 و معبد يهوديان زينت مى شود، قرآنها به زيور آلات آرايش ‍ و مغازهها بلند وصفها طولانى ميشود اما با دلهائى كه نسبت به هم خشمگين است و زبانهائى كه هر يك براى خود منطقى دارد.
سلمان پرسيد: يا رسول الله آيا اين وضع پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است ، در آن روز مردان و پسران امت من با طلا خود را مى آرايند و حرير و ديبا ميپوشند و پوست پلنگ كالاى خريد و فروش ميگردد.
سلمان پرسيد: يا رسول الله آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است ، اى سلمان در آن روز ربا همه جا را ميگيرد و يك عمل آشكار ميشود و معاملات با غيبت و رشوه انجام ميشود و دين خوار و دنيا بلند مرتبه ميشود.
سلمان گفت : يا رسول الله آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام طلاق زياد ميشود و هيچ حدى جارى نميگردد و البته خداى تعالى از اين بابت هرگز متضرر نميشود.
سلمان عرضه داشت : يا رسول الله آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى
كه جانم به دست او است اى سلمان در اين زمان كنيزان آوازه خوان و نوازنده پيدا ميشوند و اشرار امت من بر امت ، ولايت و حكومت ميكند.
سلمان پرسيد: يا رسول الله آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين موقع اغنياى امت من صرفا به منظور گردش و تفريح به حج ميروند و طبقه متوسط براى تجارت و فقرا به منظور خودنمائى و ريا حج ميروند، در اين هنگام است كه اقوامى قرآن را براى غير خدا مى آموزند و آن را نوعى مزمار و آلت موسيقى اتخاذ ميكنند، اقوامى ديگر به تعلم فقه اسلامى ميپردازند اما براى غير خدا در آن روزگار زنا زادگان زياد ميشوند با قرآن آوازه خوانى ميكنند و بر سر دنيا سر و دست ميشكنند.
سلمان عرضه داشت : يا رسول الله آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به خدائى سوگند كه جانم به دست او است اى سلمان اين وقتى است كه حرمتها و قرقها شكسته شود و مردم عالما و عامدا در پى ارتكاب گناه باشند و اشرار بر اخيار مسلط شوند، دروغ فاش و بى پرده و لجاجتها ظاهر گردد و فقرا فقر خود را علنى كنند، مردم در لباس به يكديگر مباهات كنند و باران در غير فصل ببارد و مردم شطرنج و نرد و موسيقى را كارى پسنديده بشمارند و در مقابل امر به معروف و نهى از منكر را عملى نكوهيده بدانند تا آنجا كه يك فرد با ايمان ذليل ترين و منفورترين فرد امت شود و قاريان عابدان را ملامت كنند و عابدان قاريان را اين مردمند كه در ملكوت آسمانها رجس و نجس ناميده ميشوند.سلمان از در تعجب پرسيد: يا رسول الله آيا چنين وضعى پيش مى آيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام است كه توانگر هيچ دلواپسى جز فقير شدن ندارد، حتى يك سائل در طول يك هفته يعنى بين دو جمعه سؤ ال ميكند و احدى نيست كه چيزى در دست او بگذارد.
سلمان باز پرسيد: يا رسول الله آيا چنين روزگارى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى به آن خدائى كه جانم در دست او است اى سلمان در اين زمان رويبضة تكلم ميكنند، پرسيد: يا رسول الله پدر و مادرم فداى تو، رويبضه چيست ؟ فرمود: چيزى و كسى به سخن در مى آيد و در امور عامه سخن ميگويد كه هرگز سخن نمى گفت ، در اين هنگام است كه مردم ، ديگر زياد زنده نميمانند ناگهان زمين نعرهاى ميكشد و هر قومى چنين ميپندارد كه زمين تنها در ناحيه او نعره كشيد 340 بعد تا هر زمانى كه خدا بخواهد همچنان ميمانند و سپس ‍ واژگونه ميشوند و زمين هر چه در دل دارد بيرون ميريزد - و خود آن جناب فرمود: يعنى طلا و نقره را - آنگاه با دست خود به ستونهائى كه در آنجا بود اشاره نموده و فرمود مثل اين ، ولى در آن روز ديگر نه طلائى
فائده دارد و نه نقرهاى ، اين است معناى آيه : (فقد جاء اشراطها - علامتهايش بيامد).
