 زخمى برابر زخمى كه به مجنى عليه وارد آورده بر او وارد مى آورند و در كوتاه ترين سخن با جانى همان معامله مى شود كه او با مجنى عليه كرده است .
و شايد منظور آن مفسر هم كه گفته جمله : (النفس بالنفس ) تقديرش (النفس مقتصة بالنفس ) و يا تقديرش (النفس مقتولة بالنفس ) است و همچنين ساير جمله ها چيزى در تقدير دارند همين معنا باشد ولى هيچ حاجتى به تقدير گرفتن نيست بلكه جمله ها بدون تقدير هم تمام است و به قول معروف ظرف لغو است (ظرف جار و مجرور كه همان بالنفس و بالعين و غيره باشد اگر متعلق به مقدر باشد اصطلاحا مى گويند ظرفى است مستقر و اگر نباشد مى گويند ظرفى است لغو).
و اين آيه خالى از اشعار به يك نكته نيست و آن نكته اين است كه اين حكم غير آن حكمى است كه مى خواستند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در ماجراى آنان حكم كند و آيات سابق متذكر آن بود براى اينكه سياق آيه مورد بحث با جمله : (انا انزلنا التورية فيها هدى و نور...) تجديد شده و سياق نوى گشته و حكم مذكور در تورات فعلى كه ان شاءالله تعالى نقل آن به زودى در بحث روايتى مى آيد موجود است .

فمن تصدق به فهو كفارة له ...

يعنى كسى كه از اولياى قصاص مثلا ولى مقتول و يا خود مجنى عليه كه چشمش و يا عضو ديگرش را از دست داده و يا جراحتى برداشته از جرم جنايتكار بگذرد و او را ببخشد و از قصاص كه حق او است صرفنظر كند اين چشم پوشى كفاره گناهان او و يا كفاره جرم و جنايت جانى مى شود.
و از زمينه گفتار آيه بر مى آيد كه چيزى در تقدير آن هست و تقدير كلام چنين است (فان تصدق به من له القصاص فهو كفارة له ) يعنى اگر صاحب حق قصاص تصدق كند و صرف نظر نمايد همين عمل كفاره اوست و (ان لم يتصدق فليحكم صاحب الحكم بما انزل الله و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون يعنى و اگر صاحب حق قصاص ، از قصاص صرف نظر نكرد صاحب حكم قاضى بايد طبق آن دستورى كه خدا در قصاص نازل كرده حكم كند و آن حاكم و قاضى كه طبق ما انزل الله حكم نكند از ستمكاران است . با اين بيان دو نكته روشن مى شود اول اينكه حرف (واو) در جمله : (و من لم يحكم ) حرف عطف است و جمله را عطف مى كند بر جمله (من تصدق ) نه اينكه حرف استينافى باشد همچنانكه حرف (فاء) در جمله (فمن تصدق فاء) تفريع است كه مفصل مطلب را بر مجمل آن تفريع مى كند نظير آيه قصاص كه مى فرمايد: (فمن عفى له من اخيه شى ء فاتباع بالمعروف و اداء اليه باحسان ).
و نكته دوم اينكه جمله : (و من لم يحكم ...) از باب به كار بردن علت حكم است در جاى معلول آن ، و تقدير كلام چنين است : (و ان لم يتصدق فليحكم بما انزل الله فان من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون و اگر مجنى عليه صرف نظر نكرد، بايد كه حاكم بر طبق ما انزل الله حكم كند، زيرا كسى كه حكم مى كند ولى نه بر طبق ما انزل الله ، از ستمگران است ).

و قفينا على آثارهم بعيسى بن مريم مصدقا لما بين يديه من التورية 

كلمه (قفينا) از باب تفعيل ، و مصدر آن تقفيه است و به معناى آن است كه چيزى را دنبال چيزى و بعد از آن قرار دهى و اين مصدر از كلمه (قفا) (پشت گردن ) گرفته شده ، و كلمه (آثار) جمع اثر است ، و اثر به معناى حاصل از هر چيزى است كه با ديدن آن اثر پى به وجود آن چيز برده مى شود، ولى غالبا استعمالش در شكلى است كه از جاى پاى رونده ، در زمين مى ماند، و ضمير جمع در (آثارهم ) به انبيا بر مى گردد.
و عبارت : (و قفينا على آثارهم بعيسى ابن مريم )، استعاره به كنايه است و منظور از آوردن اين تعبير اين بوده كه بفهماند عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) نيز همان راهى را رفت كه انبياى قبل از او رفتند و آن عبارت بود از طريق دعوت به توحيد و تسليم شدن در برابر خداى تعالى .
و جمله : (مصدقا لما بين يديه من التورية ) بيانگر جمله قبلى و اشاره است به اينكه دعوت عيسى بن مريم (عليهم االسلام ) همان دعوت موسى (عليه السلام ) بوده ، و هيچ جدائى بين آن دو نبوده است .

