ن است كه اين ناپرهيزى و امداد كردن بيمارى در بيماريهاى قلبى همان ارتكاب معصيتها است كه خداى تعالى در باره اش فرموده : (فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا).
و نيز فرموده : (و اذا ما انزلت سورة ... و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون ، اولا يرون انهم يفتنون فى كل عام مرة او مرتين ، ثم لا يتوبون و لا هم يذكرون ).
و نيز در يك بيانى عمومى فرموده : (ثم كان عاقبة الذين اساؤ ا السواى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزؤ ن ).
خداى تعالى همانطور كه براى دلها قائل به بيمارى است ، براى علاج آن بيمارى در آياتى از قرآن كريمش علاج نيز پيشنهاد كرده است ، از آن جمله در بيانى عام و كلى فرموده : (يهديهم ربهم بايمانهم ).
و نيز فرموده : (اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ).
بنابراين كسى كه دچار مرض قلب است اگر بخواهد خود را مداوا و بيمارى خود را بر طرف سازد بايد به سوى خداى عز و جل توبه ببرد و توبه عبارت است از ايمان به او و تذكر به افكار شايسته و اعمال صالح ، همچنانكه در آيه قبلى يعنى آيه 126، سوره توبه در باره آنهائى كه در صدد علاج دل خود نيستند فرمود: (ثم لا يتوبون و لا هم يذكرون ).
و نيز در كلامى جامع در اين باب فرموده : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين اولياء من دون المؤ منين ا تريدون ان تجعلوا لله عليكم سلطانا مبينا ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار و لن تجد لهم نصيرا، الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دينهم لله فاولئك مع المؤ منين و سوف يؤ ت الله المؤ منين اجرا عظيما) و ما در سابق هم گفتيم كه مراد از توبه در اينجا رجوع به خدا است به ايمان و استقامت ورزيدن در برابر آن و تمسك به كتاب و سنت و در آخر به اخلاص عمل .

يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه

معناى اينكه گفته ميشود فلانى (ارتد عن دينه ) اين است كه از دين خود برگشت و اين در اصطلاح اهل دين به معناى برگشتن از ايمان به كفر است ، حال چه اينكه ايمانش مسبوق به كفرى ديگر باشد، مثل كسى كه كافر بوده ، سپس ايمان آورده و دوباره به كفر قبلى خود بر گردد و يا مسبوق نباشد مثل مسلمان زاده اى كه قبل از اسلامش هيچ سابقه كفر نداشته و بعدا كافر شود كه اولى را مرتد ملى ميگويند كه در حقيقت به ملت و كيش قبلى خود برگشته و دومى را مرتد فطرى مى نامند و اين نامگذارى اصطلاحى است شرعى و يا حد اقل در عرف متشرعه پيدا شده ، به هر حال فعلا اين دو كلمه حقيقت در آن دو معنا شده است .
بيان ارتباط آيه : (و من يرتدكم منكم ...) با آياتقبل 
و اما در آيه مورد بحث از كلمه ارتداد اى بسا كه قبل از هر معنا اين معنا به ذهن بيايد كه مراد از آن همان معنائى است كه اهل دين بر آن اصطلاح دارند و در نتيجه آيه شريفه بريده از ما قبل است و آيهاى است مستقل كه مى خواهد بفهماند خداى سبحان از ايمان طائفه اى از مؤ منين به خاطر ايمان طائفهاى ديگر بى نياز شده است .
ليكن اينطور نيست و دقت در اين آيه و آيات قبل از آن اين احتمال را دفع مى كند. براى اينكه بنا بر اين احتمال آيه شريفه مى خواهد از قدرت خداى سبحان بر پرستيده شدنش در زمين خبر دهد و بفرمايد خدا مى تواند وضعى و مردمى پيش بياورد كه همواره در زمين پرستش شود، اگر مردم موجود، او را پرستيدند كه هيچ و اگر نپرستيدند اقوامى ديگر پديد مى آورد كه ملازم دين او باشند و از دين او مرتد نشوند و خلاصه كلام آيه شريفه همان را بگويد كه آيات زير مى گويد، توجه بفرمائيد: (فان يكفر بها هؤ لاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين ، و من كفر فان الله غنى عن العالمين )، (ان تكفروا انتم و من فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد).
