گشتر خود را در حال ركوع به وى داد، سائل جريان را به رسول الله (صلى الله عليه و آله ) عرض كرد، رسول الله (صلى الله عليه و آله ) رو به همه ما نمود و اين آيه را تلاوت كرد: (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون و من يتول الله و رسوله و الذين آمنوا فان حزب الله هم الغالبون ).
و ابن مغازلى شافعى در تفسير آيه مورد بحث در كتاب مناقب خود بطور اجازه (نه سماع ) نقل مى كند از ابوبكر، احمد بن ابراهيم بن شاذان بزاز از حسن بن على عدوى از سلمه بن شبيب از عبد الرزاق از مجاهد از ابن عباس كه در تفسير آيه مورد بحث ما گفته كه اين آيه در حق على (عليه السلام ) نازل شده است .
باز در همين كتاب از احمد بن محمد عمر بن عبدالله بن شوذب از محمد بن احمد عسكرى دقاق از محمد بن عثمان بن ابى شبيه از عباده از عمر بن ثابت از محمد بن سائب از ابى صالح از ابن عباس نقل مى كند كه گفت روزى على (عليه السلام ) در حال ركوع بود كه مسكينى نزدش آمد آن جناب انگشتر خود را به وى داد پس از آن ، رسول الله (صلى الله عليه و آله ) از سائل پرسيد چه كسى اين انگشتر را بتو داد؟ عرض كرد اين مردى كه در ركوع است . دنبال اين ماجرا اين آيه نازل شد: (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا...)
و نيز در همين كتاب از احمد بن محمد طاوان بطور اجازه نقل مى كند كه ابا احمد عمر بن عبد الله بن شوذب برايشان روايت كرده از محمد بن جعفر بن محمد عسكرى از محمد بن عثمان از ابراهيم بن محمد بن ميمون از على بن عابس كه وى گفته است : روزى من و ابو مريم وارد شديم بر عبدالله بن عطا، ابو مريم از وى خواهش كرد كه حديثى را كه سابقا از ابى جعفر برايش نقل كرده بود بار ديگر براى على بن عابس نيز نقل كند او گفت من نزد ابى جعفر نشسته بودم ، ديدم كه پسر عبدالله بن سلام رد شد، از ابى جعفر پرسيدم خدا مرا فدايت كند اين پسر همان كسى است كه علم قرآن را مى داند؟ گفت : نه ، آن امام شما على بن ابيطالب است كه آياتى از قرآن كريم درباره اش نازل شده ، مانند آيه (و من عنده علم الكتاب ) و آيه (افمن كان على بينه من ربه و يتلوه شاهد منه ) و آيه (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون ).
فضائل اميرالمؤ منين از زبان عمروعاص در جواب نامه معاويه !
و از خطيب خوارزمى نقل شده كه گفته است معاويه به عمرو بن عاص نامه نوشته بود و او در جوابش چنين نوشت : اى معاويه تو خودت خوب مى دانى چقدر آيات قرآنى را كه خود مى خوانى در فضائل اوست و كسى در آن آيات با او شريك و همباز نيست ، مانند آيه (يوفون بال نذر) و آيه (انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون ) و آيه (افمن كان على بينه من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله ) و نيز خداى متعال درباره اش فرموده : (رجال صدقوا ما عاهدوا الله ) و نيز مى فرمايد: (قل لا اسالكم عليه اجرا الا الموده فى القربى - يعنى بگو من از شما بر رسالت خود مزدى نمى خواهم مگر همين را كه با نزديكانم مودت كنيد).
و نيز از او نقل شده از ابى صالح از ابن عباس كه گفت عبدالله بن سلام با يك عده ديگر از يهوديهائى كه به اتفاق هم ايمان آوردند شرفياب شدند خدمت رسول الله و عرض كردند خانه هاى ما دور است جز حضور تو جائى نداريم كه در آن معالم دينى خود را ياد بگيريم و اقوام ما وقتى ديدند ما به خدا و رسولش ايمان آورديم و در نبوتش تصديقش كرديم ما را ترك گفتند و با خود قسم ياد كردند كه با ما مجالست نكنند و به ما زن ندهند و از ما زن نگيرند و با ما هم كلام نشوند و اين بر ما سخت و گران است ، رسول خدا اين آيه را برايشان تلاوت فرمود: (انما وليكم الله و رسوله ...) آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از منزل به عزم مسجد بيرون رفت و در حالى كه مردم مشغول ركوع و سجود بودند وارد مسجد شدند، در اين بين ، چشم آن جناب به سائلى افتاد، روى به سائل كرد و فرمود آيا كسى به تو چيزى داده ؟ عرض كرد: آرى انگشترى از طلا، حضرت پرسيد چه كسى انگشتر را بتو داد؟ عرض كرد آن مردى كه ايستاده - با دست اشاره به على بن ابيطالب (عليه السلام ) نمود - رسول خدا پرسيد در چه حالى بتو داد؟ عرض كرد در حال ركوع ، حضرت تكبير گفت و اين آيه را تلاوت نمود (و من يتول الله و رسوله فان حزب الله هم الغالبون ) آنگاه حسان بن ثابت اين اشعار را درباره اين ماجرا سرود.
ابا حسن تفديك نفسى و مهجتى
 

