ر دلهاشان رخنه مى كند و قبل از گرفتار شدن به نفاق ، مبتلا به بيمارى دل هستند، جماعتى هستند كه جمعى از آنان بيمار دلند، باكى ندارند از اينكه با از دست دادن سرمايه دين ، دنيا را به دست آورند و آنچه در نزد دشمنان دين از عزت كاذب و مقامهاى حيوانى و فانى سراغ دارند را مقدم مى دارند بر عزت حقيقى كه تنها از آن خدا و رسول او و مؤ منين است و بر سعادت واقعى كه هم شامل زندگى دنيا است و هم آخرت .
آيه شريفه كه اين معنا را فاش ساخته ، در حقيقت يك پيشگوئى غيبى است كه از آن خبر مى دهد و مى گويد: خداى سبحان در مقابل تلون و دو چهرگى اين مردم سست ايمان و صدمه هائى كه دين از ناحيه آنان خورده و در ازاى اينكه اينان محبت غير خدا را بر محبت خدا ترجيح دادند و عزت را از ناحيه غير خدا طلب كردند و نيز در مقابل اينكه در امر جهاد در راه خدا سهل انگارى نموده و از ملامتها ترسيدند به زودى قومى را خواهد آورد كه آنها را دوست مى دارد و آن قوم نيز خدا را دوست مى دارند، مردمى كه در برابر مؤ منين خاضع و ذليل و در مقابل كفار شديد و شكست ناپذيرند، مردمى كه در راه خدا جهاد مى كنند و از ملامت هيچ ملامتگرى پروا نمى نمايند. بيشتر مفسرين هر چند متوجه اين معنا كه آيه شريفه خبرى از غيب مى دهد شده ، و بحثهاى طولانى پيرامون اين مطلب كه (منظور از آن قومى كه بعدها مى آيند چيست ؟) به راه انداخته اند الا اينكه در تفسير مفردات آيه ، سهل انگارى نموده و حق معناى اوصافى را كه در آيه ذكر شده ادا نكرده اند نتيجه سهل انگارى آنها اين شده كه با كلام خداى تعالى آن معامله را كرده باشند كه با كلام غير خدا مى كنند، يعنى جائز دانسته اند كه در كلام خداى تعالى هم مانند كلام غير او بارى به هر جهت واقع بشود.
نقطه افتراق مهم بين كلام الهى و كلام بشرى 
بله درست است كه قرآن كريم در بلاغت خود يك مسلك نوظهور را ابداع نكرده و در استعمال الفاظ و تركيب جملات و قرار دادن هر لفظى در مقابل معنايش طريقه جديدى اختراع ننموده ، بلكه همان مسلكى را رفته كه گفتارهاى ديگر، آن مسلك را رفته اند . و ليكن در عين حال در يك امرى ديگر با ساير گفتارها فرق دارد و آن اين است كه ما گويندگان بشرى چه بليغ باشيم و چه نباشيم گفتار خود را بر اساس آنچه كه عقل ما از معانى درك مى كند قالب گيرى مى كنيم و از معانى و حقايق آنچه كه به درك ما در مى آيد عبارت است از آنچه كه از زندگى اجتماعيمان گرفته شده ، آن زندگى اجتماعى كه خود ما با فطرت انسانى اجتماعيمان براى خود ساخته ايم و يكى از خصوصيات آن قياس كردن است و همينكه پاى قياس به ميان كشيده ميشود، باب مسامحه و مساهله به روى ذهن ما گشوده مى گردد، در نتيجه حكمى را كه بايد بر روى (كثير) ببريم ، بر روى (جميع ) مى بريم و قضاوتى كه بايد براى غالب موارد موضوعى بكنيم ، درباره دائم مى كنيم و هر امر قياسى را امرى مطلق فرض مى كنيم و هر امر نادر را ملحق به معدوم مى سازيم و هر امر اندك و كمياب را جارى مجراى امرى مى كنيم كه اصلا وجود ندارد، مثلا يك گوينده بشرى وقتى مى خواهد حرف بزند، مى گويد: فلان كار خوب و يا زشت است ، محبوب و يا مبغوض است ، پسنديده و يا نكوهيده است ، نافع و يا مضر است ، و از اين قبيل تعبيرها كه انسانها همه روزه دارند با اينكه نه خوب و محبوب و محمود و نافع و خيرش بطور مطلق و براى هميشه چنين است و نه مبغوض و نكوهيده و مضر و شرش بطور مطلق و براى هميشه چنين است ، بلكه در بعضى از حالاتش چنان و بر بعضى از فرضهايش چنين است ، در نزد بعضى از مردم چنان و به قياس به بعضى اشياء چنين است ، نه بطور مطلق و براى همه و براى هميشه ، اما يك گوينده بشرى بعضى از صورتهائى كه مخالف حكم او است را ملحق به عدم مى كند و در درك خود و حكمش مسامحه روا مى دارد ، تازه همه اينها در چهار چوب ادراكاتى است كه از جهان خارج دارد و اما بيرون اين چهار چوب يعنى حقائقى كه از آنها غافل است و به خاطر محدوديت دركش حتى آنچه از آن حقايق كه مربوط به مدركات او است را درك نمى كند، قهرا سهل انگاريش در باره آنها بيشتر است ، پس اگر انسان از چيزى خبر مى دهد و از آنچه در خارج رخ داده سخن مى گويد، به خيال اينكه به واقع آن احاطه دارد و حقيقت آن را درك و كشف كرده ، همه بر اساس تسامح در پارهاى جهات و دقت در پارهاى جهات ديگر است و اين شوخى است كه كسى ادعا كند مى تواند به واقع آنچه شده دست يابد و كلام گوينده را بر آن تطبيق دهد.
