 نورا يمشى به فى الناس ).

از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از كلمه (هدى ) كه در توصيف تورات و هم در توصيف انجيل بار اول ذكر شده ، نوع معارف اعتقاديه چون توحيد و معاد است ، و مراد از نور در هر دو جا نوع شرايع و احكام است ، و مراد از هدى در باره دوم كه تنها در وصف انجيل آمده نوع مواعظ و نصايح است ، (و خدا داناتر است ).
و نيز روشن گرديد كه چرا كلمه (هدى ) در آيه شريفه تكرار شد، چون گفتيم كه هدايت دوم غير از هدايت اول است ، و باز روشن شد كه كلمه (و موعظة ) از قبيل عطف تفسير است و باز خدا بهتر مى داند.
و لازمه سومش اين است كه اينكه در وصف انجيل براى بار دوم فرمود: (و مصدقا لما بين يديه من التورية ) از باب تكرار به منظور تاكيد و امثال آن نباشد، بلكه مراد از آن تبعيت انجيل براى شريعت تورات باشد، و اتفاقا همينطور هم بوده است ، چون انجيل چيزى جز امضاء شريعت تورات و دعوت بشر به سوى تورات ندارد، الا پاره اى از احكام كه عيسى بن مريم بنا به حكايت قرآن كريم استثناء نموده (پاره اى حرامها را كه در زمان موسى (عليه السلام ) جنبه گوشمالى و مجازات داشته است )، قرآن كريم در اين باره از آن جناب حكايت كرده كه گفت : (و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ).
دليل بر اين معنا آيه شريفه زير است كه خداى تعالى در وصف قرآن كريم فرموده : (و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه ، من الكتاب ، و مهيمنا عليه )، كه بيانش بعد از يك آيه از آيه مورد بحث مى آيد.

و هدى و موعظة للمتقين 

توضيح اين جمله در صفحه قبل گذشت ، و از اين آيه شريفه استفاده مى شود كه انجيل نازل بر عيسى (عليهالسلام ) علاوه بر آنچه كه از معارف اعتقادى تورات و احكام عملى داشته ، عنايت خاصى هم بر تقواى در دين داشته است ، و توراتى كه آن روز در بين يهود رائج بوده هر چند كه قرآن همه آنرا به تمام معنا تصديق نكرده ، و همچنين انجيل هاى چهارگانه اى كه به مرقس و متى و لوقا و يوحنا نسبت داده شده هر چند كه غير آن انجيل است كه قرآن آن را نازل بر خود مسيح مى داند، و ليكن با اين حال همين مقدار كه از انجيل و تورات اصلى باقيمانده اين معنا را تصديق دارد كه خداى تعالى عنايت خاصى به مساله تقواى دينى دارد و ان شاءالله تعالى به زودى اشاره اى به اين معنا مى آيد.

و ليحكم اهل الانجيل بما انزل الله فيه 

مى فرمايد اهل انجيل بايد حكم كنند به آنچه كه خدا در انجيل نازل كرده و بايد دانست همانطور كه گفتيم خداى تعالى در انجيل تصديق تورات و شرايع آن را نازل كرده مگر بعضى از چيزهائى را كه چون نسخ شده انجيل نازل بر عيسى (عليه السلام ) آنها را استثناء كرده ، چون بعد از آنكه انجيل تورات را در شرايع و احكامش تصديق كرد و بعضى از چيزها كه در تورات حرام بود حلال كرد، قهرا عمل به ساير دستورات تورات يعنى عمل به غير آنچه انجيل حلال كرده عمل به احكامى خواهد بود كه خدا در انجيل نازل كرده و اين خود روشن است و از همينجا استدلال بعضى از مفسرين به آيه مورد بحث بر اينكه (انجيل مشتمل بر احكامى مفصل است ) روشن مى شود، همانطور كه تورات مشتمل بر احكامى ديگر است سخن درستى نيست و وجه ضعف و نادرستى آن روشن است . و اما اينكه فرمود:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون 

