 تو به زودى در اين شهر رحل اقامت مى افكنى ، در حالى كه هر بلايى كه بخواهى بر سر دشمنان مى آورى ، هر كه را بخواهى مى كشى ، و يا اسير مى كنى ، (تا آخر بيانى كه اين مفسر آورده )، و حاصلش اين است كه كلمه (حل ) را در مقابل (حرم ) بگيريم ، و چون حل به معناى اسم فاعل است ، قهرا معنايش (محل ) (با ضمه ميم و كسره حاء) در مقابل (محرم ) خواهد بود، و معنايش اين مى شود كه ما به زودى در فتح مكه اين بلد حرام را براى مدتى محل قرار مى دهيم ، تا بتوانى با كفار مقاتله نموده ، هر كه را بخواهى به قتل برسانى .
بيان اينكه سوگند (و والد و ما ولد) سوگند به ابراهيم  واسمعيل (عليهما السّلام ) است 

و والد و ما ولد

از آنجا كه از نظر ادبيت رعايت تناسب بين سوگند و بين چيزى كه مى خواهيم با سوگند اثبات كنيم لازم است ، لذا بايد بگوييم مراد از (والد و ما ولد) كسى است كه بين او و بين بلدى كه مورد سوگند واقع شده نسبت روشنى بوده ، و اين معنا با ابراهيم خليل (عليه السلام ) و فرزندش اسماعيل (عليه السلام ) منطبق است ، كه سبب اصلى در بناى اين شهر و بانيان خود بيت الحرام بودند، و خداى تعالى درباره آنان فرمود: (و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسمعيل )، و ابراهيم (عليهماالسلام ) بود كه از خداى تعالى درخواست كرد مكه را شهر امن قرار دهد: (و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد امنا).
و نكره آوردن كلمه (والد - پدرى ) به منظور تعظيم و بزرگداشت آن پدر بوده ، و اگر نفرمود: (و والد و من ولد - و پدرى و فرزندى كه پديد آورد)، و به جايش فرمود: (و والد و ما ولد - و پدرى و آنچه پديد آورد)، براى اين بود كه آن فرزند را مدح نموده ، بفهماند فرزندى عجيب بوده ، نظير آيه (و اللّه اعلم بما وضعت ) كه در پاسخ به مادر مريم كه گفت من دختر زاييدم فرمود: خدا بهتر مى دانست كه چه زاييده ، با اينكه مى توانست بفرمايد: خدا بهتر مى داند كه دختر زاييده ، ولى عبارت چه زاييده عظمت و اهميت آن طفل را مى رساند.
و معناى آيه مورد بحث هم اين است كه : سوگند مى خورم به پدرى عظيم الشان كه ابراهيم باشد، و به آنچه برايش متولد شد، يعنى پسرى عجيب كه امرى شگفت آور و اثرى مبارك داشت ، و آن اسماعيل پسرش بود، سوگند به اين دو تن كه بانيان اين شهر بودند، در نتيجه مفاد آيات سه گانه سوگند به مكه معظمه و به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، كه در آن شهرى زيست ، و به ابراهيم و اسماعيل است ، كه بنيانگذار آن شهر بودند.
چند قول ديگر درباره مراد از (والد و ما ولد)  
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (والد)، ابراهيم (عليه السلام ) و مراد از (ماولد) تمامى اولاد عرب او است ، ولى اين نظريه درست نيست ، براى اينكه بسيار بعيد است كه خداى تعالى پيغمبر اسلام و ابراهيم (عليهما السلام ) را با امثال ابو لهب و ابو جهل و ساير پيشوايان كفر در سوگند خود جمع نموده ، در سياقى واحد به همه سوگند ياد كند، با اينكه خود ابراهيم (عليه السلام ) از كسانى كه پيرويش نكنند و دين توحيد را نپذيرند بيزارى جسته بود، و به حكايت قرآن كريم از خداى تعالى درخواست كرده بود كه (و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام رب انهن اضللن كثيرا من الناس فمن تبعنى فانه منى و من عصانى فانك غفور رحيم ).
پس كسى كه منظور از (ماولد) را اولاد ابراهيم گرفته ناگزير است كلام خود را تخصيص بزند، و بگويد منظورم از اولاد ابراهيم خصوص مسلمانان از ايشان است ، همچنان كه خود ابراهيم و اسماعيل در دعايى كه هنگام ساختن كعبه كردند،
بنا به حكايت قرآن كريم گفتند: (ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امه مسلمه لك و ارنا مناسكنا و تب علينا).
بعضى ديگر گفته اند: مراد از (والد و ماولد) آدم (عليه السلام ) و همه ذريه او است به اين بيان كه اين آيات مى خواهد به خلقت انسان در رنج سوگند ياد كند، و خداى تعالى در ابقاى وجود اين نوع يعنى نوع انسانى سنت ولادت را مقرر فرموده ، در اين آيات به محصول اين سنت كه همان پدرى و فرزندى است سوگند خورده ، به اينكه انسان در تلاش و تعب و رنج است ، و اين مقتضاى نوع خلقت او از زمان ولادت تا روز مرگ است .
و اين وجه فى نفسه وجه بدى نيست ، و ليكن صاحب اين نظريه بايد به اين سوال پاسخ دهد كه مناسبت ميان سنت ولادت با شهر مكه چيست ؟ با اينكه تمامى مولودهاى عالم داخل در سوگند هستند؟ بعضى گفته اند: مراد آدم ، و صلحاى از ذريه او است ، و گويا اين هم خواسته همان نظر قبلى را بگويد، با اين تفاوت كه اشكال قبلى ما را هم رفع كرده باشد، كه گفتيم چگونه ممكن است خداى تعالى به صالحان و صالحان يكجا سوگند ياد كند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن دو همه پدران و همه فرزندان است .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از (والد)، متولد و از (ماولد) غير متولد است و قائل اين وجه كلمه (ما) را نافيه گرفته ، نه موصوله .
بعضى مراد از (والد) را رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و مراد از (ماولد) را امت او دانسته اند، به اين دليل كه آن جناب به منزله پدر امت است ، ولى همه اين وجوه از نظر لفظ و سياق ، وجوه بعيدى است .
خلقت انسان در (كبد) و آميخته بودن حيات او با رنج و خستگى  

