نگونه اعمال ، دين و مروت مرتكب را مى پوشاند و به صورت پوسته اى در مى آورد كه بايد دور ريخته شود و به همين معنا است كه در قرآن كريم فرموده : (اكالون للسحت ) يعنى بسيار چيزهائى كه دين آنان را مى پوشاند. در كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نيز آمده آنجا كه فرمود : هر گوشتى كه از سحت (يعنى از غذاى حرام در بدن يك انسان ) برويد آتش سزاوار به آن است و باز به همين جهت رشوه را (سحت ) خوانده اند.
پس معلوم شد هر مالى كه از راه حرام كسب شود سحت است و سياق آيه دلالت دارد بر اينكه مراد از (سحت ) در آيه شريفه همان رشوه است و از ايراد اين وصف در اين مقام معلوم مى شود كه علماى يهود كه آن عده را به نزد پيامبر اسلام فرستادند در داستانى كه پيش آمده بوده براى اينكه به حكم واقعى خدا حكم نكنند رشوه گرفته بودند و حكمى غير حكم خدا كرده بودند چون اگر حكم خدا را اجرا مى كردند يك طرف از دو طرف نزاع متضرر مى شد و همين طرف با دادن رشوه ضرر را از خود دور ساخته بودند.
از همين جا روشن مى شود كه دو جمله : (سماعون للكذب اكالون للسحت ) دو صفت است كه براى مجموع افراد مربوط به اين داستان ذكر شده و اما از نظر توزيع جمله اول صفت براى يهوديانى است كه نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آمدند و جمله دوم صفت آن علمائى است كه رشوه گرفتند تا زنا كار سنگسار نشود البته هم جمله اول و هم جمله دوم شامل كسان ديگرى هم كه وضع آنان را دارند مى شود و حاصل معناى آيه اين است كه يهوديان دو طائفه اند يك طائفه علماى ايشانند كه رشوه خوارند و طائفه ديگر مقلدين ايشانند كه اكاذيب آن علما را گوش مى دهند و مى پذيرند.

فان جاؤ ك فاحكم بينهم او اعرض عنهم ...

در اين جمله رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را مخير مى كند بين اينكه در آنان البته اگر آن جناب را حكم قرار دادند حكم كند و يا از آنان اعراض نمايد و معلوم است كه انتخاب يكى از اين دو طرف از آن جناب صادر نمى شود مگر به خاطر مصلحتى كه آن جناب را وادار به آن سازد.
در نتيجه خداى تعالى امر را ارجاع به نظر و راءى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نموده است .
خداى تعالى سپس اين تخيير را بيان كرده به اينكه اگر از آنان اعراض كنى و حكمى نكنى هيچ ضررى براى تو ندارد و نيز سفارش ‍ فرموده كه اگر خواستى حكم كنى جز به قسط و عدل حكم نكنى ، در نتيجه برگشت مضمون سرانجام به اين مى شود كه خداى سبحان راضى نمى شود كه غير حكم او را جارى كند يا بايد حكم او را جارى كند و يا اصلا در كارشان مداخله نكند تا اگر حكمى ديگر در بين آنان جارى شد به دست آن حضرت جارى نشده باشد.
قرآن وجود حكم خدا را در تورات فعلى تصديق مى كند، همانطور كه محرف بودن آنرا اعلام نموده است 

و كيف يحكمونك و عندهم التورية فيها حكم الله ثم يتولون من بعد ذلك و ما اولئك بالمؤ منين 

