 نيست ، و اينكه اين خلقت را خبرى هست .
و مراد از (نفس )، نفس انسانيت و جان همه انسانها است .
ولى بعضى گفته اند: مراد از آن جان آدم ابو البشر (عليه السلام ) است ، ولى اين سخن با سياق آيات و مخصوصا با آيات (قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها) نمى سازد، چون معنا ندارد كه كسى نفس آدم ابو البشر را تزكيه كند و يا آلوده سازد، مگر آنكه بگوييم در دو آيه مذكور استخدام شده علاوه بر اين ، هيچ علتى تصور نمى شود كه ما را وادار سازد كلمه (نفس ) را به نفس آدم (عليه السلام ) اختصاص دهيم .
معناى (فجور) و (تقوى ) و مراد از اينكه خداوند فجور و تقواى نفس را به  اوالهام كرده 
عملى است كه با كمال نفس منافات داشته باشد، و در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهى .
كلمه (الهام ) كه مصدر (الهم ) است ، به معناى آن است كه تصميم و آگهى و علمى از خبرى در دل آدمى بيفتد، و اين خود افاضه اى است الهى ، و صور علميه اى است يا تصورى و يا تصديقى كه خداى تعالى به دل هر كس كه بخواهد مى اندازد، و اگر در آيه شريفه هم تقواى نفس را الهام خوانده ، و هم فجور آن را، براى اين بود كه بفهماند مراد از اين الهام اين است كه خداى تعالى صفات عمل انسان را به انسان شناسانده ،
و به او فهمانده عملى كه انجام مى دهد تقوى است و يا فجور است ، علاوه بر تعريفى كه نسبت به متن عمل و عنوان اولى آن كرده ، عنوانى كه مشترك بين تقوا و فجور است ، مثلا تصرف مال را كه مشترك بين تصرف در مال يتيم و تصرف در مال خويش است ، و همخوابگى را كه مشترك بين زنا و نكاح است ، به او شناسانده ، علاوه بر آن اين را هم به او الهام كرده كه تصرف در مال يتيم و همخوابگى با زن اجنبى فجور است ، و آن دوى ديگر تقوا است ، و خلاصه كلام اينكه منظور از الهام اين است كه خداى تعالى به انسانها شناسانده كه فعلى كه انجام مى دهند فجور است يا تقوا، و برايش مشخص كرده كه تقوا چگونه اعمالى ، و فجور چگونه اعمالى است .
در آيه شريفه با آوردن حرف (فاء) بر سر آن ، مساءله الهام را نتيجه تسويه قرار داده ، و فرموده : (و نفس و ما سويها)، و چون نفس را تسويه كرد (فالهمها...) پس به او الهام كرد...، و اين براى آن بود كه اشاره كند به اينكه الهام فجور و تقوا همان عقل عملى است ، كه از نتايج تسويه نفس است ، پس الهام مذكور از صفات و خصوصيات خلقت آدمى است ، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ).
و اضافه فجور و تقوا به ضميرى كه به نفس بر مى گردد، براى آن بوده كه اشاره كند به اينكه مراد از فجور و تقواى الهام شده ، فجور و تقواى مختص به نفسى است كه در آيه آمده ، يعنى نفس انسانى و نفس جن ، چون بر اساس آنچه از كتاب عزيز استفاده مى شود طايفه جن نيز مكلف به ايمان و عمل صالح هستند.
زكّيها و قد خاب من دسّيها) 

قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها

كلمه (فلاح ) كه مصدر ثلاثى مجرد (افلح ) است ، و (افلح ) ماضى از باب افعال آن است ، به معناى ظفر يافتن به مطلوب و رسيدن به هدف است ، بر خلاف (خيبت ) كه به معناى ظفر نيافتن و نرسيدن به هدف است ، و كلمه (زكاة ) كه مصدر ثلاثى مجرد (زكى ) است و فعل (زكى ) ماضى از باب تفعيل آن است ، به معناى روييدن و رشد گياه است به رشدى صالح و پر بركت و ثمر بخش ، و كلمه (تزكيه ) كه مصدر باب تفعيل آن است به معناى روياندن آن است به همان روش و كلمه (دسى ) از ماده (دس ) بوده است چيزى كه هست يكى از دو سين آن قلب به ياء شده ،
و به صورت (دسى ) در آمده ، كه ماضى باب تفعيلش (دسى ) مى شود، و اين ماده به معناى آن است كه چيزى را پنهانى داخل در چيز ديگر كنيم ، و مراد از اين كلمه در آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل تزكيه ذكر شده ، اين است كه انسان نفس خود را به غير آن جهتى كه طبع نفس مقتضى آن است سوق دهد، و آن را بغير آن تربيتى كه مايه كمال نفس است تربيت و نمو دهد.
و آيه شريفه يعنى (قد افلح ) جواب هشت سوگندى است كه قبلا ياد شد، (و جمله و قد خاب ...) عطف بر آن و جواب دوم است .
و تعبير از اصلاح نفس و افساد آن به تزكيه و تدسى مبتنى بر نكته اى است كه آيه (فالهمها فجورها و تقويها) بر آن دلالت دارد، و آن اين است كه : كمال نفس انسانى در اين است كه به حسب فطرت تشخيص دهنده فجور از تقوى باشد، و خلاصه آيه شريفه مى فهماند كه دين ، يعنى تسليم خدا شدن در آنچه از ما مى خواهد كه فطرى نفس خود ما است ، پس آراستن نفس به تقوا، تزكيه نفس ‍ و تربيت آن به تربيتى صالح است ، كه مايه زيادتر شدن آن ، و بقاى آن است همچنان كه در جاى ديگر به اين نكته تصريح نموده مى فرمايد: (و تزودوا فان خير الزاد التقوى و اتقون يا اولى الالباب ) و وضع نفس در فسق و فجور بر خلاف وضعى است كه در صورت تقوا دارد.
طغيان قوم ثمود و پى كردن ناقه صالح (عليه السّلام )، نمونه اى از (و خاب  مندسّيها)

كذبت ثمود بطغويها

كلمه (طغوى ) مانند كلمه (طغيان ) مصدر است و حرف (باء) كه بر سر آن در آمده باى سببيت است ، و آيه شريفه و آيات بعدش تا آخر سوره جنبه استشهاد دارد، و مى خواهد براى آيه (قد افلح من زكيها...) نمونه اى ذكر كند.

اذ انبعث اشقيها

كلمه (اذ) ظرف است براى جمله (كذبت )، و يا براى جمله (بطغويها)، و مراد از (اشقاى ثمود) آن كسى است كه ناقه را پى كرد، و به طورى كه در روايات آمده نامش قدار بن سالف بوده ، كه مردم ثمود او را به اين كار واداشتند، چون در آيات بعدى همه ضميرها را ضمير جمع آورده ، و همه مردم ثمود را مذمت مى كند.

فقال لهم رسول اللّه ناقه اللّه و سقيها

مراد از (رسول الله ) حضرت صالح پيغمبر است ، كه پيامبر قوم ثمود بود، و كلمه (ناقه ) در جمله (ناقة الله ) با فعلى از قبيل (احذركم ) به صداى بالا قرائت شده ، تا مفعول آن باشد، و كلمه (سقيها) عطف بر ناقه است .

و معناى آيه اين است كه : صالح پيغمبر با رسالتى از ناحيه خدا به ايشان گفت : از ناقه خدا و نيز از آبشخور آن پروا كنيد و متعرض او نشويد، نه به قتلش اقدام كنيد و نه نوبت آب او را از او بگيريد، و خداى تعالى داستان اين ناقه را در سوره هود و سوره هاى ديگر به طور مفصل آورده .

فكذبوه فعقروها فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسويها

كلمه (عقر) به معناى ريشه كن كردن چيزى است كه به سر بريدن شتر و مطلق كشتن نيز اطلاق مى شود، و كلمه دمدمه به معناى خراب كردن بنا بر روى كسى است ، وقتى مى گويند: (دمدم عليه القبر)، معنايش اين است كه خاك قبر را بر سرش فرو ريخت ، و منظور از اين عبارت اين است كه عذاب الهى به خاطر گناهانى كه كردند همه آنان را فرا گرفت ، و نسلشان را قطع و آثارشان را محو و نابود كرد.
و در جمله (فسويها) ظاهرا ضمير به ثمود بر مى گردد و مونث بودنش به اعتبار قبيله بودن اين قوم است ، و قبيله مونث است . و معناى جمله اين است كه خداى تعالى اين قبيله را با خاك يكسان كرد، ممكن هم هست ضمير مذكور به كلمه (ارض ) كه از مفاد استفاده مى شود بر گردد، و تسويه ارض به معناى تسطيح آن و از بين بردن پستى و بلنديهاى آن است .
بعضى ضمير را به (دمدمه ) بر