َ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا (14) وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا (15)

ترجمه آيات

بنام خداى رحمان و رحيم سوگند به خورشيد و گسترش نور آن (1).
سوگند به ماه وقتى كه دنبال خورشيد مى رود (2).
و به روز سوگند وقتى كه همه جا را روشن مى سازد (3).
و به شب سوگند وقتى كه روى روز را مى پوشاند (4).
و سوگند به آسمان و كسى كه آن را بنا كرده (5).
و سوگند به زمين و آنكه آن را بگسترد (6).
و سوگند به جان آدمى و آن كس كه آن را با چنان نظام كامل بيافريد (7).
و در اثر داشتن چنان نظامى خير و شر آن را به آن الهام كرد (8).
(سوگند به اين آيات ) كه هر كس جان خود را از گناه پاك سازد رستگار مى شود (9).
و هر كس آلوده اش سازد زيانكار خواهد گشت (10).
طايفه ثمود از غرور و سركشى دعوت پيامبر خود صالح را تكذيب كردند (11).
هنگامى كه شقى ترين آنها برانگيخته شد (12).
و رسول خدا (صالح ) گفت : اين ناقه آيت خداست از خدا بترسيد و آن را سيراب كنيد (13).
آن قوم رسول را تكذيب و ناقه را پى كردند (14).
خدا هم آنان را به كيفر ظلم و گناهشان هلاك ساخت و شهرشان را با خاك يكسان نمود (15).
و از عاقبت هلاكتشان پروايى نكرد (16).

مضمون سوره شمس  

بيان آيات

حاصل مضمون اين سوره اين است كه : انسان - كه با الهام خدايى تقوا را از فجور و كار نيك را از كار زشت تميز مى دهد -،اگر بخواهد رستگار شود بايد باطن خود را تزكيه كند، و آن را با پرورشى صالح بپروراند و رشد دهد، با تقوا بيارايد، و از زشتى ها پاك كند، و گر نه از سعادت و رستگارى محروم مى ماند، هر قدر بيشتر آلوده اش كند، و كمتر بيارايد محروميتش بيشتر مى شود، و آنگاه به عنوان شاهد داستان ثمود را ذكر مى كند كه به جرم اينكه پيامبرشان حضرت صالح را تكذيب كرده ، ناقه اى را كه ماءمور به حمايت از آن بودند بكشتند، به عذاب استيصال و انقراض مبتلا شدند، و با نقل اين داستان به اهل مكه تعريض و توبيخ مى كند، و سوره مورد بحث به شهادت زمينه اى كه دارد در مكه نازل شده .

و الشمس و ضحيها

راغب در مفردات گفته : كلمه (ضحى ) به معناى گستردگى نور آفتاب است ، ولى بعدها به معناى آن هنگامى استعمال شد كه آفتاب بعد از طلوع خورشيد گسترده مى شود، و روز بالا مى آيد.
و ضمير در (ضحيها) به كلمه (شمس ) بر مى گردد، در اين آيه به خورشيد و گستردگى نورش در زمين سوگند ياد شده .

و القمر اذا تليها

كلمه (قمر) عطف است به كلمه (الشمس )، و ضمير در اين آيه نيز به شمس بر مى گردد، و در اين آيه به قمر سوگند ياد شده ، در حالى كه دنبال شمس در حركت است ،
و مراد از دنبال روى قمر دو چيز مى تواند باشد: يكى اينكه از خورشيد كسب نور مى كند، كه در اين صورت حال (اذا تليها) حالى دائمى است ، چون قمر دائما از شمس كسب نور مى كند، و يكى اينكه طلوع قمر بعد از غروب خورشيد باشد، كه در اين صورت سوگند دائمى نيست ، بلكه در دو حال قمر است ، يكى ايامى كه قمر به صورت هلال در مى آيد، و يكى ايامى كه تمام قرص آن روشن مى شود.
چند وجه درباره مرجع ضمير در (والنّهار اذا جلّها) 

