 ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء ... فترى الذين فى قلوبهم مرض يسارعون فيهم ) كه منظور از بيماردل عبد الله بن ابى است و تا آنجا كه مى فرمايد: (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون )، كه منظور از اين مؤ منين عبادة بن صامت و همه اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) است و تا آنجا كه ميفرمايد: (و لو كانوا
يؤ منون بالله و النبى و ما انزل اليه ما اتخذوهم اولياء، و لكن كثيرا منهم فاسقون ).
مؤ لف : اين قصه به غير از اين طريق ، يعنى طريق ابن مردويه از ابن عباس نيز روايت شده و ما در سابق گفتيم ( و مكرر هم گفته ايم ) كه اين روايات وارده در شاءن نزول تطبيقهائى است اجتهادى به شهادت امارات و نشانه هائى كه در آنها به چشم ميخورد، مثلا در روايات قصه مورد بحث ميبينيم كه هفده آيه را نازل در مورد قصه ابن ابى و يهوديان بنى قينقاع و بنى قريظه و بنى النضير ميداند با اينكه در اين آيات در رديف يهوديان ، نصارا را هم ذكر كرده اند كه هيچ دخالتى در اين قصه نداشتند نشانه ديگر اينكه غير ابن ابى ، ساير مسلمانان نيز در اين داستان سر و كارى با نصارا نداشتند، خواهى گفت : نام نصارا از باب تطفل يعنى بطور طفيلى ذكر شده ، در پاسخ ميگوئيم : اين سخن درست نيست ، چون در قرآن سابقه ندارد، چون در جاى ديگر قرآن مواردى هست كه متعرض حال يهود شده و وقايعى را كه بين مسلمين و يهود واقع شده و منافقين نيز در آن وقايع دستى داشتهاند، ذكر نموده و تنها نام يهود را برده و نامى از نصارا به ميان نياورده ، نظير آيات سوره حشر، بنابراين چه باعث شده كه تطفل در اينجا جائز شده و در آن موارد جائز نبوده ؟.
بيان عدم ارتباط آيات شريفه با قصه عبادة بن صامت و عبدالله بن ابى 
نشانه ديگرش اين است كه اولا اين روايت ميگويد: آيات سوره مائده يعنى هفده آيه (51 - 67) در داستان عبادة بن صامت و عبد الله بن ابى نازل شده و بنابراين بايد مطالب اين هفده آيه مربوط و متصل به هم باشد كه بتوان گفت : همه يكباره نازل شده و ثانيا در اين آيات ، آيه شريفه : (انما وليكم الله و رسوله ) قرار دارد كه روايات متواتره شيعه و سنى آن را نازل در حق على بن ابيطالب (عليه السلام ) ميداند و ثالثا در اين آيات آيه شريفه (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ) هست كه هيچ ارتباطى با قصه يهوديان و عبد الله بن ابى ندارد.
پس همه اين نشانيها دليل قطعى بر گفتار ما است كه گفتيم : راوى ديده قصه عبادة بن صامت و عبد الله بن ابى با آيات مورد بحث تا حدودى تناسب دارد آيات را بر آن قصه تطبيق كرده و چون نتوانسته خوب تطبيق كند، هفده آيه را به جاى سه آيه گرفته ، چون ديده اين هفده آيه يعنى در اولش و وسطش و آخرش متعرض حال اهل كتاب شده است .