و چنين مقامى بيش از آنچه در آيات مذكور آمده كه همان اصل غرض و غرض اصلى است اقتضا ندارد، تنها بايد اين را بگويد كه اگر شما از دين خدا برگرديد قومى ديگر مى آيند كه از دين بر نگردند و اما اينكه قومى كه مى آيند مردمى هستند كه خدا را دوست مى دارند و خدا ايشان را دوست مى دارد و مردمى هستند كه در برابر مؤ منين خوار و متواضع و در برابر كفار شكستناپذيرند و... مقام اقتضا بر شمردن اين اوصاف را نداشت ، چون زائد بر اصل غرض است و مسلما اگر در آيه مورد بحث متعرض آنها شده ، نكته و غرض زائدى در بين بوده است . و از جهت ديگر مى بينيم اوصافى كه در آيه شريفه آمده بى ارتباط با مضمون آيات قبل يعنى دوستى با يهود و نصارا نيست ، چون دوست گرفتن آنان و نگرفتن مؤ منين بى ارتباط با علاقه قلبى با آنان نيست حتما دوستدار آنان علاقه قلبى به آنان دارد و چگونه ممكن است قلبى كه اين چنين شيفته دشمنان خدا است محبت خدا را در خود جاى دهد با اينكه خداى خالق دلها فرموده : (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ).
و از لوازم اين دوستى يكى اين است كه مؤ من در برابر اين كفار ذليل گردد و كفار بر مؤ منين سلطه پيدا نموده ،
آنان را مايه عزت خود قرار دهند و بكوشند كه بر آنان آقائى كنند همچنانكه خداى تعالى فرموده : (ايبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا).
و يكى از لوازم آن سهل انگارى در جهاد عليه كفار و نارضايتى از جنگيدن با آنان است و يكى از لوازم اين نارضايتى اين است كه چنين كسى حاضر نيست در راه جهاد با كفار كه دوستشان دارد رنج جنگيدن و سفر و گرسنگى و تشنگى و هر محروميت ديگر را تحمل كند، پس كسى مى تواند اين ناملايمات را تحمل كند كه بطور كلى رابطه اجتماعى خود را با آنان قطع كند، همچنانكه خداى تعالى در اين باره فرموده : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق ... ان كنتم خرجتم جهادا فى سبيلى و ابتغاء مرضاتى تسرون اليهم بالمودة ).
و نيز فرموده : (قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم و الذين معه اذ قالوا لقومهم انا براء منكم و مما تعبدون من دون الله كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابدا حتى تؤ منوا بالله وحده ).
پس معلوم شد صفاتى كه در آيه شريفه براى مؤ منين واقعى و جايگزينان حيله گر و مكار آن روز ذكر شده ، از مقتضيات دلهاى خالى از محبت كفار است همچنانكه ضد آن صفات از مقتضاى دوستى با كفار است كه كلمه ارتداد به معناى لغويش و يا با يك عنايت تحليلى صادق بر آن است و قرآن كريم آن صفات را در آيات زير خاطرنشان ساخته و مى فرمايد: (و من يتولهم منكم فانه منهم ) كه قبل از آيه مورد بحث بود.
و نيز فرموده : (و من يفعل ذلك فليس من الله فى شى ء) كه نقطه مقابل جمله :
(يحبهم ) در آيه مورد بحث است كه در اوصاف دشمنان كفار آمده و نيز فرموده : (انكم اذا مثلهم ).
در آيه شريفه (فسوف ياءتى الله بقوم ...) پيشگويى غيبى شده است 
پس با اين بيان روشن گرديد كه آيه شريفه به نحوى متصل به آيات قبل است و در اين مقام است كه روشن سازد دين خدا از اينگونه مردم نيرنگ باز بى نياز است ، براى اينكه مردمى كه از ترس منافع مادى ، خود را در ورطه مخالفت با خدا مى افكنند و با يهود و نصارا دوستى مى كنند، در صراطى قرار دارند كه آرام آرام نفاق د