اين جمله تشديد و تاكيد همان مطلبى است كه از جمله : (وليحكم ...) استفاده مى شد، و اگر خداى تعالى كلمه (يحكم ) را سه نوبت تكرار كرد دو بار در امر يهود و يك بار در امر نصارا، به منظور همان تشديد و تاكيد بود، چيزى كه هست در اين سه نوبت تكرار كردن ، مختصر اختلافى هست ، در باره كسانى كه حكم نكنند به آنچه خدا نازل كرده يك بار تعبير كرد به اينكه كافرند، (و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون )، و يك بار تعبير كرد به اينكه ظالمند، (فاولئك هم الظالمون ) و بار سوم تعبير كرد به اينكه فاسقند، (فاولئك هم الفاسقون ) در نتيجه هم كفر را عليه آنان تثبيت كرد و هم ظلم را و هم فسق را.
و شايد وجه اينكه فسق را در موقع تعرض حال نصارا و كفر و ظلم را در آنجا كه به يهود مربوط مى شود ذكر كرده ، اين بوده كه نصارا توحيد را مبدل به تثليث و سه خدائى كردند، و دين تورات را رها نموده بزرگ آنان بولس دين مسيح را دينى مستقل و جداى از دين موسى معرفى و قلمداد كرد، دينى كه هيچ حكمى ندارد، زيرا احكامش با فدا كردن مسيح خود را براى بشر بر داشته شد، و در نتيجه اين كجرويها و به صرف يك تاويل و توجيه كه بولس كرده بود نصارا از دين توحيد و شريعت آن خارج شد، پس از دين خدا و دين حق فاسق گشتند، چون فسق به معناى خارج شدن چيزى از جايگاه اصليش است ، نظير خارج شدن مغز گردو از پوسته آن .
پس معلوم شد چرا كلمه فسق را در باره نصارا به كار برد؟ و اما اينكه چرا كفر و ظلم را در حق يهود به كار بست ؟ چه بسا علتش اين باشد كه يهود نسبت به دين موسى هيچ شبهه اى نداشتند و اگر احكام و معارف تورات را رد كردند عالما و عامدا رد كردند، و اين خود كفر به آيات خدا و ظلم به آن است .
و اين آيات سه گانه كه در آخر يكى آمده : (و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون )، و ديگرى آمده : (فاولئك هم الظالمون )، و در سومى آمده : (فاولئك هم الفاسقون ) آيات مطلقى است كه اختصاص به قوم يهود و نصارا ندارد، بلكه شامل همه كسانى است كه چنين كنند، هر چند كه در مورد بحث منطبق با اهل كتاب مى شود.معناى كفر كسى كه بدانچه خدا نازل فرموده حكم نكند 
مفسرين در معناى كفر كسى كه بدانچه خدا نازل كرده حكم نكند اختلاف كرده ، هر يك آنرا بر مصداقى منطبق كرده اند، يكى گفته منظور آن قاضى اى است كه به غير ما انزل الله حكم كند، ديگرى گفته آن حاكمى است كه در زمامداريش بر خلاف آنچه خدا نازل كرده رفتار نمايد، سومى گفته آن اهل بدعتى است كه غير سنت اسلام را قرار داده و رواج دهد و گو اينكه اين مساله اى است فقهى و اينجا جاى بحث در آن نيست و ليكن به طور اجمال مى گوئيم كه مخالفت حكم شرعى و يا هر امرى كه در دين خدا ثابت شده باشد، در صورتى كه انسان علم به ثبوت آن دارد اگر آنرا رد كند كافر مى شود، بله در صورتى كه علم به ثبوت آن دارد و آنرا رد نمى كند بلكه تنها در عمل مخالفت مى كند كافر نمى شود بلكه تنها باعث فسق مى شود، براى اينكه در امر آن قصور كرده ، و در صورتى كه علم به ثبوت آن ندارد نه رد آن باعث كفر و نه مخالفت عمل آن باعث فسق مى شود، چون در اين صورت در قصورش معذور است ،
مگر آنكه در پاره اى از مقدمات آن تقصير كرده باشد، مثلا با اينكه مى توانسته در پى تحصيل علم به وظائف دينى خود بر آيد بر نيامده باشد پس آيه شريفه شامل همه آن مواردى كه مفسرين ذكر كرده اند مى شود و اختصاص به يك مورد و دو مورد ندارد و اطلاعات بيش از اين را بايد در كتب فقه جستجو كرد.
معناى كفر كسى كه بدانچه خدا نازل فرموده حكم نكند 

و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه 

كلمه (مهيمن ) از ماده (هيمنه ) گرفته شده و به طورى كه از موارد استعمال آن بر مى آيد معناى هيمنه چيزى بر چيز ديگر ا