و در تفسير در المنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيه : (يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء بعضهم اولياء بعض )، گفته : اين آيه در باره بنى قريظه نازل شده كه نيرنگ كردند و عهدى را كه با رسول خدا
(صلى الله عليه و آله و صلم ) بسته بودند شكسته و نامهاى به مكه به ابى سفيان بن حرب نوشتند و مشركين مكه را دعوت كردند كه با لشگر به مدينه بيايند و در قلعه هاى آنان وارد شوند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم )، ( كه از ناحيه غيب جريان را فهميد ) ابى لبابة بن عبد المنذر را نزد آنان فرستاد كه بايد از قلعه هاى خود بيرون آيند، بعد از آنكه از ابا لبابه اطاعت نموده و از قلعه ها بيرون شدند ابالبابه به گلوى خود اشاره كرد ( ابولبابه از طائفه اوس بود و با يهوديان قرظى سابقه دوستى داشت و به همين جهت وقتى به پيشنهاد خود يهوديان و اجازه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) به ميان قلعه رفت ، زنها و كودكان دورش را گرفتند و فرياد به گريه و شيون بلند كردند، ابو لبابه تحت تاءثير قرار گرفت و با علم به اينكه نبايد اسرار را به دشمن گفت اشاره به گلوى خود كرد كه همه شما كشته ميشويد و از قلعه بيرون آمد، در حالى كه از كردار خود پشيمان شده بود، يكسره به مدينه رفت و خود را به ستونى بست و گفت : خود را آزاد نمى كنم تا توبه ام قبول شود ) نظير اين خيانت را طلحه و زبير كردند و به نصارا و اهل شام نامه مى نوشتند عكرمه اضافه ميكند من شنيد هام كه اين خيانت تنها كار نامبردگان نبوده بلكه جمعى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) از بيم فقر و فاقه با يهوديان بنى قريظه و بنى النضير مكاتبه سرى داشتند و اخبار رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) را به آنان مى رساندند تا به اين وسيله بتوانند از يهوديان پول قرض بگيرند و سودهاى ديگرى ببرند ولى در اين آيه از آن كار نهى شدند.
مؤ لف : اين روايت اشكالى ندارد و ميخواهد كلمه ولايت را كه در اين آيات آمده بود به ولايت محبت و مودت تفسير كند، ما نيز در سابق همين معنا را تاءييد كرديم و آن داستان اگر حقيقتا سبب نزول آيات باشد به حكم اينكه مورد مخصص نيست آيات به اطلاق خود باقى است ، در هر واقعه ديگرى غير از واقعه بنى قريظه راه دارد و اگر داستان بنى قريظه سبب نزول نبوده ، راوى از پيش خود آيات را بر آن قصه تطبيق كرده كه كار آسانتر و اطلاق آيات واضحتر است .
منظور از (قومى كه مى آيند و در برابر مؤ منين متواضع و در برابر كفارشديدند) امام على (ع ) و اصحاب اويند
و در مجمع البيان در ذيل آيه شريفه : (يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتى الله بقوم ...)، گفته : بعضى گفته اند: منظور از قومى كه مى آيند و در برابر مؤ منين متواضع و در برابر كفار شديدند امام اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) و اصحاب اويند كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيدند و اين معنا از عمار ياسر و حذيفه و ابن عباس روايت شده و از
امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) نيز همين تفسير روايت شده است .
مؤ لف : در مجمع البيان بعد از نقل اين روايت گفته : كه اين قول مؤ يدى دارد و آن اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و صلم ) هنگامى كه به امام امير المؤ منين (عليه السلام ) فرمان فتح خيبر را مى داد و در حالى كه حامل بيرق چند نوبت پا به فرار گذاشت هم مردم را ترساند و هم مردم او را ترساندند چنين فرمود: (لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يده ) فردا حتما رايت جنگ را به مردى مى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست ميدارد، مردى كه حمله مى كند و پا به فرار نمى گذارد تا اينكه خدا به دست او فتح را نصيب اسلام كند ( و يا قلعه ها را بدست وى فتح كند )، آنگاه روز بعد پرچم جنگ را به دست آن جناب داد.
و اما اوصافى كه در آيه براى افراد مؤ من مورد بحث آمده يعنى تواضع و نرمى در باره اهل ايمان و شدت
و سخت گيرى بر كفار و جهاد در راه خدا با نداشتن پروا از ملامت ملامت گران چيزى است كه احدى از شيعه و سنى نمى تواند آنها را در مورد على (عليه السلام ) انكار كند و بگويد: آن