عزيز توجه فرموديد كه ما در تفسير(و لا تنكحوا المشركات حتى يؤ من ) چه گفتيم ، آنجا يعنى در جلد دوم اين كتاب گفتيم : كه اين آيه و آيه سوره ممتحنه به كلى از مساله ازدواج با زنان اهل كتاب بيگانه اند، اينها تنها سخن از ازدواج با زنان مشرك دارند.
و به فرض كه بگوئيم آيه سوره ممتحنه بوجهى دلالت بر حرمت ازدواج با زنان اهل كتاب را دارد، چون در آن آيه نامى از مشرك نيامده ، بلكه حكم رفته روى زنان كافر، و زنان اهل كتاب نيز كافرند، باز هم ضررى به آيه مورد بحث نمى رساند، براى اينكه همانطور كه آن دلالت را دارد اين دلالت را هم دارد، كه پس قبل از سوره مائده منع شرعى وجود داشته ، و سوره مائده كه در مقام منت گذارى و تخفيف است دلالت دارد بر اينكه آن منع قبلى كه در سوره ممتحنه آمده بود به منظور تخفيف برداشته شده ، چون تا قبلا منعى نباشد تخفيف و منت تحقق نمى يابد، پس آيه سوره مائده ناسخ آيه سوره ممتحنه مى شود، نه به عكس كه به خيال باطل بعضى از مفسرين آيه ممتحنه ناسخ آيه مائده باشد، براى اينكه نسخ كار آيه اى است كه بعد از آيه منسوخ نازل شود، و ما ان شاءالله تتمه اين بحث و گفتگو پيرامون آيه دوم را در بحث روايتى آينده دنبال مى كنيم .
منظور از كلمه (محصنات ) در آيه شريفه 
حال ببينيم منظور از كلمه (محصنات ) در آيه شريفه چيست ؟ البته اين كلمه معانى متعدد دارد، ولى در اينجا منظور از آن زنان عفيف است ، به دليل اينكه در مقابل محصنات از زنان مؤ من قرار گرفته ، كه به معناى زنان بى شوهر و عفيف است ، و اين خود روشن است ، و از اينكه محصنات از اهل كتاب با محصنات از اهل ايمان در يك كلام جمع شده اند، با در نظر گرفتن معنائى كه براى كلمه كرديم فهميده مى شود كه منظور از كلمه مؤ منات در هر دو موضع يكى است ، و آن معنا نمى تواند اسلام باشد براى اينكه اگر احصان در جمله : (والمحصنات من المؤ منات ) به معناى احصان اسلام باشد بايد در جمله : (والمحصنات من الذين اوتوا الكتاب ) نيز به اين معنا باشد، با اينكه زنان اهل كتاب اسلام ندارند، و نيز نمى تواند به معناى احصان حريت باشد، براى اينكه امتنان مستفاد از آيه با منحصر بودن حليت به زنان كتابى آزاد نمى سازد، بلكه از آن استفاده مى شود كه زن كتابى بر مسلمانان حلال است ، هر چند كه آزاد نباشند، بنابراين از معانى احصان باقى نمى ماند مگر عفت ، پس متعين اين است كه مراد از محصنات زنان پاكدامن و عفيف اهل كتاب است .
و بعد از همه اينها به نكته ديگر آيه مى پردازيم و مى گوئيم آيه شريفه تصريح نكرده به اينكه منظور از اين حليت ، حليت نكاح دائم ايشان است و يا نكاح منقطع ، تنها چيزى كه در آيه مى تواند قرينه باشد بر اينكه مراد نكاح متعه و انقطاعى است كلمه (اءجر) است ،
و اينكه كام گيرى از زنان اهل كتاب به طريق احصان باشد، نه به طريق مسافحه و زنا و رفيق بازى ، پس از اين بيان نتيجه مى گيريم كه آنچه خداى تعالى از زنان يهود و نصارا براى مؤ منين حلال كرده آميزش از راه نكاح با مهر و اجرت است ، نه نكاح با زنا، ولى شرط ديگرى در آيه نيامده ، نه دوام و نه انقطاع ، و ما در سابق يعنى در جلد چهارم اين كتاب در تفسير آيه شريفه : (فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن ...) گفتيم : كه نكاح متعه نيز مانند نكاح دائم و نكاح واقعى است ، البته اين بحث تتمه اى دارد كه بايد در علم فقه به آن واقف گشت .

