داى سبحان نيست ، در مهمات ياور انسان مقاومت و خويشتن دارى آدمى است ، باينكه استقامت بخرج داده ، ارتباط خود را با خدا وصل نموده ، از صميم دل متوجه او شود، و بسوى او روى آورد، و اين همان صبر و نماز است ، و اين دو بهترين وسيله براى پيروزى است ، چون صبر هر بلا و يا حادثه عظيمى را كوچك و ناچيز مى كند، و نماز كه اقبال بخدا، و التجاء باو است ، روح ايمان را زنده مى سازد، و بآدمى مى فهماند: كه بجائى تكيه دارد كه انهدام پذير نيست ، و به سببى دست زده كه پاره شدنى نيست .
(و انها لكبيره الا على الخاشعين ) الخ ، ضمير (ها) به كلمه (صلوه ) بر مى گردد، و اما اينكه آنرا به كلمه (استعانت ) كه جمله (استعينوا) متضمن آنست بر گردانيم ، ظاهرا با جمله (الا على الخاشعين ) منافات داشته باشد، براى اينكه خشوع با صبر خيلى نميسازد، و فرق ميانه خشوع و خضوع با اينكه معناى تذلل و انكسار در هر دو هست ، اين است كه خضوع مختص بجوارح و اعضاى بدنى آدمى است ، ولى خشوع مختص بقلب است .
وجه استعمال كلمه (ظن ) در (الذين يظنون انهم ملاقوار بهم ) 229 
(الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم ) الخ ، اين مورد اعتقاد بآخرت ، موردى است كه هر كس بايد بدان يقين حاصل كند، همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (و بالاخره هم يوقنون )، با اين حال چرا در آيه مورد بحث مظنه و گمان بآن را كافى دانسته ؟ ممكن است وجهش اين باشد كه براى حصول و پيدايش خشوع در دل انسان ، مظنه قيامت و لقاء پروردگار كافى است ؟ چون علومى كه بوسيله اسباب تدريجى بتدريج در نفس پيدا ميشود، نخست از توجه ، و بعد شك ، و سپس بترجيح يكى از دو طرف شك ، كه همان مظنه است پيدا شده ، و در آخر احتمالات مخالف بتدريج از بين م ى رود، تا ادراك جزمى كه همان علم است حاصل شود.
و اين نوع از علم وقتى بخطرى هولناك تعلق بگيرد باعث غلق و اضطراب و خشوع نفس ميشود، و اين غلق و خشوع از وقتى شروع ميشود، كه گفتيم يكطرف شك رجحان پيدا مى كند، و چون امر نامبرده خطرى و هولناك است ، قبل از علم بآن ، و تماميت آن رجحان ، نيز دلهره و ترس در نفس مى آورد.
پس بكار بردن مظنه در جاى علم ، براى اشاره باين بوده ، كه اگر انسان متوجه شود باينكه ربى و پروردگارى ، دارد كه ممكن است روزى با او ديدار كند، و بسويش برگردد، در ترك مخالفت و رعايت احتياط صبر نمى كند، تا علم برايش حاصل شود، بلكه همان مظنه او را وادار باحتياط مى كند.
همچنانكه شاعر گفته :
(فقلت لهم : ظنوا بالفى مذحج ------ سراتهم فى الفارسى المسرد)،
يعنى بايشان گفتم گمان كنيد كه دو هزار مرد جنگى از قبيله مذحج بسوى شما روى آورده اند، كه بزرگان ايشان همه در زره هاى بافت فارس هستند.
چه شاعر در اين شعر مردم خود را بصرف مظنه ترسانده ، با اينكه بايد مردم را بدشمن يقينى ترساند، نه به مشكوك ، و اين بدان جهت است كه ظن بدشمن هم براى وادارى مردم بترك مخالفت كافى است ، و حاجت بيقين نيست ، تا شخص تهديد كننده براى تحصيل يقين در مردم ، و تفهيم آنان خود را بزحمت بيندازد و يا اعتنائى بشاءن آنان كند.
و بنابراين ، آيه مورد بحث با آيه : (فمن كان يرجو لقاء ربه ، فليعمل عملا صالحا)، هر كه اميد ديدار پروردگارش دارد، بايد عمل صالح كند)، قريب المضمون ميشود، چون در اين آيه نيز اميد بديدار خدا را در وادارى انسان بعمل صالح كافى دانسته است ، البته همه اين حرفها در صورتى است كه منظور از لقاء پروردگار در جمله (ملاقوا ربهم )، مسئله قيامت باشد، و اما در صورتيكه منظور از آن تصويرى باشد كه بزودى در سوره اعراف انشاءاللّه خواهيد ديد، در آنصورت ديگر هيچ محذورى در كار نيست .
