).
در اينجاست كه اين معنا تمام مى شود كه اين افراد از مصاديق آيه شريفه زيرند كه مى فرمايد: (قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله ) و با اين آيه روشن مى شود كه بين پيروى رسول و محبت خدا ملازمه هست ، هر كس كه پيرو رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) باشد، خدا او را دوست مى دارد و معلوم است كه خداى تعالى بندهاى را دوست نمى دارد مگر وقتى كه پيرو رسولش ‍ باشد. و وقتى رسول را پيروى كردند، به هر صفت خوبى كه خدا آن را دوست مى دارد متصف مى شوند، مانند تقوا، عدل ، احسان ، صبر، ثبات ، توكل و توبه و خود را از پليديها پاك نگهداشتن و امثال آن ، به آيات زير توجه فرمائيد: (فان الله يحب المتقين )، (ان الله يحب المحسنين )، (و الله يحب الصابرين )، (ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص )،
(ان الله يحب المتوكلين ، ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين )
و آياتى ديگر از اين قبيل . و اگر شما خواننده عزيز آياتى را كه آثار اين اوصاف و فضائل را شرح مى دهد آمارگيرى كنى به خصال ستوده بسيارى دست مى يابى و متوجه مى شوى كه همه آنها به اين معنا برگشت مى كند كه صاحبان اين خصال همان افرادى هستند كه قرآن كريم وارث زمينشان خوانده و دارندگان عاقبة الدارشان معرفى نموده ، همچنانكه آيات مورد بحث نيز به اين خصوصيات اشاره نموده و در يك كلامى جامع فرموده : (و العاقبة للتقوى ) كه ان شاء الله العزيز در جاى مناسبى معناى همين كلام جامع را شرح داده بيان مى كنيم كه چگونه عاقبت از آن تقوا است .

اذلة على المؤ منين اعزة على الكافرين


كلمه (اذلة ) جمع كلمه ذليل و كلمه (اعزة ) جمع كلمه عزيز است ، جمله : (اذلة على المؤ منين ) كنايه است از شدت تواضعشان در برابر مؤ منين تواضعى كه حكايت از تعظيم خدا ولى آنان داشته باشد، خدائى كه ايشان نيز اولياى اويند و جمله : (اعزة على الكافرين ) كنايه است از اينكه اين اولياى خدا خود را بزرگتر از آن مى دانند كه اعتنائى به عزت كاذب كفار كنند، كفارى كه اعتنائى به امر دين ندارند، همچنانكه خداى تعالى پيامبر خود را همينطور ادب كرده ، و به وى فرموده : (لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن عليهم و اخفض جناحك للمؤ منين )،
و اگر كلمه (اذلة ) را با حرف (على ) متعدى كرده ، شايد علتش اين بوده كه در خصوص اين مورد معناى شفقت و يا ميل در آن تضمين شده .
 
يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم

در اين دو جمله دو مطلب داريم اما در جمله اول اين است كه اگر در ميان همه فضائل اين افراد، فقط جهاد در راه خدا را نام برده ، براى اين بوده ، مقام نياز به ذكر آن داشته ، چون خداى تعالى در اين آيه در مقام اين است كه به وسيله اين افراد دين خود را يارى دهد و اما مطلب دوم در باره جمله دوم است و آن اين است كه اين جمله يعنى جمله : (لا يخافون لومة لائم )، ظاهر اين است كه متعلق به همه جمله هاى قبلى باشد، نه تنها به جمله آخرى ( هر چند كه در چنين مواردى جمله آخرى قدر متيقن است ) براى اينكه نصرت دين با جهاد در راه خدا همانطور كه ملامت ملامت گران با آن مزاحم است و ملامت گران ياوران دين را از هدر رفتن اموال و اتلاف نفوس و تحمل شدائد و ناملايمات مى ترسانند، همچنين با تذلل براى مؤ منين و تعزز براى كافران مزاحم است ، ملامت گران مزاحم اين كار نيز هستند براى اينكه از زخارف دنيا و وسائل شهوت و متاعهاى زندگى چيزهائى دارند كه مؤ منين ندارند و ملامت گران افراد مورد بحث را ملامت ميكنند كه آيا با فلان و فلان مرد تهى دست تواضع دارى و در باره فلان و فلان ثروتمند و مستكبر تعزز و تكبر ميكنى ؟ پس ملامت ملامت گران هم مانع جهاد در راه خدا است و هم از تذلل براى مؤ منين و تعزز بر كافران جلوگير است و در اين آيه خبرى غيبى هست كه ان شاء الله به زودى در بحثى قرآنى و روايتى پيرامون آن سخن خواهيم گفت .بحث روايتى 
رواياتى در مورد شاءن نزول آيات مربوط به دوست گرفتن يهود و نصارا 
در كتاب در المنثور در تفسير آيه (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود ...) آمده كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه و بيهقى ( در كتاب دلائل ) و ابن عساكر همگى از عبادة بن وليد روايت كرده اند كه گفت : عبادة بن صامت گفت : بعد از آنكه قبيله بنى قينقاع جنگ با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) را آغاز كردند عبد الله بن ابى بن سلول - رئيس ‍ منافقين در آن تاريخ - اين واقعه را بهانه كرد تا در جنگ شركت نجويد و به خاطر آنان توقف كند ولى بر خلاف او عبادة بن صامت نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) شد و خدا و رسول را گواه گرفت بر اينكه از امروز سوگندى كه من با بنى قينقاع داشتم لغو است و من از آن سوگند و مردم آن قبيله بيزارى ميجويم ، وى كه يكى از بنى عوف بن خزرج بود مانند عبد الله بن ابى با بنى قينقاع پيمان و سوگند داشت ، ليكن به خاطر دوستى با خدا و رسول و مؤ منين آن پيمان را لغو نموده ، اظهار داشت من در برابر خدا و رسول او از سوگند اين كفار و ولايت و دوستى با آنان بيزارى ميجويم .
و در همان كتاب آمده كه آيات سوره مائده يعنى از آيه : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء بعضهم اولياء بعض ... فان حزب الله هم الغالبون ) (كه مجموعا سه آيه است ) در شاءن عبد الله بن ابى نازل شده .
و باز در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و ابن جرير از عطية بن سعد روايت كرده اند كه گفت : عبادة بن صامت از قبيله بنى الحارث بن خزرج نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) آمد و عرضه داشت : يا رسول الله من در ميان يهود دوستانى دارم كه عدد شاءن بسيار است و ليكن من به خاطر خدا و رسول او از دوستى و ولايت يهود بيزارى ميجويم و با خدا و رسول دوستى ميكنم .
عبد الله بن ابى گفت : من مردى ترسو هستم ، ميترسم در اثر بيزارى از ولايت و محبت يهود بلائى به سرم بيايد، من همچنان دوستى و پيمانم را با آنان حفظ ميكنم ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) بطور محترمانه به عبد الله بن ابى فرمود: اى ابا الحارث ! تو گمان كرده اى ، اينكه از چشم پوشى از ولاء يهود بخل ورزيدى و دعوت عباده را در اين باب نپذيرفتى به نفع تو است ؟ و تو از آن سود ميبرى و عباده نمى برد؟ عبد الله گفت : اينك قبول ميكنم ، اينجا بود كه خداى تعالى آيات : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء بعضهم اولياء بعض ... و الله يعصمك من الناس )، ( كه بنابراين حديث هفده آيه در شاءن اين واقعه نازل شده است ).
و باز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : عبد الله بن ابى بن سلول ايمان آورد ولى به بهانه اينكه بين او و بنى قريظه و بنى النضير سوگندى برقرار است ، گفت : من مى ترسم گرفتار شوم و لذا از اسلام برگشت و كافر شد ولى عبادة بن صامت گفت : من براى خاطر خدا از سوگندى كه با بنى قريظه و بنى النضير داشتم بيزارى جسته ، ولايت خدا و رسول او و مؤ منين را قبول دارم .
پس خداى تعالى آيات زير را در اين واقعه نازل كرد: (ي