و النهار اذا جليها

كلمه (جلى ) از مصدر تجليه است ، كه به معناى اظهار و بر ملا كردن است ، و ضمير مونث (ها) به ارض بر مى گردد (البته كلمه ارض قبلا ذكر نشده بود، ولى از فحواى كلام معلوم است كه روز زمين را ظاهر و آشكار مى كند).
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير فاعل در (جلى ) به كلمه (نهار) و ضمير مفعول (ها) به كلمه (شمس ) برمى گردد، و معنايش اين است كه : سوگند مى خورم به روز كه خورشيد را نمايان مى كند، چون با بر آمدن روز خورشيد نمايان مى شود. ولى اين سخن با آيه قبل نمى سازد، چون در آيه قبل مى فرمود: خورشيد روز را روشن مى كند، و واقع هم همين است ، نه اينكه روز خورشيد را روشن كند.
بعضى ديگر گفته اند: ضمير (ها) به دنيا بر مى گردد، و معنايش اين است كه : قسم به خورشيد كه دنيا را روشن مى كند.
بعضى ديگر گفته اند: به ظلمت بر مى گردد.
بعضى ديگر گفته اند: فاعل فعل (جلى ) خداى سبحان و ضمير (ها)به كلمه (شمس ) بر مى گردد، و معنايش اين است كه : سوگند مى خورم به روز، آن هنگامى كه خدا خورشيد را ظاهر مى سازد، و ليكن همه اين وجوه بعيد است .

و الليل اذا يغشيها

يعنى به شب سوگند در آن هنگام كه زمين را فرا مى گيرد، پس ضمير (ها) به ارض بر مى گردد، همچنان كه در (جليها) نيز گفتيم به آن بر مى گردد.
و بعضى گفته اند به كلمه (شمس ) بر مى گردد، و معنايش اين است كه : (به شب سوگند كه بر خورشيد احاطه مى يابد)، و اين معنا بعيد است ، چون شب به خورشيد احاطه ندارد، بلكه زمين و موجودات روى آن را فرا مى گيرد.
ترجمه الميزان ج : .2 ص : 498
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد، كه چرا در آيه قبل روشن شدن زمين را با صيغه ماضى تعبير كرد، و فرمود: (حليها) و در اين آيه مساءله فرا گرفتن شب در روى زمين را با صيغه مضارع تعبير كرده ، آنجا فرموده : (و النهار اذا جليها)، و اينجا مى فرمايد: (و الليل اذا يغشيها)، با اينكه ممكن بود بفرمايد (و الليل اذا غشيها)، و يا در آنجا بفرمايد : (و النهار اذا يجليها)؟.
پاسخ اين سؤ ال اين است كه : با اين تعبير خواست بر حال حاضر دلالت كند، و اشاره كند به اينكه در ايام نزول آيه كه آغاز ظهور دعوت اسلامى بوده ، تاريكى فجور زمين را پوشانده بود، قبلا هم گفتيم كه بايد بين قسم و مطلبى كه برايش قسم مى خورند نوعى تناسب و ارتباط باشد، و اگر فرموده بود: (و الليل اذا غشيها) سخن از تاريكى رانده بود، ولى به تاريكى جهل و فسق حال حاضر اشاره نشده بود، جواب ديگرى كه مى توان داد اين است كه به منظور رعايت فواصل فرمود : (يغشيها).
وجه اينكه در آيه : (والسّماء و ما بنيها) از بانى آسمانى تعبير به (ما)  شدهاست 

و السماء و ما بنيها و الارض و ما طحيها

كلمه (طحو) كه مصدر فعل (طحى ) است به معناى گستردن است ، و كلمه (ما) در جمله (و ما بنيها)، و در جمله (و ما طحيها) موصوله است ، و فاعل (بنيها) و (طحيها) خداى سبحان است ، و اگر از حضرتش تعبير به ما - چيزى كه كرد با اينكه بايد تعبير به (من - كسى كه ) كرده باشد، براى اين بود كه نكته اى مهم تر را افاده كند، و آن بزرگ جلوه دادن و شگفتى انگيختن است و معنايش اين است كه سوگند مى خورم به آسمان و آن چيز قوى عجيبى كه آن را بنا كرده و سوگند مى خورم به زمين و آن چيز نيرومند و شگفت آور كه آن را گسترده .
ولى بعضى از مفسرين كلمه (ما) را مصدريه گرفته ، آيه را چنين معنا كرده اند. سوگند به آسمان و بناى آن ، و سوگند به زمين و گستردگيش . ليكن سياق آيات - با در نظر گرفتن اينكه آيه (و نفس و ما سويها فالهمها) در آن قرار دارد - با اين نظريه سازگار نيست .

و نفس و ما سويها

يعنى سوگند مى خورم به نفس ، و آن چيز نيرومند و دانا و حكيمى كه آن را اين چنين مرتب خلق كرد و اعضايش را منظم و قوايش را تعديل كرد، و اگر كلمه (نفس ) را نكره آورد به نظر بعضى براى اين بود كه به نفس شخص معينى نظر نداشت ، و به قول بعضى ديگر براى بزرگ جلوه دادن آن بود، ولى به نظر ما بعيد نيست براى اين بوده باشد كه اشاره كند به اينكه آنقدر اين خلقت اهميت دارد كه قابل تعريف و توصيف