بحث روايتى (شامل رواياتى درباره استعانت از صبر و صلوة و مراد از صبر و...) 
در كافى از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: هر وقت امرى و پيشامدى على عليه السلام را بوحشت مى انداخت ، برميخاست ، و بنماز مى ايستاد، و مى فرمود: (استعينوا بالصبر و الصلوه )، از صبر و نماز كمك بگيريد.
و نيز در كافى از آنجناب روايت كرده ، كه در ذيل آيه نامبرده فرمود: صبر همان روزه است ، و فرمود: هر وقت حادثه اى براى كسى پيش آمد، روزه بگيرد، تا خدا آنرا بر طرف سازد، چون خدايتعالى فرموده : (و استعينوا بالصبر)، كه منظور از آن روزه است .
مؤ لف : مضمون دو حديث بالا را عياشى هم در تفسير خود روايت كرده ، و تفسير صبر بروزه ، از باب جرى يعنى تطبيق كلى بر مصداق است .
و در تفسير عياشى از ابى الحسن عليه السلام روايت آمده ، كه فرمود: صبر در اين آيه بمعناى روزه است ، و هر گاه امر ناگوارى براى كسى پيش آيد، روزه بگيرد، تا بر طرف شود، چون خدايتعالى فرمود: (و استعينوا بالصبر و الصلاه ، و انها لكبيره الا على الخاشعين )، و خاشع بمعناى كسى است كه در نماز خود حالت ذلت بخود بگيرد، و منظور از خاشعان در اين آيه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤ منين عليه السلام است .
مؤ لف : امام (على ) از آيه شريفه استحباب روزه و نماز را در هنگام نزول شدائد و ناملايمات استفاده كرده ، و نيز استحباب توسل برسولخدا و ولى خدا در اينگونه مواقع را از آيه شريفه در آورده است ، و اين در حقيقت تاءويل كلمه صوم و صلوه برسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤ منين عليه السلام است .
و در تفسير عياشى نيز از على عليه السلام روايت كرده ، كه در ذيل آيه (الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم ) الخ ، فرموده : يعنى يقين دارند باينكه مبعوث ميشوند، و مراد بظن در اين آيه يقين است .
مؤ لف : اين روايت را صدوق نيز نقل كرده .
ابن شهر آشوب از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: اين آيه درباره على ، و عثمان بن مظعون ، و عمار بن ياسر، و رفقاى ايشان نازل شده است .
پاسخ به آنچه درباره فلسفه و عرفان گفته است

و اما اشكالهائى كه بر منطق و فلسفه و عرفان كرد پاسخ از آنچه در باره منطق گفته بود گذشت ، و در پاسخ از آنچه در باره فلسفه و عرفان گفته ، مى گوئيم : اگر آنچه گفته همانطور است كه او گفته ، و از كلام فلاسفه و عرفا فهميده ، و نقض صريح آنرا از دين حق يافته ، ما نيز آنرا رد مى كنيم . چون در اين فرض شكى نيست كه چنين راءى فلسفى و نظريه عرفانى كه مخالف صريح دين است از لغزشهائى است كه پژوهشگران در فلسفه و سالكان در مسلك عرفان مرتكب آن شده اند، ولى همه حرف ما در اين است كه اشتباه يك فيلسوف و لغزش او را نبايد به گردن فن فلسفه انداخت ، بلكه خود آن فرد است كه بايد مورد مؤ اخذه قرار گيرد.
خوب بود اين آقا كمى پيرامون اختلافاتى كه بين فرقه هاى متكلمين يعنى اشعريها و معتزليها و اماميها رخ داده ، مطالعه مى كرد كه چگونه اين اختلافها دين واحد آسمانى اسلام را در همان اوائل ظهورش به هفتاد و سه فرقه متفرق نموده ، و هر فرقه اى را به شاخه هائى متعدد منشعب ساخت ، كه چه بسا عدد شاخه هاى هر فرقه اى كمتر از هفتاد و سه نبوده باشد، آنگاه از خودش مى پرسيد: اين همه اختلاف از كجا پيدا شده ، جز اين است كه از طرز سلوك دين پديد آمده ؟ و آيا هيچ پژوهشگرى به خود جراءت اين را مى دهد كه 