لقد خلقنا الانسان فى كبد

كلمه (كبد) به معناى رنج و خستگى است ، و جمله مورد بحث جواب قسم است ، و اين تعبير كه (خلقت انسان در كبد است ) به ما مى فهماند كه رنج و مشقت از هر سو و در تمامى شوون حيات بر انسان احاطه دارد، و اين معنا بر هيچ خردمندى پوشيده نيست ، كه انسان در پى به دست آوردن هيچ نعمتى بر نمى آيد، مگر آنكه خالص آن را مى خواهد،
خالص از هر نقمت و دردسر، و خالص در خوبى و پاكيزگى ، ولى هيچ نعمتى را به دست نمى آورد مگر آميخته با ناملايماتى كه عيش ‍ او را منغص مى دارد، و نعمتى مقرون با جرعه هاى اندوه و رنج ، علاوه بر مصائب دهر كه حوادث ناگوارى كه چون شرنگى كشنده كام جانش را تلخ مى كند.

ايحسب ان لن يقدر عليه احد

اين آيه به منزله نتيجه حجتى است كه آيه قبل اقامه كرده بود، به اين بيان كه بعد از آنكه گفتيم خلقت انسان بر پايه رنج است ، و ظرف وجودش تعب ، و تعب مظروف او است هيچ چيزى به دست نمى آورد مگر كمتر و ناقص تر و ناخالص تر از آنچه توقعش را دارد، و نتيجه گرفتيم كه پس انسان در اصل خلقتش طورى آفريده شده كه خواستش همواره مغلوب و شكست خورده ، و همه امورش ‍ مقهور مقدرات است ، و آن كس كه اراده او را شكست مى دهد و از هر سو و در هر جهت از جهات و شوون زندگيش دخل و تصرف مى كند خداى سبحان است كه از هر جهت بر او قادر است ، پس او حق دارد كه در انسان به هر نحو كه بخواهد تصرف كند، و هر وقت خواست او را به عذاب خود بگيرد.
پس انسان نمى تواند اين پندار را به خود راه دهد كه احدى بر او قادر نيست ، و اين پندار او را وادار كند به اينكه بر خدا تكبر بورزد، و از عبادت او عارش آيد، و يا در بعضى از دستوراتش اطاعتش بكند، مثلا در راه رضاى او انفاق بكند، ولى انفاق خود را زياد پنداشته ، بر خداى تعالى منت بگذارد، و يا عملى را كه در باطن به عنوان ريا و خودنمايى انجام داده به خيال خود خدا را فريب