گفتار در جمله : (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا) زمينه معرفى نتيجه است ، همچنانكه جمله (و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون ) هم به اين معنا اشاره دارد، مى خواهد بفرمايد: ايمان و عمل صالح نتيجه اش آن است كه مؤ منين صاحب كره زمين شوند، و بر روى زمين شركى باقى نماند بطورى كه اگر كسى باز هم شرك بورزد، در حقيقت بدون هيچ بهانه اى تبهكار و منحرف شده است 0
و با در نظر گرفتن اينكه سوره نور قبل از سوره مورد بحث نازل شده ، به شهادت اينكه داستان افك (تهمت به عايشه ) و آيه تازيانه زدن به زناكاران و آيه حجاب و آياتى ديگر در آن سوره واقع شده ، مطلب كاملا روشن مى شود0
اضطرار و حكم ثانوى براى خوردن مردار 

فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فان اللّه غفور رحيم

كلمه (مخمصه ) به معناى قحطى و گرسنگى ، و كلمه : (تجانف ) به معناى تمايل است ، ثلاثى مجرد آن جنف با جيم است كه به معناى اين است كه دو پاى شخصى متمايل به خارج از اندام خود بشود، و در نتيجه گشاد راه برود در مقابل كلمه (حنف ) با حاء است ، كه به اين معنا است كه پاهاى شخصى از حالت استقامت متمايل به طرف داخل بشود، بطورى كه وقتى راه مى رود پاها به يكديگر سائيده بشود0
از سياق آيه سه نكته استفاده مى شود، اول اينكه جواز خوردن گوشت و چيرهاى ديگرى كه در آيه حرام شده حكمى اولى نيست ، حكم اولى همان حرمت است ، بلكه حكم ثانوى و مخصوص زمانى است كه شخص مسلمان اگر از آن محرمات سد جوع نكند از گرسنگى مى ميرد، دوم اينكه حكم جواز محدود به اندازه اى است كه از مردن جلوگيرى كند، و ناراحتى گرسنگان رابر طرف سازد، پس چنين كسى نمى تواند شكم خود را از گوشت مردار پر كند، سوم اينكه صفت مغفرت و مثل آن صفت رحمت همانطور كه با گناهان مستوجب عقاب ارتباط دارد، و مايه محو عقاب آنها مى شود، همچنين با منشا آن نافرمانيها كه همان حكم خدا است نيز متعلق مى شود، و خلاصه كلام اينكه مغفرت و رحمت يك وقت متوجه معصيت يعنى مخالفت با حكم خدا مى شود، و آن را مى آمرزد و يك وقت متوجه خود حكم مى شود، و آن را بر ميدارد مثل همين مورد كه خداى تعالى حكم حرمت را برداشته ، تا اگر كسى از روى ناچارى گوشت مردار را خورد گناه نكرده باشد، و در نتيجه مستوجب عقاب نيز نشده باشد0
بحثى علمى در سه فصل
بحث علمى (در سه فصل ) 
1 عقايد امتها در مورد خوردن گوشت 
فصل اول در عقائد امتها در مورد خوردن گوشت
در اين معنا هيچ شكى نيست كه انسان مانند ساير حيوانات و گياهان مجهز به جهاز گوارش است ، يعنى دستگاهى دارد كه اجزائى از مواد عالم را به خود جذب مى كند، به آن مقدارى كه بتواند در آن عمل كند، و آن را جزء بدن خود سازد، و به اين وسيله بقاى خود را حفظ نمايد، پس بنابراين براى اينگونه موجودات هيچ مانعى طبيعى وجود ندارد از اينكه هر غذائى كه براى او قابل هضم و مفيد باشد بخورد، تنها مانعى كه از نظر طبع تصور دارد اين است كه آن غذا براى آن موجودات ضرر داشته باشد، و يا مورد تنفر آنها باشد0
اما متضرر شدن مثل اينكه در يابد كه فلان چيز خوردنى براى بدن او ضرر دارد، و نظام جسمى او را بر هم مى زند، براى اينكه مسموم است و يا خودش سم است ، در چنين مواردى انسان و حيوان و نبات از خوردن امتناع مى ورزد و يا مثل اينكه دريابد كه خوردن فلان چيز براى روح او ضرر دارد، مثل چيرهائى كه در اديان و شرايع مختلفه الهى تحريم شده ، و امتناع از خوردن اين گونه چيرها امتناع به حسب طبع نيست ، بلكه امتناع فكرى است 0