در اين جمله مى خواهد شنونده را از رفتار يهوديان به شگفت وادار نمايد كه مى فرمايد يهود امتى است صاحب كتاب و شريعت و منكر نبوت و كتاب و شريعت تو، فعلا به واقعه اى بر خورده اند كه حكمش در كتاب خودشان نيز هست ولى نمى خواهند آن حكم را كه حكم خدا است جارى سازند، با اين حال چگونه به حكم تو كه آن نيز همان حكم خدا است تن در مى دهند؟ معلوم است كه تن در نمى دهند اينان از كتاب خدا و حكم آن گريزانند هرگز به آن ايمان نخواهند آورد.
و بر اساس اين معنا جمله : (ثم يتولون من بعد ذلك ) چنين معنا مى دهد كه (يتولون ) اعراض مى كنند از حكم واقعه به اينكه تورات نزد ايشان است و حكم خدا در آن تورات موجود است و جمله : (و ما اولئك بالمؤ منين ) چنين معنا مى دهد كه اين طائفه از آنهائى نيستند كه به تورات و حكم آن ايمان بياورند پس اينها گروهى هستند كه از ايمان به تورات و به حكم تورات به سوى كفر گرائيده اند.
و ممكن است از جمله : (ثم يتولون ...) فهميده شود كه منظور تولى و اعراض از حكمى است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بكند و از جمله : (و ما اولئك بالمؤ منين ) فهميده شود كه منظور ايمان نياوردن آنان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) است چون از مراجعه آنان به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و تحكيم كردنشان آن جناب را همين معنا استفاده مى شود ممكن هم است منظور ايمان نياوردن به تورات و به رسول خدا (هر دو) باشد و ليكن معنائى كه قبلا كرديم با سياق آيات مناسبتر است و در اين آيه حكم تورات كه در آن ايام در دست يهوديان بوده تصديق شده و آن توراتى بوده كه بعد از فتح بابل ، عزراء با اذن كورش پادشاه ايران جمع كرده و بنى اسرائيل را از اسارت بابليها نجات داده و اجازه داد كه از بابل به فلسطين برگردند و هيكل معبد يهود را كه به دست بابليها ويران شده بود تعمير كنند و همين تورات در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و تا به امروز در دست يهود است پس ‍ قرآن تصديق مى كند كه در تورات موجود، حكم خدا وجود دارد همچنانكه مى فرمايد كه در اين تورات تحريف و تغيير هست .
از همه اينها نتيجه مى گيريم كه در تورات موجود، و دائر در بين يهود امروز، مقدارى از تورات اصلى كه بر موسى (عليه السلام ) نازل شده وجود دارد و مقدارى هم از مطالب تحريفى وجود دارد خلاصه در تورات اصلى دستبرد شده كه يا چيزهائى به آن اضافه كرده اند و يا از آن انداخته اند و يا لفظ آنرا و يا جاى آنرا تغيير داده اند و يا تصرفاتى ديگر كرده اند، اين آن نظريه اى است كه از قرآن كريم در باره تورات استفاده مى شود و بحث دقيق و مفصل هم به همين نتيجه مى رسد.

انا انزلنا التورية فيها هدى و نور يحكم بها النبيون 

اين آيه شريفه به منزله تعليل است براى مطالبى كه در آيه قبلى ذكر شده و اين آيه و آيات بعد از آن بيانگر اين معنايند كه خداى سبحان براى امتها با اختلافى كه در عهد و عصر آنهاست شرايعى تشريع كرده و آن شرايع را در كتبى كه نازل كرده قرار داده تا به وسيله آن شرايع هدايت شوند و راه را از چاه تشخيص دهند و هر وقت با يكديگر بر سر حادثه اى اختلاف كردند به آن كتاب و شريعت مراجعه نمايند و انبيا و علماى هر امتى را دستور داده كه بر طبق آن شريعت و كتاب حكم كنند و آن شريعت را به تمام معنا حفظ نمايند و به هيچ وجه اجازه ندهند كه دستخوش تغيير و تحريف گردد و در مقابل حكمى كه مى كنند چيزى از مردم مطالبه نكنند كه هر چه مطالبه كنند ثمنى قليل است و در اجراى احكام الهى از احدى نترسند و تنها از خداى تعالى بترسند.
تورات ، متناسب با استعداد بنى اسرائيل ،مشتمل است بر مقدارى از هدايت نه كل هدايت 
و اين معانى را با شدت هر چه بيشتر تاكيد كرده و آنان را از پيروى هواى نفس و تفتين دنياپرستان بر حذر باشند و اگر به اختلاف امتها و زمانها احكامى مختلف تشريع كرده براى اين بوده كه امتحان الهى تمام شود چون استعداد زمانها به مرور مختلف مى شود و معلوم است كه دو استعداد مختلف از نظر شدت و ضعف با يك تربيت علمى و عملى و بر يك روال استكمال نمى كند هر استعدادى براى رسيدن به كمال مكتبى و تربيتى خاص به خود لازم دارد.
پس اينكه فرمود: (انا انزلنا التورية فيها هدى و نور) 