آرى اين است حال آدميان در علمشان و كلامشان كه بيانگر عملشان است و اما كلام خداى سبحان چنين نيست و بايد خداى تعالى را اجل از اين نقيصه بدانيم چون او به هر چيزى از هر جهتش احاطه علمى دارد، او خود در وصف كلامش فرمود: (انه لقول فصل و ما هو بالهزل ).
آنچه از اطلاق كلام خداوند استفاده مى شود 
اين است يكى از وجوه و ادلهاى كه به آن تمسك مى كنيم در اينكه از كلام خداى تعالى آنچه كه ظهور در اطلاق دارد، اطلاق مى گيريم ، مى گوئيم : كلام او كلام حكيمى است ، آگاه به همه چيز، او وقتى در كلام خود مطلقى مى آورد و به دنبالش چه متصل و چه جداى از آن كلام قيدى براى آن مطلق نمى آورد همان مطلق حجت است و نيز همين است يكى از وجوهى كه مى گوئيم اگر خداى تعالى در كلام خود حكمى را كه روى موضوعى مى برد آن موضوع را به صفتى توصيف مى كند اين توصيف اشاره دارد به عليت و اينكه علت محكوم شدن آن موضوع به اين حكم همين صفتى است كه در آن وجود دارد، به طورى كه اگر موضوع نامبرده در زمانى آن صفت را نداشته باشد آن حكم را نيز نخواهد داشت ، چون گوينده اين كلام و حاكم به اين حكم حكيم است و آن صفت را بيهوده ذكر نكرده ، بنابراين اگر در آيه مورد بحث فرموده : (يحبهم ، دوستشان دارد) و هيچ قيدى براى اين محبت خود نياورده ، مى فهميم كه خداى تعالى آن مردم را در هيچ چيزى دشمن نمى دارد و گرنه بايد در كلام خود آن مورد را استثناء مى كرد و همچنين اگر فرموده : اين مردمى كه بعدها مى آيند در برابر مؤ منين ، متواضع و ذليلند، مى فهميم كه آن مردم بايد مؤ منين را به خاطر آنكه مؤ منند و مادام كه مؤ منند دوست بدارند و يا به عبارت ديگر مؤ منين را بدين جهت دوست بدارند كه داراى صفت ايمان به خداى سبحان هستند و نيز مى فهميم كه اين مردم بايد در برابر مؤ منين در هر حالى از احوال آنان متواضع باشند و الا لازم بود خداى سبحان در كلام خود استثناء بياورد و مثلا بفرمايد: (در برابر مؤ منين ذليلند الا در فلان حال مؤ منين )، و گرنه كلام قول فصل نمى شد. بله در اين ميان مطالبى هست كه به غير صاحبان آن نسبت داده مى شود، (مثلا به يهوديان زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) كه نه پيغمبرى را ديده و نه پيغمبرى را كشته اند نسبت مى دهد كه پس شما چرا انبيا را كشتيد) و اين در مواردى است كه بين صاحبان آن عمل و منسوبين به آن عمل جامعى وجود دارد كه اين نسبت را تصحيح مى كند، به آيات زير توجه فرمائيد:
(و لقد آتينا بنى اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوة و رزقنا هم من الطيبات و فضلنا هم على العالمين