روايتى مشروح از امام صادق عليه السلام در همين باره 
و در روضه كافى از محمد بن يحيى از احمد بن محمد از بعضى اصحابش و نيز على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير روايت كرده اند كه اين دو نفر يعنى احمد بن محمد در آن حديث و ابن ابى عمير در اين حديث از محمد بن ابى حمزه از حمران روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) ( در مجلسى كه صحبت از قدرت و شوكت آنها و فقر و بد حالى شيعه ميشد) فرمود: من در روزى كه ابو جعفر منصور دوانيقى با موكب سلطنتى خود حركت ميكرد با او بودم او بر اسبى سوار بود كه جمعى از خدم و سوارگانش همراهش بودند و جمعى ديگر از پشت سر مى آمدند و من بر الاغى سوار بودم و دوش به دوش او ميرفتم .
به من گفت : يا ابا عبد الله به راستى جا دارد كه به خاطر سلطنت و نيروئى كه خدا به ما داده و عزتى كه ارزانى داشته خوشحالى كنى و به مردم نگوئى كه شما و اهل بيت شما سزاوارتر از ما به اين سلطنت بوديد، زيرا اگر چنين حرفى را بزنى ما را هم عليه خودت و هم عليه مردم تحريك كرده اى .
فرمود: من گفتم : چه كسى از من چنين گزارشى به تو داده ؟ هر كس كه بوده دروغ گفته ، منصور گفت : آيا سوگند ميخورى كه چنين حرفى را نزدهاى ؟ ميفرمايد: به او گفتم : مردم ساحرند، يعنى دوست ميدارند قلب تو را عليه من برنجانند، اين تو هستى كه بايد اختيار گوش خودت را داشته باشى ، هر چه آنها گفتند نپذيرى ، براى اينكه احتياج ما به تو بيشتر است از احتياج تو به ما، آنگاه به من گفت : هيچ يادت مى آيد آن روزى را كه من از تو پرسيدم : آيا ما به سلطنت ميرسيم ؟ تو گفتى : بله سلطنتى طولانى و گسترده و نيرومند و لايزال در سلطنت خود در مهلت و آسايشيد و در دنيايتان در وسعت و فراخى تا آنكه در ماه حرام و در بلد حرام دست خود به خون ما بيالائيد امام ميفرمايد: فهميدم كه او جريان را به ياد دارد گفتم : بله ولى اميد است خداى عز و جل تو را حفظ كند و من هم آن روز در آن سخن شخص تو منظورم نبود بلكه حديثى بود كه برايت نقل كردم البته ممكن است آن كسى كه دست خود به خون ما بيالايد شخصى از اهل بيت تو باشد چون سخن من بدينجا رسيد ساكت شد و چيزى به من نگفت ، بعدا كه به منزل آمدم يكى از دوستان با جمعيتى نزد من آمدند، آن دوست به من گفت : فدايت شوم تو را در مركب ابو جعفر ديدم در حالى كه بر الاغى سوار بودى و او بر اسب سوار بود، سرش را به سوى تو خم ميكرد و با تو سخن ميگفت كانه ميخواست زير دست شدن تو را مجسم كند، در دلم گفتم : (يا للعجب ) اين حجت خدا بر خلق است كه صاحب واقعى اين سلطنت و شوكت است و كسى است كه همه سلاطين عالم بايد به او اقتدا كنند و اين ديگرى مردى ستمگر و قاتل اولاد انبيا و مردى خونريز است ، خون بى گناهانى را به زمين ميريزد كه خدا دوست ندارد، آن وقت او در موكب سلطنتى قرار گرفته و تو بر الاغى سوارى ، اين فكر مرا گرفتار شبهه كرد به حدى كه بر دين و جانم ترسيدم .
امام (عليه السلام ) فرمود: بدو گفتم اگر حشمت و خدمى را كه من داشتم و آن فرشتگانى را كه از پيش رو و پشت سر من در حركت بودند ميديدى سلطنت منصور از نظرت ميافتاد و آن را
حقير و پشيز ميشمردى ، دوستم چون اين بشنيد 