اذا آتيتموهن اجورهن محصنين غير مسافحين و لا متخذى اخدان 

اين آيه همان زمينه اى را دارد كه آيه شريفه : (و احل لكم ما وراء ذلكم ان تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين )، دارد و جمله (اذا آتيتموهن ...) قرينه است بر اينكه مراد از آيه شريفه حليت تزويج به محصنات از اهل كتاب است ، و شامل خريدن كنيزان اهل كتاب نمى شود.

و من يكفر بالايمان فقد حبط عمله و هو فى الاخرة من الخاسرين 

كلمه (كفر) در اصل به معناى پوشاندن است ، و بنابراين در تحقق معناى كفر اين معنا شرط است ، كه معناى ثابتى كه پرده روى آن بيفتد وجود داشته باشد، همانطور كه كلمه حجاب در جائى مفهوم پيدا مى كند كه چيز ثابت و پيدائى باشد، تا با افتادن حجاب بر روى آن ناپيدا شود، پس معناى كفر هم وقتى تحقق مى يابد كه چيز ثابت و هويدائى باشد، كه كافر آنرا بپوشاند، و اين معنا در كفران به نعمتهاى خدا و كفر به آيات او و كفر به خدا و رسولش و كفر به روز جزا وجود دارد.
معناى (كفر به ايمان ) عبارت است از تركعمل به مقتضاى ايمان 
پس اينكه در آيه مورد بحث كلمه (كفر) را در مورد ايمان استعمال كرده ، و فرموده هر كس به ايمان كفر بورزد، به مقتضاى مطلبى كه در باره كفر گفتيم بايد ايمان ثابتى وجود داشته باشد، تا كفر آنرا بپوشاند و بطور مسلم منظور از ايمان معناى مصدرى آن باوركردن نيست ، بلكه منظور معناى اسم مصدرى است ، كه همان اثر حاصل و صفت ثابت در قلب مؤ من است ، يعنى اعتقادات حقه اى كه منشا اعمال صالح مى شود، پس برگشت معناى كفر به ايمان به اين است كه آدمى به آنچه كه مى داند حق است عمل نكند، مثلا مشركين را دوست بدارد، و با آنان اختلاط، و در اعمال آنان شركت كند، با اينكه علم به حقانيت اسلام دارد، و نيز مثل اينكه نماز و روزه و زكات و حج و ساير اركان اسلام را ترك كند، با اينكه يقين به ثبوت آنها و ركن دين بودن آنها دارد.
پس منظور از (كفر به ايمان ) اين معنا است ، و ليكن در اين ميان نكته اى است و آن اين است كه كفر بدان جهت كه به معناى ستر است ، و پوشاندن امور ثابته وقتى به حسب تبادر ذهنى صادق است كه در آن پوشاندن مداومتى باشد، لذا كفر به ايمان نيز در مورد كسى صادق است كه همواره عمل به مقتضاى ايمان خود را ترك كند، و هميشه و بطور دائم بر خلاف علم خود عمل نمايد.
و اما كسى كه در زندگيش يكبار و دو بار حق را مى پوشاند، و بر خلاف علم و ايمانش عمل مى كند، به چنين كسى نمى گويند به ايمانش كفر ورزيده ، بلكه مى گويند او مرتكب فسقى شده است .
اين را بدان جهت گفتيم تا روشن شود كه مراد از جمله : (و من يكفر بالايمان ) كسانى هستند كه بر پوشاندن حق و علم و ايمان خويش مداومت دارند، هر چند كه در جمله مورد بحث مطلب با مثل (يكفر) تعبير شده ، ( كه حدوث را مى رساند، نه ثبوت و دوام را، نه با وصف (كه ثبوت و دوام را مى فهماند)، بنابراين كسى كه پيروى نمى كند آنچه را كه حق بودنش به نظر وى محقق شده ، و عمل نمى كند به آنچه برايش ثابت شده ، كه از اركان دين است ، او كافر به ايمان است ، و هر عمل صالحى كه بكند حبط و بى پاداش ‍ خواهد بود، همچنان كه در آيه مورد بحث فرمود: (فقد حبط عمله ).
بنابراين آيه شريفه مورد بحث درست همان را افاده مى كند كه آيه زير آنرا مى فهماند: (و ان يروا سبيل الرشد لا يتخذوه سبيلا، و ان يروا سبيل الغى يتخذوه سبيلا، ذلك بانهم كذبوا باياتنا و كانوا عنها غافلين ، و الذين كذبوا باياتنا و لقاء الاخرة حبطت اعمالهم ، هل يجزون الا ما كانوا يعملون )، بطورى كه ملاحظه مى كنيد در اين آيه اين طائفه را توصيف كرده به اينكه سبيل غى (روش گمراهى ) را اتخاذ مى كنند،