و اما تنفر عبارت است از اينكه انسان يا هر جاندار ديگر چيزى را پليد بداند، و در نتيجه طبع اواز نزديكى به آن امتناع بورزد، مثل اينكه يك انسانى نجاست خود را بخورد كه چنين چيزى نمى شود، زيرا انسان نجاست خود را پليد مى داند، و از نزديكى به آن نفرت دارد،
بله گاهى انسانهاى ديوانه و يا كودك ديده شده اند كه نجاست خود را بخورند، گاهى هم مى شود كه تنفر انسان از خوردن چيزى به حسب طبع نباشد، بلكه اين امتناعش مستند باشد به عواملى اعتقادى ، چون مذهب و يا عادت قومى ، و سنت هاى مختلفه اى كه در مجتمعات گوناگون رائج است ، مثلا مسلمانان از گوشت خوك نفرت دارند، و نصارا آن را خوراكى مطبوع و پاكيره مى دانند، و در مقابل اين دو امت ، ملل غربى هستند، كه بسيارى از حيوانات از قبيل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با ميل و رغبت مى خورند، در حالى كه ملل مشرق زمين آنها را پليد مى شمارند، اين قسم از امتناع ، امتناع بر حسب طبع اولى نيست ، بلكه بر حسب طبع ثانوى و قريحه اى است كسبى 0
پس روشن شد كه انسان در تغذى به گوشت ها طرق مختلفه اى دارند، طرقى بسيار كه از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادى مطلق در عرضى عريض ختم مى شود، هر چه را كه مباح و گوارا مى داند دليلش طبع او است ، و آنچه را كه حرام و ناگوار مى داند دليلش يا فكر او است يا طبع ثانوى او.
افراط و تفريط در مسئله خوردن گوشت 
در سنت بودا خوردن تمامى گوشت ها تحريم شده ، و پيروان اين سنت هيچ حيوانى را حلال گوشت نمى دانند، و اين طرف تفريط در مساله خوردن گوشت است ، و طرف افراط آن را وحشى هاى آفريقا (و بعض متمدنين اروپا و غرب ) پيش گرفته اند، كه از خوردن هيچ گوشتى حتى گوشت انسان امتناع ندارند0
اما عرب در دوران جاهليت گوشت چهارپايان و ساير حيوانات از قبيل موش و قورباغه را مى خورد، چهارپايان را هم به هر نحوى كه كشته مى شد مى خورد، چه اينكه سرش را بريده باشند، و چه اينكه خفه اش كرده باشند، و چه طورى ديگر مرده باشد، كه در آيه گذشته به عنوانهاى (منخنقه ) و (موقوذه ) و (مترديه ) و (نطيحه ) و نيم خورده درندگان از آنها ياد شده بود، و وقتى مورد اعتراض واقع مى شدند مى گفتند: چطور شد كه آنچه خود شما مى كشيد حلال است ، و آنچه خدا مى كشد حرام است ، همچنانكه امروز نيز همين جواب از پاره اى اشخاص شنيده مى شود، كه مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همينكه گوشتى سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نياورد آن گوشت خوردنى است ، هر چند كه بى ضرر بودنش به وسيله علاجهاى طبى صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتى است كه دستگاه گوارش آن را نپذيرد، از آن گذشته همه گوشتها براى اين دستگاه گوشت است ، و هيچ فرقى بين آنها نيست 0
و نيز در عرب رسم بود كه خون را مى خوردند، و آن را در روده حيوان ريخته با آن روده كباب مى كردند، و مى خوردند، و بخورد ميهمانان مى دادند و نيز رسمشان چنين بود كه هر گاه دچار قحطى مى شدند، بدن شتر خود را با آلتى برنده سوراخ مى كردند، و هر چه خون بيرون مى آمد مى خوردند، امروز نيز خوردن خون در بسيارى از امت هاى غير مسلمان رائج است 0
و اين سنت در بت پرستان چين رواج بيشترى دارد، و بطورى كه شنيده مى شود از خوردن هيچ حيوانى حتى سگ و گربه و حتى كرمها و صدفها و ساير حشرات امتناع ندارند0
و اما اسلام در بين آن سنت تفريطى و اين روش افراطى راهى ميانه را رفته ، از بين گوشتها هر گوشتى كه طبيعت انسانهاى معتدل و يا به عبارتى طبيعت معتدل انسانها آن را پاكيره و مطبوع مى داند، در ت