و آتيناه الانجيل فيه هدى و نور مصدقا لما بين يديه من التورية 

سياق و زمينه آيات از اين جهت كه متعرض حال شريعت هاى موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله ) است و در باره كتب اين انبيا نازل شده اقتضا مى كند كه اين كتابها با يكديگر تطابق داشته باشند و لازمه آن چند چيز است .
در قرآن جزئيات نزول انجيل بر عيسى (ع ) ذكر نشده است 
اول اينكه انجيل نامبرده در آيه كه معنايش بشارت است كتابى بوده كه بر حضرت مسيح (عليه السلام ) نازل شده نه صرف اينكه يك بشارت باشد، خلاصه مطلب اينكه در آيه مورد بحث معناى لغوى اين كلمه منظور نيست ، بلكه معناى اصطلاحى و معروفش ‍ منظور است ، چيزى كه هست خداى تعالى جزئيات كيفيت نزول انجيل بر آن جناب را ذكر نكرده ، آنطور كه در باره تورات و انجيل ذكر كرده در باره تورات فرموده : (قال يا موسى انى اصطفيتك على الناس برسالاتى و بكلامى فخذ ما آتيتك و كن من الشاكرين ، و كتبنا له فى الالواح من كل شى ء موعظة و تفصيلا لكل شى ء)، و نيز فرموده : (اخذ الالواح و فى نسختها هدى و رحمة للذين هم لربهم يرهبون ).
و در خصوص قرآن كريم فرموده : (نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين )، و نيز فرموده : (انه لقول رسول كريم ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين )، و نيز فرموده : (فى صحف مكرمة مرفوعة مطهرة بايدى سفرة كرام بررة )، ولى خداى سبحان در باره جزئيات و چگونگى نزول انجيل و مشخصات آن چيزى در قرآن كريم نياورده ، تنها در آيه قبلى نزول آن را بر عيسى در مقابل نزول تورات بر موسى (عليه السلام ) و نزول قرآن بر محمد (صلى الله عليه وآله ) ذكر كرده ، و اين خود دلالت دارد بر اينكه انجيل كتابى مستقل بوده در مقابل تورات و قرآن .
اين لازمه اول آيه مورد بحث بود،
مراد از (هدى ) بودن تورات و انجيلاشتمال آنها بر معارف اعتقاديه است و مراد از نور بودنشان شرايع و احكام آنها است 
لازمه دومش اين است كه جمله : (فيه هدى و نور) كه در وصف انجيل است ، در مقابل جمله : (انا انزلنا التورية فيها هدى و نور) باشد كه در وصف تورات است ، و معلوم است كه منظور از هر دو جمله اين است كه آن دو كتاب مشتمل بودند بر معارفى و احكامى ، چيزى كه هست اينكه در آيه براى دومين بار فرموده : (و هدى و موعظة للمتقين ) خود دليل است بر اينكه هدايتى كه در بار اول ذكر شد غير از هدايتى است كه در باره دوم ذكر كرده و كلمه موعظت آنرا تفسير كرده ، پس هدايت اول عبارت است از نوعى معارف كه مردم با آن معارف در باب اعتقادات هدايت مى شوند و اما هدايت دوم عبارت است از معارفى كه بشر به وسيله آن در مرحله عمل هدايت مى شود، پس تقواى دينى منظور از هدايت دوم است .
و بنابراين ديگر براى كلمه (و نور) مصداقى نمى ماند، مگر احكام و شرايع ، و اى بسا تدبر در احكام نيز مساعد با اين نظريه باشد، براى اينكه احكام و شرايع امورى هستند كه انسان از آنها نور مى گيرد و در نور و تنور آن راه زندگى را مى سپرد، قرآن كريم نيز همين اثر را براى دين مبين اسلام و احكام و شرايعش قائل است و مى فرمايد: (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له