و كل بطى فى الهدى و مسارع
 

ايذهب مدحى و المحبين ضائعا
 

و ما المدح فى ذات الا له بضائع ؟
 

فانت الذى اعطيت اذ كنت راكعا
 

فدتك نفوس القوم يا خير راكع
 

بخاتمك الميمون يا خير سيد
 

و يا خير شار ثم ياخير بائع
 

فانزل فيك الله خير ولايه
 

و بينها فى محكمات الشرائع
 

و حموينى نسبت مى دهد به ابى هدبه محكمات ابراهيم بن هدبه كه او گفته انس بن مالك به او خبر داد كه سائلى به مسجد رسول الله (صلى الله عليه و آله ) در آمد در حالى كه مى گفت كيست قرض دهد به خدائى كه اينقدر توانا هست كه بتواند قرض خود را بدهد و اينقدر با وفا هست كه در دادن قرض خود مسامحه نورزد؟
على (عليه السلام ) در همين حال مشغول نماز و در حال ركوع بود كه دست خود را به پشت سر برد و با اشاره به فقير گفت ، بگير اين انگشتر را و از انگشتم بيرون كن ، در اين ميان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) رو به عمر كرده و فرمود: اى عمر واجب شد؟ عمر عرض كرد پدر و مادرم فدايت باد چه چيز واجب شد؟ فرمود بهشت برايش واجب شد، به خدا سوگند از دستش در نياورد مگر اينكه خداوند او را از گناهانش بيرونش كشيد.
و نيز از او از زيد بن على بن الحسين از پدرش از جدش (عليهم السلام ) است كه گفت شنيدم از عمار ياسر (رضى الله تعالى عنه ) كه مى گفت : روزى سائلى در برابر على بن ابيطالب (عليه السلام ) ايستاد در حالى كه او در ركوع نماز مستحبى بود. انگشتر خود را از انگشت در آورده به سائل داد. آنگاه نزد رسول الله (صلى الله عليه و آله ) آمد و داستان خود را برايش نقل كرد، چيزى نگذشت كه اين آيه نازل شد:(انما وليكم الله و رسوله ...) رسول الله (صلى الله عليه و آله ) آيه را تلاوت نموده و فرمود(من كنت مولاه فعلى مولاه ).
و از حافظ ابى نعيم از ابى زبير از جابر روايت شده كه گفت : عبدالله بن سلام با قومى شرفياب شدند نزد رسول الله (صلى الله عليه و آله ) و از اين قسمت شكوه داشتند كه يهوديها به جرم اينكه آنها مسلمان شده اند از آنان اجتناب مى كنند، حضرت به ايشان فرمود جستجو كنيد بلكه سائلى را بسويم بخوانيد، ما وارد مسجد شديم تا سائلى پيدا كرده و نزد رسول الله (صلى الله عليه و آله ) ببريم كه ناگاه سائلى خود نزد آن جناب آمد. حضرت پرسيد كسى بتو چيزى داده ؟ عرض كرد آرى به مردى گذشتم كه در حال ركوع انگشتر خود را به من داد، فرمود با من بيا و آن شخص را نشانم بده ، عبد الله بن سلام مى گويد به اتفاق رسول الله (صلى الله عليه و آله ) و آن سائل رفتيم ديديم على بن ابيطالب به نماز ايستاده ، سائل اشاره به على كرد و گفت : اين شخص