيست ، براى اينكه در اين جمله امر به ترسى مخصوص كرده ، نه ترس عمومى كه در هر حالى بر مومن واجب است حال بايد ببينيم اين ترس خاص چه ترسى است ؟ و ترس از چيست ؟ و انگيره اى كه اين ترس را واجب كرده و خداى تع